طلب پنبه از همه
چيزهاي كمي نيست كه دلم را بفشارد و اين بغض لعنتي ، اين ميراث ابدي آدم و حوا را به ديواره هاي درونم نفشارد.
به دور و برم نگاه مي كنم ، به در ، به ديوار ، انگار بناست جاي نام هر كس زخمي بر گوشتم كنده باشد.
كه هر نشانه اي زخم را نو كند.
چرا تنها زخمها هستند كه نو مي شوند؟
تو را مي گويم تو. اي راه رفته را ناتوان از بازگشت.
اي كه به مادرم نمي ماني.
آرامي و خويشتن دار.و دستت بضاعت ناچيز مرا نمي ربايد: آري اصلن به مادرم نمي ماني.
تو را مي گويم.
مادرم نيستي كه منت سنگيني رحم و شير ات بر سرم باشد و بر سرم بكوبي.
. دستمان از دست هم جدا نمي شد. و خيال خودمان را به زور با هم تقسيم نمي كرديم.
اين منم تنها ، آويخته با كلماتم، به نقشهايي كه هنوز نكشيده ام. اين منم غرقه. در روياي مسافرت به قعر جهان، و تماشاي بلندترين برجهاي جهان. و سوداي روي هم گذاشتنشان را در سر دارم. تا برج بابل ام احيا شود.
(آن باد هوا كه ما را تكان داد و دور كرد همين بود: همين بي آرزويي مطلق، همين كه با هم به سوي خيلي چيزها دويديم و عرق ريختيم، و با هم خيلي چيزها به دست آورديم و ديگر مانديم بي رويا)
ناگهان همه چيز پر شد از باد هوا.
سر فرصت ، سر آن خيابان مي ايستم و مدتها نگاه مي كنم. به آسمان صاف بهار هشتاد و هفت .و خيس مي شوم.
نمي دانم آن تك ابر از كجا مامور است كه تنها بر من ببارد.
تو را مي خوانم. تويي كه سالهاست خودم مي نويسمت. به تو، براي تو مي نويسم و تو نمي خواني. تو را مي گويم:
اندرونم پر شده است از اعداد.ساعتها را جدا مي شمارم، روزها را جدا.اما قرن ها هستند كه من و تو را، تمام ما را بي شتاب و در آرامش ابدي گور نما، مي شمارند.
ماييم كه جدا مي كنيم و جدا مي شويم.
جدايي خاصيت بي خاصيت ماست ، تنها كاري است كه از فرط نتوانستن كارهاي ديگر مي كنيم:
پوست را از ميوه ، ميوه را از هسته، كاني را از معدن، آهن را از سنگ، چوب را از جنگل، و خود را از يكديگر جدا مي كنيم: امازودا جدايي روح از تن.
زودا.اي يهودا، اي تمام نفرين شدگان زمين ، كه دعاتان مستجاب تر است از هزارپيغمبر خفته. اي بيداران ، اي محتاجان به زاناكس، ديازپام و لوراز پام،.اي متهمان به قتل، اي محكومين به قتل، اي مقتولان ، اي تمام دستفروشان آريا شهر، اي قهرمانان باز ي هاي كامپوتري ، اي اعضاي انجمن دفاع از حيوانات خانگي( كه در اساسنامه تان ذكر نكرده ايد انسان هرگز جاي حيوان را براي انسان نخواهد گرفت)اي طلبه هاي متعصب ، اي تمام پشيمانان از فروش خانه ، پيش از تغيير ناگهاني قيمتها، اي زمينها ي لواسان،اي زمانهاي هدر،با شمايم اي همه ي چيزهاي به درد خور تر از من، اي لباس و جوراب هاي دست دوز دوران جنگ ، مملو از ذغال ، براي دفاع در برابر حملات شيميايي، اي كارخانه ي چاپ اسكناس، اي شهيد هاي نفهميده، اي ديروز، اي پريروز، اي خواب عميق، اي بوسه ي اول، اي مادر جوان، اي آفتاب ديرپاي جمعه، اي ناداني پيش دبستان، اي بي سوادي مطلق، اي كنجكاوي زود رونده از دست، اي تلفنهاي هر روزه، اي نقشه هاي كشيده در تنهايي ، اي آقاي پدر بزرگ، اي عمو ، اي خدا ، اي خدا ، خون دماغ شده ام ، با پنبه اي يا ابر، مرا درياب.
۱۵ فروردين ۱۳۸۷
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل
يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان:
اين گريه ي آرام فغاني بشود نيمه شبي...
این تنها حاصل بشر از زیستن در فضای محدود کره خاکی است . این وفاداری بی ثمر و بی اجبار به سایه های حضور ...
از این دیکشنری الفاظ پر طمطراق بی مصرف باید زدود این ریسمان هایی که فقط گره زده اند بند ناف را که به قاطع ترین تعلیق وبه این ابدی ترین بی تفاوتی ...
راستی اگر یافتی به من بگو که انسان ؛انسان و انسان در کدام تساوی تعریف می شوند؟
سلام
بچه که بودم تنبانم را می انداختم گوشه ی باغچه ی آقام و برهنه می دویدم دور حوض همچین با مشت های گره کرده یک جوری که آدم سر قاتل پدرش فریاد نمی کشد شعار می دادم: مرگ بر قورباغه!
آخرین باری بود که شعار دادم.
چرا نمي خواند
مي خواند
سلام صالح
بازهم شعري مرا در بر گرفت
بيا بخوان
ممنون به خاطر آنچه خودت مي داني
ستاره دنباله دار خوب است؟
هوايش را داشته باش