انتقال ابر

من از تبار آفتابم، از دیاری در حاشیه ی کویر، از نسل ابرهای زود گذر، و خاصیت خاکستری ابر های باران زا را نمی فهمم.
خاطره ی خانوادگی من عبارت است از چهل و هشت سال"قحطی" در روستای پدری.
قحطی طویلی که دلیل وجودی من است و جدم را بر آن داشت که از روستای کویری پر آفتاب، بکوبد بیاید شهر ، تا پدرم بزرگ و زبل شود و من در بچکم و بالا بیایم و شهری باشم.
در حقیقت این خورشید است که پدربزرگم را راند تا پدرم درشهرمرا بتراشد در رحِم مادری همواره ابری.
(باقی نوشته را دلم نخواست کسی بخواند و نخواند)
14 آبان 1387
خوراک وبلاگ
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر نشانی وبلاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان:
خدا بد نده مردی از کوير!
خدا بد نده مرد کويری!
سلام صالح!
هميشه انگار قرار است دلتنگات باشم. خاصه وقتی اينطور مینويسی ...
هان ای می اندوه کش آنی مرا مدهوش کن
یا جان ازین تن دورکن یا پنبه ام در گوش کن
می ده مرا ای سیم تن تا رخت برگیرم ز تن
آن گه بر افشان آستین وان شعله را خاموش کن
باد است و باد مرگ این رقصد تن چون برگ هین
پیش از خزان بوستان پیش آی و بانگ نوش کن
گر سینه و سر خاک شد از خون و سودا پاک شد
خم کن ز خاک دوستان ما را تو در آغوش کن
این هم برای تو صالح. یک چیزی ته دلم مانده بود شعر نشد. اشک هم نشد. بروم نمازم را بخوانم...