ما و دوستان و بلند قامتان
جنگ. و باران سنگ.
این است سرنوشت قوم بدتر از عاد و ثمود.و دیری است خداوند در فکر است طوفانی چون طوفان نوح باز بفرستد و آفرینش از سر گیرد
چه کسی از چه کسی برتر است؟ و ما همه آمده ایم که چه؟ هرچه. دیگر به اصل و بنیان هستی مشکوکم.
اصطرلاب اسرار و ریاضیات کائناتی ام با هم نمی خوانند.چگونه می شود مشتی، بر مشتی دیگر از انسانها برتری پیدا کرده اند و کاری می کنند که انگار در نظام خلقت جا برای همه نیست.
اشاره و شلوغ کاری ام برای یک ماجراست : یعقوب یادعلی.
سکوت.
این است گناه بدتر از قوم لوط.
چرا کسی حرفی نزد؟ صدایی بر نخواست؟سرها چرا آنقدر در گریبان است؟جریان سیاسی که نیست. صنفی است. شاید اشتباه شده. تشبیه نام بوده؟یعقوب یاد علی...شاید یک مفسد فی الارضی بوده باشد به نام " علی یاد یعقوب" که نویسنده ی ما را توی دردسر انداخته.
در کشور هرگزها که همه چیز سیاسی می شود، منبعد باید شخصیت های داستانی به خود بلرزند و نگران باشند که هستی شان سانسور نشود.
و آدم بده ی داستان باید زبان درکشد و احترام خودش را نگه دارد تا برای خالق اش،نویسنده، دردسر نشود.
دیری است که دیگر برای خالقمان ، خداوند، دردسر شده ایم.
صاحبان افتخاری فرهنگ باز هم از در سوتفاهم وارد شدند. هموطن تبریک!ما از دروازه ی خلقت گذشتیم.
بیایید. بگیرید. بشنوید. پیغام دریافت شد:
"نویسندگان عزیز اگر قبلن باید با رعایت شئونات مورد نظر می نوشتید و شخصیت پردازی تان بر اساس قانون اساسی انجام می شد، از این به بعد ننویسید. کلن ننویسید.این یک پیغام ضبط شده است در ذهن شما و بعد از پخش آن مغزتان خواهد ترکید"
جای "یادعلی" هر نام دیگری ، هر نامی دیگر، هر کسی دیگر می تواند نوشته شود.
از علائم ظهور حضرت آورده اند که نویسنده ها به جرم نوشتن به زندان می افتند.
اینک آخر الزمان. و ما و دوستان و بلند قامتان.
جنگ، آهن و دود باروت نیست.جنگ صفهای طولانی نان و بنزین و شیر است . جنگ سکه در بازار نفت است.
و من از جنگ می ترسم و از قیامت به خود می لرزم.
قومی که نویسنده اش به زندان باشد، نیاز به طوفان نوح و عذاب علیم ندارد.
خود رو به تباهی است و کارش ساخته است.
۱۹ اسفند ۱۳۸۶
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل
يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان:
این عو عو سگان شما نیز بگذرد....
قائم مقام فراهانی در نامه ای به خانمش می نویسد:
"بله خانم! من می ترسم! از خزه های ته جوی هم می ترسم!"
بله صالح جان! ریش و پشم جان! ما می ترسیم اگر نه اسم مان را ته چین سگ نمی گذاشتیم.
اما عذاب خدا که منتظرش هستی برادر جان! عذاب نازل شده است! خیلی وقت است که نازل شده است! "صیحه واحده" نازل شد که همگی خفقان گرفتیم و به چهار گوشه ی پستو خزیدیم. عذابی که بر ما نازل شده همین هاست که می بینی!
وای بر حال کسی کش غم کند غمخوارگی!!!
فلوس! فلوس! پول ها را ببین صالح جان از من بشنو که ته چین گرگم و همه ی این شامورتی ها را قبلا زیر بازارچه دیده ام. آلمان رفته ها و آمریکا رفته ها ی شش تیغه ی مامور و معذور را ببین صالح بابا! ببین چطور برای دلارهای بادآورده زندگی مان را باد فنا داده اند.
های های صالح! فیروزآباد را بلدی؟ دیده ای چهار قدمی کاخ اردشیر پاپکان دارند سد می زنند؟ های آهای! آتشکده ها را دیده ای چطور زیر بار گران قطرات آب، آب می شوند؟ "گور" دارد دوباره به گور می رود جناب صالح خان تسبیحی!
زندگی مان را ببین! آخ فردایی هست! یک فردایی هست که یک عده ای وقتی عرش خدا را نزدیک می آورند و ندای سجده می رسد ساق های شان از شدت درد به هم می پیچد سالح! چون سجده نمی توانند! حساب من و تو که چهار تا هیزی بیشتر و کمتر کرده ایم سوای از این هاست! حالا هم می دانم یخه ی ملت را چسبیده ای که ای بی غیرت ها! تا کی؟ نا مسلمان ها! جماعت لاطی و ملوط پس تا به کی می خواهید بنشینید تا مغز سر بچه های تان را بدهند این آقاهه بخورد؟
خوب! بگذار بخورد! ضحاک آن قدر مرد بود که توی مطبخش دو تا لطوی پیدا می شدند که مغز گوسفند قاطی خوراک آقا بکنند و یکی را در ببرند که بعدها بهشان بگویند "ملت کوردستان" و از انگلیس ها پول بگیرند که زبان شان را به خط لاتین بنویسند! اما آیا توی این مطبخ حکیم باشی هم از این خبرها هست؟
سخت دل تنگ شدم صالح!
سخت دل تنگ شدم خانه ی صیاد خراب
کاش روی قفسم جانب صحرا می کرد
ای جان من.جانان من!هم حرفت درباره ی سانسور درست بود و هم دلتنگی ات اینجا : سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم...حسین جان حالا خودمانیم چرا زده ای به کار سفره و غذا؟
علیم را در آخر نوشته بکن الیم.. من کار خودم را نمی توانم ویرایش کنم تو می توانی..