VOAدر کارگاه هستی

voa-d.jpg

این بنده، به همراه آن شهری که ناگهان دوست داشتم، یک وبلاگ شخصی راه انداخته ایم. و توی آن حرف های مکش مرگ ما می نویسیم و قربان صدقه می رویم و حال می کنیم.
از آن طرف دوستی دارم که از خیر روزگار با هم در یک اتاق همکاریم و او نشسته بود پای دستگاه من.
دوست من یک خانم ۳۸ ساله است که شبها به عنوان تفریح شبکه ی "وی او ای" می بیند و روزها روزنامه می خواند و حرص می خورد و می گرید و البته هم هیچ کاری نمی کند که نشان دهند ه تمایل برای تغییر باشد.
باری چشمش به صفحه مکش مرگ ما و قربان بلا گردان ما افتاد، جملات عاشقانه را خواند، و ناگهان همانطور پشت به من گفت" دانشجویان در بند هستند ، شما قربان چشم و ابرو ی هم می روید؟"!.
این حرف آن تکان را به یادم آورد و آن "ناخواندن نقش مقصود "را ندا داد در کارگاه هستی.
و به فکر افتادم که این محاق ، این قهقرا تا کجا؟ این است دجال خر صفت که مردم را مسخ می کند و پشت خود راه می اندازد؟
سیاست امریکا(که مایکل مور نیز در "بولینگ برای کلمباین "بر آن انگشت تاکید می گذارد) ایجاد ترس، نگرانی دائم و ابراز اخباری مبنی بر فرو پاشی جامعه، امروز نشد فردا، و القائ این حس است که "وضع خراب است"
من کاری به چرایی این مشی ندارم و می توانم بگویم چندان پیچیده ، حساب شده و برنامه ریزی شده است که نمی توان از آن سر در آورد.
اما نتیجه این شده است که این قوم پر شکایت گریان، تمام عوامل خرابی را از منظر سیاست ، آن هم در سطحی ترین شکل آن( یعنی انداختن همه ی تقصیر ها به گردن دولت ها) ، بدون در نظر گرفتن فقر فرهنگی خود مردم؛ و تنش هایی که از تاریخ باز مانده می نگرند.
"وی او ای" دستگاه مبتذلی است که موظف است هر شب به دور همه چیز تارهای سیاست زدگی عوامانه بتند.
درست همان کاری که تلوزیون دولتی ایران نیز ، به شکلی دیگر دارد انجام می دهد.
استفاده از رفقایی حراف و کم سواد که، عمومن از مرحمت دولت زندانی شده اند و پس از آزادی سر از لس آنجلس، واشنگتن دی سی و نیویورک سیتی در آورده اند، آدم را با برنامه بازی های هر روزه ی سردار فلان و حاج آقا بهمان در شبکه های داخلی می اندازد.
آنها درست فهمیده اند.
ما ترس تاریخی داریم. و برای انفعال خودمان دنبال بهانه می گردیم.
و ترکیبات خوراکمان را کشف کرده اند: هم از اوضاع ناراحتیم. هم حال نداریم درست تاریخ بخوانیم .تحلیل های نویسنده ها را بدانیم و فشار اقتصادی هم که چنان به تنگمان آورده که نمی توانیم خودمان فکر کنیم و نتیجه بگیریم. برای همین است که دنبال لقمه ی جویده، و چه بسا هضم شده می گردیم و پخته خوار و تنبل و زودباور، امواج آنور آب را از چشمان خودمان هم عزیز تر می دانیم و مجری تلوزیون را از عقل خود صادق تر.
برای نالیدن همان بهانه هایی را لازم داریم که "وی او ای" و "صدا و سیما " به دست مان می دهند.
و با پیچیدن به پرو پاچه ی هم، دق دلی از آنهایی را سر هم خالی می کنیم که هر چه بپریم دستمان به پاچه ی قبایشان هم نمی رسد.
آگاهی کاذبی که شبکه ی صدای آمریکا از اوضاع داخلی ایران می دهد آنقدر افراطی و مخرب است که نه تنها پرده از هیچ رازی بر نمی دارد، که بر ابهام اوضاع می افزاید.
به گمان من "وی او ای" نتیجه ی حساب شده ی یک برنامه ریزی بلند مدت است که سر فصل های آن در جام جم و واشنگتن کاملن برابر ، آگاهانه و در جهت خرفت کردن مردم از راه القائ ترس دائم تدوین شده.
"وی او ای" علاوه بر اینها یک کاربرد دیگر هم دارد. هرکس که دنبال مستمری ، پناهندگی سیاسی، و ابراز مودت دولت ایالات متحده است در ازای نشستن و ربط دادن عید نوروز به فتوای آیات عظام و انتقاد از آن،‌موفق می شود مورد مهر عمو سام قرار بگیرد.
چنین است که یک دانشجوی فارغ التحصیل شهرستانی ، که از قضا نمازکی هم می خواند، با حضور در یکی از هزاران برنامه ی هفت شبکه "صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران" ناگهان از نقطه ای دور در روستایی دور افتاده به کرسی مجلش شورای اسلامی پرتاب می شود و چنین و چنان می شود و همچنان که خودت هم می دانی و نمی شود گفت.
سرانجام باید سر به تاسف تکان بدهیم وکلاه از سر بر گیریم که واژه ی "آزادی" منادیانی چنین نامحرم پیدا کرده ، آنقدر یک حیاط خلوت شخصی آدم را با "زندانی دربند" و شعارهای میان تهی فارغ از عمل می آلایند و خود،‌این مردمان اند که روز به روز از عاشق شدن ناتوان و نالان اند.
یاد پیر ما به خیر که می خواند و به "ناخوانده" اش که می رسید می زد روی پایش که هیهات:
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید/ناخوانده نقش مقصود،ازکارگاه هستی

4 آذر 1387





نظر خوانندگان:


nooooon  [www|@] :   (جمعه، 8 آذر 1387، ساعت 03:44)

adrese in hayat khalvatetoon kojast?


ح  [www|@] :   (جمعه، 8 آذر 1387، ساعت 04:40)

ببین صالح جان! برادر! ما یک چشم داریم که با آن سر و سینه می خوریم، یک چشم هم داریم که با آن پر و پاچه زاغ می زنیم. یک چشم سوم هم هست که با توسل به انواع ژانگولر بازی های موجود در نسخ قدیم و جدید جادوگری و عرفان جهودی قبالا و مکاتیب رادیشکا مهاترانبهارات سینگ باز می شود که آن هم به عوالم هپروتی و ملکوتی می افتد و تقریبا همان اثر تریاک را دارد با این تفاوت که آدم تریاکی خودش را نابغه ی دهر و موجود عجیب الخلقه ی ماوراء زمینی قلم نمی دهد و ما چرا.

با این همه که گفتیم دیگر جایی برای دیدن ماوقع باقی نمی ماند و ما هم به این عادت کرده ایم که جهل مرکب خودمان را با انواع و اقسام آگاهی هایی که در بازار باز هم به ضرب سر و سینه و لنگ و پاچه و هپروت به خوردمان می دهند، ارضا بکنیم که یعنی تو خیلی می فهمی و من بعد من دیگر اخبار عالم و آدم توی چنگولم است و انسان آگاهی به شمار می روم.

بسیار خوب! حالا ساعت شده است 11 یا 12 شب و من مثل هر شب منتظرم ببینم همه ی آن بدبختی هایی را که روز چشمم را به روی آن ها بسته بودم و دروغ هایی را که گفته بودم و جهلی را که پشت سر انداخته بودم چطوری می توانم جبران بکنم.

اخبار مغولی که درست نقطه ی مقابل سلیقه ام است چون نه تنها از سر و سینه و لنگ و پاچه در آن خبری نیست بل که بر عکس زن ها و دخترهایش سبیل های آبگوشتی دارند و مردهایش در بدلباسی و چرک و چولگی انگار با هم مسابقه گذاشته اند و دروغ هم که قربانش بروم مثل ریگ از زیر زبان پهن شان سر می خورد توی مغز بنده ی بیننده.

پس این بار با کمال افتخار و یادآوری این که یک آریایی با تاریخ 6000 ساله هستم - باور کنید غلو نیست! وقتی بحرین برای خودش نوشته که تاریخ 58000 ساله دارد!!! چرا که فسیل!! چند جانور مربوط به اون قدر و اندی سال پیش را در آن جا جسته اند - می روم سر وقت شبکه های آن ورکی. اخبارشان کپک زده است. تابلوست که از روی دست خبرگزاری های دیگر کپیه کرده اند و از رو می خوانند و نه فیلمی، نه گزارشگری نه مصاحبه ای هیچ! پس کم کم می سرم به آن جا که باید بسرم.

بعله! مفتی و مست و عسس و صوفی و سنباده همه جمعند. یک مجری بانو دارد که نه سبیل دارد نه اضافات مضاف بر وزن دارد و نه صدای اره مانند و چشم های دو کاسه خون دارد و من مطمئنم که نه زیر آب کسی را می زند نه تظاهر به شریعت و طریقت می کند نه از این چیزی که هست چیزی بیشتر نشان مان می دهد. آدم های دیگرش هم به همین منوال دست کم بوی گند جوراب و شاش شب مانده نمی دهند.

پس من مقر می آیم. در لحظه مقر می آیم که بابا ایول! و بعد دیگر کاری ندارم به این که کدام سیاست استعماری و استثماری و استحماری و استنشاقی پشت این قضیه است! مثل بچه ی آدم می نشینم به آدم هایی نگاه می کنم که خودشان یک موقعی گوش بر طایفه بوده اند و حالا دکتر حلق و بینی شده اند و کرباس مهر می کنند که آی آی فلان چیزک چقدر بد است غافل از این که روزگاری پشت همان تکه کرباس را برای چیز دیگری مهر می زدند.

حالا می رسیم سر آن هایی که از سکوی پرتاب دانشگاه در مدار این جا و آن جا قرار می گیرند و پرتو افشانی می کنند. خوب! خدا پدرت را بیامرزد مگر قرار است جز این باشد؟

نکند خدای ناکرده گمانیت در سر است که اگر دری به تخته و خواستگاری به تور خاله شلخته خورد، بیایند احوال من و تو را بگیرند؟ نوچ! نخیر! خیر بابام جان! سکوت! اصلا و ابدا و صبحا کشمالی سرشیرا! مهم این است که خوب جیغ جیغ و بلا نسبت شما واق واق بلد باشی و نان به نرخ روز بخوری و یک دست جام و باده و یک دست زلف یار و یک دست مفاتیح و یک دست به گزلیک رقص بیرلیغ بکنی.

آخ آخ صالح! هه هه هه! هر بار که برایت می نویسم می گویم ایوای مین ایکی کز رافضی اولوبدرمین!! باور کن!


نقطه  [www|@] :   (جمعه، 8 آذر 1387، ساعت 10:35)

صالح
آن عكس بالايي
اوم
خيلي وحشتناك است
چرا تو بشر گير داده اي به خشونت؟
بعد هم فكر نكن ديگران از اينكه عشقبازي تو و ديگري راببينند خوششان مي آيد
وقتي تنها هستند و شايد در حسرت عشق
بقيه اش را هم نخواندم
دي
تو چرا نمي روي كتاب هاي عشقولانه بخواني
تا تن صدايت لطيف شوم
هان؟
اينطوري خيلي خشن هم حرف مي زني
لابد ته صدايت بغض هم هست


نقطه  [www|@] :   (جمعه، 15 آذر 1387، ساعت 09:26)

حالا كجايي صالححححححححححححححح
خشونت تموم شد
حالا به مبحث زيبايي شناسي نوازش بپردازيد
باور كن تا ته مي خونم همشو
ديييييييييييييي

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



Entry Feed خوراک وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.