دیروز مادر
در حیرتم از حالت هستی.چون آدمی که دارد راه می رود ،ناگهان زیر پایش خالی می شود و غوطه می خورد و غرق می شود و هنوز نمی داند این گودال و این آبی چنین عمیق،ازکجا جلوی پایش سبز شده و نمی داند چرا و چه کند. دست به کجا بیندازد و کجا را بگیرد تا رها شود و نفس تازه کند.
از ترس می ترسم.و خسته ام.گرفتاری تلخی که تنهایم می کند: ترس از هم و وحشت مبادا.
باید از کانون اصلی ، از هسته ی مذاب زمین پرسید.از هسته ی مرکزی کره ی خاکی پرسش کرد چرا امروز آدمی از هر چیز غریب می ترسد.
چرا از ابهام می هراسد؟آیاقیامت فرارسیده؟آیا همان وعده ی دیرینه ایست،همان روزیست که کوهها چونان پنبه زده می شوند و مادر از فرزند می گریزد.
ای گریز، ای دیرپا،ای که دو تا شده ام: بر پیش و پس تو،ای دوگانه سوز! نرمم بسوز.ای که به خود می کشی و هیچم اختیار نیست.
من بر قیامت قیام می کنم. و دلیر می شوم از وحشت.بهشت را چون قالی کهنه ای می کشم از زیر پای مادران. که بهشت هست و مادری در کار نه.
از دامان مادران نیست که مردان می خیزند. مادران در تاریخ جا ماندند و این روزهای پایانی تاریخ است که مادران فرزند می کشند.امروز نیست. مادران در دیروزند.پریروزند.حالا نیستند.
اما ما. این است تکلیف ما(چون من رئیس ام، من تایین می کنم:)
قبل،من بودم و کلمات و همه.اکنون من هستم و و کلمات و تنها تو.اما هرگزا رفتن.
۳ تير ۱۳۸۷
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل
يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان:
ترس چيزي است كه يك خدا ندارد
از كلمات قصار خودم