يك ماه و خرده اي بر حسب سال نوري

يا: اندازه گيري فاصله ي ابدي ميان ما بي متر

يا: شرح يك فاجعه كه لب رخ دادن ايستاد

يا:بار دوم ، بعد از گل زرد،ساعت مهم نبو

ساعت مهم نبود،و من روي چمنهاي پارك خوابيده بودم.ناگهان تو.باهمان حالت هميشگي آشنا.
في وصف حالك:
با خنده اي دائم كه مي خرم و نمي فروشي.و طرح اندام نرم خيزان،خرامان وقت راه رفتن، و اندكي خميدگي اما خم،همچون سياه مشق،يا سازي راست كوك،آرام و هماهنگ.
و انگشتانت كه هرروز متغيرند به رنگي،سر انجام پنجه هايت آمده بود و گره خورده بود در پنجه هاي من. و من همچنان خوابيده.
في وصف حالي:
ديگر تو و ناگهان هيچ.
و تو ، با همان حالت هميشگي آشنا، ايستاده بودي پشت به من.و پروژكتور نور پردازي،سوار پايه،بلند بود و مجبور بودي براي چرخواندن سر نوراني آن روي پنجه ي پا بايستي.
في وصف آلت النورانيه و حالت متلون:
سر فلزي بزرگ،و سه پايه اي باريك و شكننده كه ايستاده بود. وسيمي نداشت كه به جايي وصل باشد.با اين حال روشن بود.
و از نيروي پراعوجاج ميان ما جان مي گرفت.
تلجلجوا لساني:
از جا بلند شدم.برگهاي خشك و علفهاي چسبيده به موهايم را تكاندم.و به سرعت برق و باد،همچون تندباد،دويدم سوي تو.
و اما تو؛ في وصف عملك:
همزمان با دويدن من درجا، در حال نور افشاني به همه جا،عقب مي رفتي. عقبتر مي رفتي.ودور مي شدي.
انگار به پشت مي دويدم،صدايت كردم.زبانم به لكنت افتاده بود.به سختي صدات مي كردم. اما به نام. و چه نام راحتي. به آواي غريبي ناآشنا براي خودم صدا مي كردم.انگار كه پرنده ي چوبي يك ساعت كهنه، راس ساعتي كه مهم نيست، گير كرده باشد در حلقم و براي اعلام ساعت بيرون نيايد.
زمان ايستاده بود.حركت دوار ابرها در آسمان به سختي سيمان شده بود. و تمام احجام دائم در حركت در هر طرف بي جان و ايستا مانده بودند.مردم ايستاده، به رسم مردمان شهرمان با چشمهاي هرز، بروبر نگاه كنان و گستاخ، ما را مي پاييدند و جاني در بدني نبود كه زحمتمان دهد.همه چيز در جاي خود مانده بود غير از فاصله ي ابدي ميان ما.
حر،حر يا لساني:
صدا شد فرياد، پرنده با شدت و حدت بيرون پريد و كوكو كنان سيم و فنرش در رفت و از حلقم پريد.
في وصف عملي:
از من خبري نبود.از پارك كه هيچ،از شهر،از استان، از كشور، از جغرافياي ققاره و پهناي زمين پرتاب شده بودم و رفته بودم به ناكجا آباد.
آنقدر دور كه از خود بيرون ريخته و دور شده به دياري در پس پشت جهان. به ديتر بي سرو تهي افتاده بودم كه خودم هم نمي دانم كجا بود.
في وهم:
تنها تو بودي.تو تنها بودي. نور پردازان في ذالك الروضه المسطح.
و تمام كلمات تمام گفتگو هامان به يادت آمد و از يادم رفتي.
تا اتفاق رخ داد؛ في وصف حالك عندالواقعه:
آشنا ايستاده.با اندام خيزان نرم.
و حالتي:
برگشتم، كهكشان و كائنات را درنورديدن و بازگشتم به زمين،در پارك فرو افتادم در تن خوابيده ي خودم كه روي چمنها دراز كشيده بود.
كانهواثبت لساني مستحكم و لا تلجلجواعندالبينه.
انت حائل ما بيني و بينك.
نور بر من تابيد.

۱۹ خرداد ۱۳۸۷


















لطفن عدد داخل مستطیل را وارد کنید:   

   


هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.