طلب همه از خدا


جسته گریخته و پراکنده، مثل مرغ سر کنده در هراسم از روز، وقتی آغاز می شود.
از خود می پرسم آیا، این همان فسردگی جنگ است یا، هیبت مهیب مهر که به تن ما گشاد افتاده؟
این است مواعید که دادی؟ دریغا دریغ از ابر. لبریزم از صبر. و جوشش تازه را در دل، گیر افتاده به عنکبوت کهنه ای می بینم ناشناس.
کجاست آن مادر دیرینه؟ کجاست آن زن، آن مهری که بوی باد در اندامش می پیچید و گرمم می کرد؟
من، خوابم می آید. اما انگار بیدارم؟ دست به چشم می مالم و پلک می زنم؟ تویی؟ خودتی تو؟ به جایت نمی آورم یار دیرپا.
خانه خرابم. کو همه؟ کو آن همه ؟ کو آن همه آدم. کو آن شیر گیر ؟ پریشان است در بیشه های بی شیر یا، در تدارک گریز است از هستی؟
من هم می آیم.
مرا هم ببر برادر. جان من، جانان من.
دستم را بگیر. سنگینم اما می آیم.
رخصت بده ، ساعتی کوتاه ام دریا، من خوابم می آید. بگذار بخوابم ای فکر بیدار.
ای همهمه ی آن شب. آ ن قفلهای عوض کرده. کلید دزدیده.تو آن وهمی ، آن خوابی که در آن جمع مان جمع است. آن لحظه ای تو ، همان ساعتی که در خواب، تمام کسانی را میبینی جمع، در جایی که نمی دانی کجاست.
اما این هجوم چیست،؟ این حمله ی نابهنگام قفلها و کلیدها دیگر چیست؟ این وهم زنده را نمی فهمم.
از هیبت این کابوس بی خوابم.
به جستجوی همه بر آمده ام ونمی یابم. و نفیر طولانی نیازمندی می کشم از دررد و می گویم ای خدا،همه را دریاب.

۱۴ اردی‌بهشت ۱۳۸۷





نظر خوانندگان:


سامان طهماسبي  [www|@] :   (شنبه، ۱۴ اردی‌بهشت ۱۳۸۷، ساعت ۰:۵۲ بعدازظهر)

آن روزي كه ديد و دريافت ما را تمام شد. آن روزي كه آمد و آورد ما را تمام شد. خستگي بيش ازاين كابوسي ترسناك از دردهاي اجبار بيداري است. سياه شده ايم و دايره اي در دست. دايره مي زنيم و شعر مي خوانيم: درياب ما را.


د  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۲۲ اردی‌بهشت ۱۳۸۷، ساعت ۱:۴۵ بعدازظهر)

سلام


















لطفن عدد داخل مستطیل را وارد کنید:   

   


هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.