انتقال ابر

1.jpg
من از تبار آفتابم، از دیاری در حاشیه ی کویر، از نسل ابرهای زود گذر، و خاصیت خاکستری ابر های باران زا را نمی فهمم.

خاطره ی خانوادگی من عبارت است از چهل و هشت سال"قحطی" در روستای پدری.

قحطی طویلی که دلیل وجودی من است و جدم را بر آن داشت که از روستای کویری پر آفتاب، بکوبد بیاید شهر ، تا پدرم بزرگ و زبل شود و من در بچکم و بالا بیایم و شهری باشم.

در حقیقت این خورشید است که پدربزرگم را راند تا پدرم درشهرمرا بتراشد در رحِم مادری همواره ابری.

(باقی نوشته را دلم نخواست کسی بخواند و نخواند)

14 آبان 1387





نظر خوانندگان:


Araz  [www|@] :   (سه شنبه، 14 آبان 1387، ساعت 14:38)

خدا بد نده مردی از کوير!


Araz  [www|@] :   (سه شنبه، 14 آبان 1387، ساعت 14:39)

خدا بد نده مرد کويری!


shahab  [ www|@ ] :   (جمعه، 17 آبان 1387، ساعت 18:31)

سلام صالح!
هميشه انگار قرار است دل‌تنگ‌ات باشم. خاصه وقتی اين‌طور می‌نويسی ...


جاناتان  [www|@] :   (شنبه، 18 آبان 1387، ساعت 04:38)

هان ای می اندوه کش آنی مرا مدهوش کن
یا جان ازین تن دورکن یا پنبه ام در گوش کن
می ده مرا ای سیم تن تا رخت برگیرم ز تن
آن گه بر افشان آستین وان شعله را خاموش کن
باد است و باد مرگ این رقصد تن چون برگ هین
پیش از خزان بوستان پیش آی و بانگ نوش کن
گر سینه و سر خاک شد از خون و سودا پاک شد
خم کن ز خاک دوستان ما را تو در آغوش کن


این هم برای تو صالح. یک چیزی ته دلم مانده بود شعر نشد. اشک هم نشد. بروم نمازم را بخوانم...

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)




Entry Feed خوراک وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.