پرتاب در آهنگ زمان
رفتن به کنسرت راجر واترز ، تا آن موقع که بلیطش را به چشم ندیده بودم در دستم ، نه چون رویایی دور که به دست آوردنش سخت باشد ، کاری بود ، رفتنی از جنس سفر به مریخ یا ماه. واترز آنقدر دور و رویایی بود وصدایش، آهنگ و نام و موسیقی اش تمام از خلال کاست های کج و کوله ی سالهای پیش چنان گرفته و در دور دست شنیده می شد که برایم اسطوره ای شده بود در ردیف پرومته و هرکول یا تو بگو رستم و سیاوش.
واترز و گروهی که او از آنجا باز آمده بود دریچه ی امثال ما بودند به جهان موسیقی بیگانه ای که طعمی آشنا داشت و این آشنایی را از خلال نوارهای قهوه ای کاست و سی دی ها درست می شد تشخیص داد. اما خود شخص واترز ، رویارو شدن با خودش به عنوان آدم ، نشانه ای غریب بود از بزرگ شدن که من تا شب کنسرت و وقتی تاریخ بلیط باطل شد و گذشت درست درک اش نکرد بودم.اما وقتی او آمد ، تمام قد و بلند بالا و موسفید و خندان با گردنی چروک خورده از پیری و چشمانی که هنوز جوان بودند ، قامت گوشت دار و پوست و استخوانهای تمام آن خاطرات باریک و کشدار و قهوه ای در آنی جلویم قد علم کردند و مبدل شدند به واقعیتی با شکوه اما در اندازه یک متری هشتادو چند سانتیمتری یک انسان همچون تمام ما و دیگران.
از آنجا بود ، از همان بالا بود که با هر قدمی که بر می داشت ، از این طرف سن به آن طرف که می رفت ذره ای فرو می ریخت و خورد می شد و پیش پایم می افتاد. انگار عمویی ، دایی ای کسی بود که داشتم از دستش می دادم . آنقدر ملموس و صمیمانه و آشنا ، با طمانینه ای به یاد ماندنی کوچک شد و دلم خواست از آنجا فرار کنم.
راجر واترز یک آدم بود و این تلخ ترین حقیقتی بود که تا آن روز لمسش کرده بودم.از همه هم بد تر این بود که مانند تمام ما از تمام مزایای انسانی مثل آب و هوا و خواب و بیداری و از تمام بدی های آن مانند پیر شدن و خنده و بوی بد بدن برخوردار بود.
وقتی آخر های کنسرت آهنگ "تایم" را شروع به اجرا کرد گوشهایم را گرفتم تا یاد صبح های چرک کودکی مان نیفتم. نوای "زمان" برای ما آهنگ بد آیند جنگ بود و خوش نداشتم بشنوم.با همه ی این ها اما البته با تمام قوا پرتاب شدم به تقویم تاریخ و بر عکس خواسته ام تاریخ شبی دیگر را به انتها رسانید و دست آخر روزهای دیگری هم گذشت تا به حالا برسد و به این بهانه حالی با واترز بکنم.
2 مهر 1388
خوراک وبلاگ
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر نشانی وبلاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان:
گوپ دیس - گوپ دیس - گوپ دیس - گوپ دیس - بنننننننگ
صد و اند سال پیش در چنین روزی حاج آقا سید آقا میر چخماق الدین حلولی سنده رودی گاوسری در سن ده سالگی از مادر زاده شد...
و به دنبالش ردیفی بود از کتاب های مسخره ای که "عالم گرانقدر" حین حیات قلمی کرده بود از جمله: مشعشعرالعریان فی استخبارات التهران، حدیقه البدایه عن مکمل الهدایه... من تا اول راهنمائی تقریبا اسم همه ی "عالم" های گران قدر مملکتم را از قبیل همین چخماق الدین بلد بودم ولی اسم اخوان ثالث به گوشم نخورده بود.
همان سال ها بود اول یا دوم راهنمائی که نوار سفید رنگی را دیدم کثیف و تا دلت بخواهد داغون. غیر از چند نوار اسم و رسم دار از قبیل کورساکوف و امیروف و چایکوفسکی و البته اشتراوس و بتهوون و اورف که گاه به گاه می شنیدم (1) و از عشق رادیو بازی من در امان مانده بودند، این یکی انگار جائی در "دارک ساید آو د" میز تلویزیون گیر کرده بود. الخلاصه گذاشتم روی ضبط و ناگهان زمین شد شش و آسمان گشت هشت. آهنگ را که همیشه در حسرت بودم تا آخرش بشنوم چند بار شنیدم و شنیدم و با جیغ زدن و حالت آدم های مبتلا به هیستری دویدم سمت بابا:
- این آهنگ تقویم تاریخ توشه...
پدر عزیز توضیح داد که اسم این فرقه فلان چیز است و پشت همان نوار از آن جماعت بهمان آهنگ. زمان جوانی توی کلوب آلمانها گیتار زده بود و الآن با کشف دوباره ی خاطراتش و این که می تواند نوارهایش را دست کم با تایید یکی دیگر گوش بکند خوشحال بود. هر چند که گاهی ضعف اعصاب همه چیز را پیش چشمش مخلوط می کرد و هنوز هم مثل بیست سال پیش اصرار دارد اریک کلپتون برای لد زپلین گیتار می زده است!
جانم برای تان بگوید که این چنین بود که پینک فلوید جزو شنیدنی های روزانه شد. روزگار وی اچ اس، با کلی التماس فیلم "د وال" را از یکی گرفتیم برای یک شب. مگر گیر می آمد؟ تا چهار پنج صبح یکباره و دو باره فیلم را دیدیم و ویدئوی قرضی خاله را که توی صد تا گونی پیچیده بودیم - یادت هست که حمل و نقلش جرم داشت - بردیم و تحویل دادیم.
از معجزات راجز واترز است که با این آهنگش خاطرات همه را زنده می کند. خاطرات اخوی ما را دامت برکاته که در مرکز چه و چها نوشته برای روزنامه ی اعتماد و دستش درد نکند تا مای عوام بی سواد در حین لذت بردن از افسردگی مزمن مان.
ها بله که راجر واترز فانی است. حضرت ابوی هنوز مایکل جسکون را که می بیند گریه می کند. جوانی اش بوده و مرده او هم انگار حول و حواشی پنجاه سالگی و برای آن ها "مرتالیته" و مرگ راجر واترزها حکم ناقوس دارند. برای ما رفتن هر کدام پایان یک دوره ای است از کشف و خاطره و آغاز دوره ای دیگر که کشف و خاطره اش مصداق همان تابلوی "ثبت احوال" است که گفته ای. قلب های پاره پاره شده با گلوله...
----------
1- جالب این بود که پدر بیامرزی نوارها را توی جلد عوضی گذاشته بود و من عوام بی سواد تا همین چند وقت پیش فلان قطعه ی کار اورف را از بتهوون می دانستم کجائی کودکی؟
2- - به این ترتیب که نوارهای بیچاره بابا را پاک می کردم و خودم روی شان "برنامه" ضبط می کردم