نویسنده ی ایرانی سوراخ باید گردد
من انجمن صنفی روزنامه نگاران را، اصلن به طور کلی روزنامه نگاری فارسی را، (که چون سینمایش، از هرچیز دیگر ایران عجالتن جهانی تر است و جلو تر)به دو تصویر مشتبه می دانم:
نخست به سروی نیم جان و خشک ، تک افتاده در صحرا.
و بعد هم به مسیح و میخ و صلیب. و دیگر کنایات و تشبیهات وارده.
کار مطبوعاتی روشنفکرانه در ایران شده آن مسیح مصلوبی که میخ به دستانش کوبیده بودندو مردمان، و جهودان و یهودنمایان در پرتاب سنگ و چوب بر دیگری پیشی می جستند.
و مانند آن مبلغ صدر مسیحیت است که در بیزانتین؛ به صلیبش کشیدند و در آتشش که می سوختند؛ حتا پیرزنان هم باری از خوار به دوش می کشیدند و بر آتش می افزودند تا ثوابی ببرند.
و به صلابه کشیدن روزنامه نویس و نویسنده، به ریختن خون شیعه ای شبیه شده توسط سنی های متعصب در شبهای بغداد.
که دروازه های بهشت را می گشاید و باران ثواب بر خون پاش و نغمه ریز می ریزد.
این که وزارت کار و امور بی کاری به جان انجمن نحیف ما بیفتد افتخاری است که کمتر نصیب نهادی غیر سیاسی می شود. و کشیدن صندلی به توسط انبار دار زندان را می ماند و شنیدن دو کلام سخن از مادر عروس.
به لگد زدن حرامیان را می ماند در صحرا بر تنی نیم جان و بی پول و تشنه که آهی هم محض رشوه در بساطش نیست و از تمام چاههای نفت و زمین های زراعی ،نصیب ما شده فقط"رجبعلی مزروعی".
واین نیم جان در راه مانده دلش دیگر به جان یافتن و باز راه افتادن، این مسیح دلش به عروج یا سقوط، گریختن از این وضع نا به سامان رو به مرگ خوش نیست.
لحظه ای را می طلبد که محتسبی به حق، و زندان بان، و کسی که کارش سر بریدن باشد سر برسد و او را از قاتلان نابلد نجات دهد و با ضربتی ، کار را فیصله دهد.
و انجمن صنفی روزنامه نگاران به تک درختی مشتبه است که سایه ای نحیف و مردنی دارد قدر یک خط، . چند هزار نفر زیر این خط تنه به هم می زنند و جان می کنند تا وجبی سایه از آن خود کنند.
افتخار بریدن چوب، کندن سر از مسافری نحیف؛کشیدن صندلی از زیر پا، و خشکاندن "شارلاتانیسم مطبوعاتی" که آنروزها در اوج هم که بود، جای هر چیز ؛نخست فحش و اهانت نثارش میشد و گلوله به صورتش می زدند و تپانچه در خفا بر قفا و دگنک در عیان از طرف مدعیان.
باری تن نیم جان، مادری نه باکره حتا زنا کار و همه کاره هم ندارد و بی کس و داغان، به قول نفس نفس می زند و به دور، خیلی دور نگاه می کند:
به ملک المتکلمین که وقتی در باغ شاه، به چاهش می انداختند آواز می خواند، به شیخ روحی که محتسب را برای سر بریدن به خود خود می خواند، به تن سوخته ی ابراهیم پورشیرازی ، صاحب خورشید باختر که به جرم نشر مقالات سید حسین فاطمی چنین و چنان شد، و به شعری می اندیشم که آقای دنباله دار هم قطعن دوست می دارد و همدرد گرفتار من است و با آن خنده ی نمکین سبیل سه مکین می گوید:
یاد آر، زشمع مرده یاد آر.
۱۰ مرداد ۱۳۸۷
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل
يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان: