دل به دل راه ندارد
دستاورد سال نکویی و نان آوری:
کینه و تمایل به خود ویرانگری.
کینه را باید به کجا حوالت داد؟ این کینه ای که آدمها از هم به دل می گیرند ریشه در ذات مان ندارد. من خون می دهم که ندارد.
وقتی کسی خوشبخت باشد( و خوشبختی عبارت است از رفاه نسبی مثلن) دیگران کینه ی او را به دل می گیرند که ظرفی که برای من نمی جوشد، سر سگ بجوشد در آن.
یادت هست مدرسه که می رفتیم، با چه لذتی ، با فراغت خاطر ، کتک خوردن و بیرون انداختن همکلاسی مان را نگاه می کردیم؟
رخنه ی این کینه ورزیدن از محیط پلیسی و به شدت امنیتی ما ناشی می شود. هرکس از خارج به داخل ایران نگاه کند در می یابد که مردم سرخورده و نگران تا چه اندازه برای همدیگر، آنهم بی دلیل؛ مشکل می تراشند.
اگر کسی با زحمت برای خودش رفاه نسبی فراهم کرده باشد، یا به هر دلیلی گرفتاری های عمومی همگان را نداشته باشد، حسد ورزانه ،با چوب" بچه پولدار، بی مشکل"، و امثال اینها ش می رانیم.
خود ویرانگری هم نیز.
یک بار بر رسم معمول شهر با یک راننده ی تاکسی( جوان، چون من همنسل بچگی در جنگ و نگران) جدل می کردم.به گردنش ، به حالت ترسناکی که به خود گرفته بود نگاه می کردم. ناگهان دلم ریخت. و سوخت. گفتم خسته ای؟ گفت خسته شده ام. باید خون ببینم. چه مال من چه مال تو...
این تمایلی بیمارگون به ویران کردن خود، یک مرض مسری دیگر است که چون هوا، در همه جا پخش است. و از راه بینی به روح می رود.
البته قصور از ما نیست. و تو می دانی و من هم. که از کجاست کاری هم از دستمان بر نمی آید. اما خود ویرانگری مضاعف هرروزه، همان حالتی است که در آن، تو، اگر چیزی به دست آورده باشی، چون این رسم شده که ناگهان و بی دلیل ازت ستانده شود، آنقدر دل دل می کنی تا عاقبت خودت از دستش می دهی.
لذتی که در آزردن خود ، نابود کردن خود، زدن برچسب به خود که: من فلانم و بهمان.لذتی در فشار دادن روح و ناراحتی به وجود آمده که ریشه در ذات آدمی ندارد. و دستاورد دستی است که امنیت خود را تنها در حاشیه ی ترساندن همه می داند.
این حس های نا جور بی فایده ی پر ضرر را بشناس که تو را بر آن می دارد. این زندگی است که پیش می رود. دوست می داری خودت را بجوی. بخوری .سانسور و سرانجام؛ انتحار کنی.
اما جان من. همدرد . هم تلخی من ، دندان به جگر بگذار(اما فشار نده) و صبر پیشه کن و آسمان را نگاه کن ، خاک را ببین. برگها را که، همیشه و هزاران سال است که همین اند و همین رنگند.
19 مرداد 1387
خوراک وبلاگ
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر نشانی وبلاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان:
دلنشین بود
ه.گ. همکار قدیم حاجیت در "ت" مقاله ای نوشته بود به نام The police man in your head یا "مامور پلیس در کله ی شما" که نمی دانم هیچ آن را چاپ کرد یا نه و همین حرف تو را آن جا نوشته بود صالح. دیروز پریروز خواهرم داغ کرده بود که ای بابا ما خودمان خودمان را داریم می کوبیم. حرف حق همین است. یکی توی کله ی ما با واحد یموت ایستاده- یا به قول کافکا با یک زنگوله - و همین که می خواهی حتی به چیزی فکر بکنی قارامبی آن را می کوبد فرق سرت. خودت از خودت می ترسی. خودمان از خودمان وحشت می کنیم. چاره! صالح! یا اخی! چاره! چاره چه کنیم؟ زاهدان یک چارراه دارد به نام چارراه چکنم! سال هاست که در آن چارراه ایستاده ایم!
دلخوشی ما نوشتن توست بر در و دیوار چارراه.
درود صالح
دارم نوشته های خوبتان را می کاوم.بیشتر با شما خواهم بود.
انوشه در سایه ی دادار
درود صالح
دارم نوشته های خوبتان را می کاوم.بیشتر با شما خواهم بود.
انوشه در سایه ی دادار
صالح جان، داداش یه زنگی به ما بزن. کارت داریم. جور دیگه ای نتونستم پیدات کنم!
صالح داداش
يه زنگي هم به ما بزن
جور ديگه نتونستيم پيدات كنيم
:)