درد دل با حسین

برادر جان، خدا نجوای تو را با ما دراز کناد و عمر آقای ستاره دنباله دار و حضرت علی عسگری (ج) را هم به هکذا.
برادر جان. ملالی که هست و توشه ای نه برای دنیا برگرفته و نه برای آخرت برداشته. و چه پای لنگ.هراس از جنگ.راست نیستم چون روز عاشورا وسط کربلا ، دیدم که سربازهای آمریکایی با چه دلسوزی شگرفی آدامس می جویدند و استخوانهای خورد شده ی امت محمد را جمع می کردند بعد از بمب.
چپ نیستم چون در همان کربلا ، روز تاسوعا، نوشابه ای خریدم و نوشیدم که با فونت درشت قرمز روی آن نوشته شده بود کربلا کولا(و اگر بپرسی چه ربطی دارد می گویم آن نوشته ی سرخ، خط آخر تمام جنبشهای سرخ را می مانست در خیالم)
ای دل انگیز، حتا میانه رو هم نیستم و نمی دانم که ام و کجایم و چرا چنین ام و چنان نیستم اما، با کمال میل منتظرم بمیرم.
من مرده ام.در شهر من، که به گورستان می ماند؛ با هر عبوری از هر خیابان ، با تصویر مردی مرده مواجه می شوی که کمال و آرمان تو را یاد آورت می شود نقاشی شده بر دیوار ها ی بلند.
و زیر پلهای شهرم قوه ی قهریه ی خداوند با خط نستعلیق ارزان قیمتی به رخمان کشیده شده: مسئولین اموراجرایی خداوند، لحظه ای از تذکار غافل نیستند.
آرمانی که مادر بزرگم نخست و حتا هنوز، در من وما پرورده و اگر علی اصغر شهید نشدم، علی اکبر خواهم شد و حالا در آستانه ی دهه ی سوم عمر، یا حسین شهید بایدم بودن و یا دستکم ابالفضل العباس.
اما من نه منم.زین العابدین بیمارم.
و کنار میدان جنگ افتاده و نالانم.
و نای ادامه ندارم. و یارای گریز هم نه. نه مادرم زهرا است و نه پدرم علی.
اما زنی دارم که پران در آسمانهاست و هنوز خوشبختم که پیشه ی بی نان و پر نمکم عاشقی است.
اینجا هستم و می مانم و انتظار آن لحظه ای را می کشم که یک انفجار عجیب ، یک سوت بلند و مواج و پرصدا اما بی مرکز، که پر جبرائیل و صور اسرافیل و هیبت عزرائیل را توءامان دارد هجوم آورد و بند بند وجود جهان را بپاشاند و رها شوم .

۱۹ تير ۱۳۸۷





نظر خوانندگان:


  [www|@] :   (پنج‌شنبه، ۲۰ تير ۱۳۸۷، ساعت ۷:۰۷ صبح)

... و صالح به قوم خویش گفت که از خشم خداوندگار خدای خود بپرهیزید و آنان گفتند که اگر باز خدایان ما را تمسخر کنی تو را سنگسار می کنیم... و ابری بر کرانه ی آسمان پدیدار شد سرح رنگ و نیز اسبی خدنگ بر بالای شهر می دوید و خورشید هنوز بر نیامده بود... و کسی کودک خویش در آغوش می فشرد که اینان را به عذاب نگیرند که نابالغند و لطیف که غرشی از آسمان برخاست که امروز شما را با کودکان تان هلاک می کنیم و دیاری از این دیار دیگر بر پشت زمین نخواهد ماند... و سحر صالح با آن کسان که با او مانده بودند بر خرابه گذشتند و مردم را دیدند سنگ شده در جای خویش خفته بودند انگار که در آن شارستان خود حیاتی نبود.

قرار است وبلاگ نویس ها را هم مثل سارقان مسلح و راهزنان و مفسدین فی الارض و محاربین با خدا و ملحدین و آدمکشان و جانیان بی محاکمه سر از تن ختنه کنند.

"شمس خجندی بر خاندان می گریست ما بر او می گریستیم"!

... ناگاه
فریاد دادخواهی آسمان بلند شد
و جویباری از اشک بر شاهراهی از زمین جاری گشت
از افق
مردی با اسب از کتاب های موش جویده ی دبستان آمد
و در سبدش هیچ نداشت تا سوغات آورده باشد
و در چشم هایش هیچ نداشت تا امیدی بخشد
و آن همه افسانه رخ نهان کردند
در تلاطم سیل که بر شاهراه جاری بود
ستارگان غرق شده پنداری
در هماغوشی سرخ فلق می سوختند
شعرا به کناره ی زورق چسبیده بود و ناخدا
از بالای ابرها به آسمان می نگریست
پرده ی دوم عزا بود
با مارهای دوش ضحاک در نقش آفریدون
و چرم پاره ی کاوه چون پیراهن عثمان
به خون مردمی غیر از ما آغشته نبود
شاهراه ها در زیر موج خون غرقه شدند و اشک
گویی چون دورترین خاطره ی بهار
بر دوش موش های کتاب خوار خانگی
سنگینی می کرد
مرد اسبش را هی کرد
و بر قله ای شد که زورقی زرین بالای آن کناره گرفته بود
جفتی ستاره برداشت و به زورق شد
وآنگاه آب از تنور خلق جوشید.


  [www|@] :   (پنج‌شنبه، ۲۰ تير ۱۳۸۷، ساعت ۷:۱۶ صبح)

سلاه!

مرگ رسید و آن چنان بر کومه های سیاه ما گذر کرد که صحرا را گردوزیدنش،
چشم دیدن بهار نماند،
و بسان آدمیان، عریان،
محشور شد،
بر دست های کلید دار کعبه،
خون مسلمانان شتک بزد،
و موریانه سر تا به پای سلیمان بخورد،
و آنگاه که تانک ها در همنوازی مخوف خویش،
از این جا تا میدان المپیک مکزیک،
تازیانه را نماز می گزاردند،
ما در ریوهایی که سقف برزنتی داشتند،
گوسفندان را دیدیم که برای مان دست تکان می دادند،
استخاره کردیم،
خوب آمد.


نقطه  [www|@] :   (پنج‌شنبه، ۲۰ تير ۱۳۸۷، ساعت ۱۱:۲۱ صبح)

تو رفته اي كربلا صالح؟
خوش به حالت
با زخوب است تو زن گرفته اي
يك قدم جلويي
دي


نقطه  [www|@] :   (شنبه، ۲۲ تير ۱۳۸۷، ساعت ۱۰:۱۲ صبح)

مي داني صالح
حرف هايت به دل سوختگان بعد از جنگ مي ماند
شهدا نيازي به پاس داشتن ما ندارند
و ارز ش ها هم نيازي به پاس داشتن ندارد
شايد اين ما باشيم كه نيازمند باشيم.
دلت نسوزد
اما شايد ارزش ها نياز به شناخته شدن داشته باشند و تنها وظيفه ما باز كردن چشمان خودمان اول و ديگران است بعد.


صالح  [www|@] :   (شنبه، ۲۲ تير ۱۳۸۷، ساعت ۱:۵۶ بعدازظهر)

نقطه جان دو جا عوضی گرفتی:
یک آنکه بنده زن ندارم و حرفی که زده ام راز گویی است برای اهلش. و پچپچه است و آنکه داند بداند.
دوم آنکه عزیز جان، نه کار به ارزش ها دارم نه بی ارزشی ها، به مشامم بوی باروت می آید و حالات آدم های دور و برم به جنگزده ها می ماند. و این اتفاق مال امروز است به بعد.
که دارد چیزهایی می شود که امیدوارم نشود.


















لطفاً دو کلمه‌ی زیر را با یک فاصله (space) بین آن‌ها وارد کنید (برای جلوگیری از spam):





هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.