پنهان در وب(یک)

این نوشته ی اخیر من است که عین به عین از پایگاه اینترنتی رفیق شفیقم ستاره ی دنباله دار با رس ال خ ط مورد استفاده ی ایشان اینجا نیز درج می شود:
کامنت‌گذاری که اساسا همان ابراز نظر باشد و نتيجه‌ی خوش‌آيند نشريات اينترنتی هم هست در وب‌کده‌ی فارسی ما، در زبان ما تبديل شده به محلی برای برون‌ريزی احساسات سرکوب‌شده و اهانت‌ها و تذکرهای تندی که عموما رويمان نمی‌شود رو در روی هم بگوييم.
آيا حضور مجازی معکوس حضور فيزيکی ماست؟
به نظر می‌رسد وضعيت سياسی اجتماعی سده‌ی اخير، سانسورها و قوانينی که نويسنده را مورد تعقيب قرار می‌دهند هم تمايل‌مان را به پرده‌پوشی و ايجاد حاشيه‌ی امنيتی توسط نام مستعار بيش‌تر کرده است.
اين مسأله را می‌شود مضاف کرد به ناآگاهی ما (من خودم را می‌گويم) نسبت به تکنولوژی بسيار ساده‌ی اينترنت و نتيجه‌اش می‌شود اخلاق و ادبياتی تند و فحاشانه و زيرزمينی که چون در مطبوعات مکتوب يا اجتماعات رو زمينی و معمول، قابل برون‌ريزی نيست، فضای مجازی را مورد مصرف قرار می‌دهد.
در اين ميانه چون مايی که از نشريه‌نويسی و عالم کاغذ باز آمده‌ايم که هيچ، آن پيرمردهايی که اساسا تلقی مخاطب‌شناسی‌شان بر پايه‌ی نشريات مکتوب استوار است، گيج و سردرگم، تلاش می‌دارند تا همان راه و رسم کاغذ را پيش بگيرند.
البته به گمان من با توجه به کثرت جمعيت و مسائلی که بالاتر در باره‌ی وب گفتم، می‌شود خيلی از حرف‌ها را جدی نگرفت و گذاشت به حساب به‌هم‌ريخته‌گی حاکم بر اين محيط زيرزمينی.
بالاخره اهل فن (يعنی شما، نه بنده) از ادبيات يک کلام دو کلام آينه می‌گيرند به مغز نويسنده و معلوم می‌شود که چه‌قدر بايد حرف را خواند و سنگينی‌اش، بهايش از لابه‌لای کلمات‌اش پيداست.
در اين نوشتارها، ملاک فرهنگ جاری در ادبيات اينترنتی ملاک قرار گرفته است.
از مشخصه‌هايی که می‌شود با آن آسيب‌شناسی کرد شايد بتوان يکی دو تا را برشمرد: ناسيوناليسم ايرانی، اعتراض، فرهنگ شفاهی، محاوره‌نويسی.
اين مباحث به ظاهر بی‌ربط با هم، هم‌چون ديگر نمودهای فرهنگ ما، از آشفته‌گی عميقی برخوردار است که راه را برای آسيب‌شناسی صعب کرده، اما سعی‌ام بر اين است که به مرور بر اين سرفصل‌ها نگاهی بيندازم.
ناسيوناليسم ايرانی
از جمله چيزهايی که در فکر کم‌سواد اپيدمی می‌شود، و با تيپ شناسی اينترنتی ايرانی به دست می‌آيد، چاشنی شدن ناسيوناليسم است.
ناسيوناليسم و توجه به قوميت در اوان قرن پانزده ريشه بر زد و به استعمار انجاميد. اين توجه افراطی به مليت که يک قوم را برتر از باقی اقوام می‌شناساند در قرن بيستم جنگ‌های بزرگی به راه انداخت.
در ناسيوناليسم کور قرن شانزدهمی، بدتر از همه اين است که يک قوم ضعف‌ها و ايرادات تاريخی خود را نمی‌بيند و در نتيجه تلاشی برای اصلاح صورت نمی‌پذيرد.
در ايران هم، در دوران پهلوی دوم، ناسيوناليسم بيمارگونی تبليغ می‌شد که تحفه‌ی رضا شاه می‌بود و توجه‌اش به هيتلر. و حاصل روح نظامی‌گری.
خميره‌ی ملی‌گرايی آن‌چنانی پهلوی، سراسر تحريف مستندات تاريخی بود.
چنان‌که با قالب کردن متون ساسانی و سامانی به جای هخامنشی، تاريخ پر شکوه تمدن اسلامی ايران را دور می‌زد و می‌رسيد به آذر فرنبغ و کرتير و در نهايت فر شاهی.
تمايلی که در خود ملی‌گرايی ميانه‌رو و روشن را پس می‌زد و تلاش می‌داشت نگذارد ملی‌گرايی عقلانی جلو برود و به واقعيت‌های تاريخی، به ضعف‌های ما و بنيان‌های ويران‌مان توجه کند.
لاجرم حکومت‌های شبه‌ديکتاتوری همواره از آگاهی جمعی هراسان‌اند.
اين تمايل که انگيزه‌يی سياسی هم در خود مکنون داشت (شاه - خدايی) که هنوز توسط اپوزسيون سلطنت‌طلب و شبکه‌های ماهواره‌يی لس‌آنجلسی، به عنوان اصل «مليت» دنبال می‌شود و برای نسل ايرانی‌های مهاجر (و نه فرزندان‌شان) حکم نوستالژيا را دارد.
ناسيوناليسم افراطی ساسانی مسلک چون پوچ است و متکی نيست به مشاهير ايران (که کمابيش همه مسلمان بودند) به ناچار عاشق سنگ و چوب و کوه و دريا می‌شود. و روح تاريخی را نديد می‌گيرد.
تلاش می‌کند تا کوروش هخامنشی را پيام‌بر جلوه دهد و نقوش تراشيده بر سنگ و شکسته‌های تخت جمشيد می‌شوند نماينده‌ی فرهنگ ايران زمين.
اما انگار فراموش کرده‌ايم (و اين مستند به خود تخت جمشيد است) که معماران آن و کارگران‌اش هرگز ايرانی نبوده‌اند.
هرچند اين قدرت و جلال ايرانی بود که آن‌ها را به زانوی سرسپرده‌گی در آورده بود، اما شاه‌کار ايرانی در نتيجه‌ی جهان‌گشايی بوده نه توجه به فرهنگ و هنر.
و اين روح سپاهی‌گری هخامنشی، نادر شاهی، رضا شاهی، سرانجام تنها از خود توهمی پوک به جا گذاشته که فرهنگ کنونی ما را به خود بيمار کرده است.
تا آن‌جا که به گمان‌ام، اين تمايل تاريخی به ابرمرد و رئيس برای مردم، که بيايد و ناجی بشود، بيفتد جلو و ما هم به دنبال‌اش، نشأت گرفته از همين سپاهی‌گری جهان‌گشاست که دوست می‌دارد مرزهايش به وسعت قاره‌ها باشد و کار چندانی با فراخ بودن مرزهای تفکر ندارد.
در نتيجه‌ی اين تمايل هم هست که جهت‌گيری‌های عجيب و غريب جمعی شکل می‌گيرد و مردم ما، به اين علل و علت‌ها ی ديگر به سرعت آلت دست مکانيسم سياسی حکومت‌ها قرار می‌گيرند.
من نمی‌دانم کی بناست ما از دست دست‌گاه‌های تبليغاتی حکومت‌ها خلاص شويم و هر فرد بتواند خود به تنهايی بخواند و بداند و بينديشد.
دست‌گاهی که دارد کار می‌کند و هنوز در تارهای آن دست و پا می‌زنيم و اميد دارم که روزی يکی بتواند حرف‌اش را بی‌زحمت بزند.
نمی‌شود ادامه داد. بدان چه می‌گويم.
به هر حال نتيجه‌ی اين تبليغات پوسيده، و گريز و زده‌گی پاره‌يی هم‌نسلان من از مذهب به دلايلی، آن‌ها را به توهم شکوه پيش از اسلام از يک‌سو و نديده گرفتن تمدن شکوه‌مند اسلامی - ايرانی از سوی ديگر انداخته. تا آن‌جا که به افراط، اسلام خاص ايرانی نديده انگاشته می‌شود و به پی‌آمد آن ابن سينا‌ها و سهروردی‌ها و مولانا‌ها و حافظ و عطار و سعدی‌ها را به ميز جراحی کالبد می‌کشانند و قلب آن‌ها را که با مذهب و تصوف اسلامی می‌تپيد در می‌آورند و گفته می‌شود مثلا خيام مسلمان نبوده! البته کشورهای بی تاريخ يا ضعيف هم که بدشان نمی‌آيد و مولانا جلال الدين محمد بلخی پارسی‌گوی فوری و فوتی می‌شود «رومی» .بايد دانست ما مردم و اهل فرهنگ همان‌قدر مسؤول‌ايم که دولت. و متهم کردن حکومت که اساسا کارکردش سياسی‌ست، اگر غلط نباشد تمام حقيقت هم نيست.
چه بسا مولانای مثنوی و فيه مافيه، مولانای ديوان شمس، در کتاب‌خانه‌ها خاک می‌خورد و بازنويسی‌های دسته چندمی و اشتباه، يا از آن بدتر مولاناهای ترجمه شده از زبان‌های ديگر باشند که راه بر مليت‌مان می‌زنند. اين ماجرا بايد درست و جداگانه بررسيده شود.
ناسيوناليسم ايرانی تنها با عنايت به فرق شگرف اسلام ايرانی با اسلام غير ايرانی آشکار می‌شود. اسلام ايرانی اکنون مهم‌ترين شاخصه‌ی تمدن ايران است.
اسلام آمد و باعث شد خيال ايرانی که در فشار کاست‌ها (طبقات) سرکوب شده بود، رها شود و چون فردوسی‌هايی ظهور کنند و به افسانه‌های شکوه‌مند پارسی رنگ خيال و جادو بزنند.
و اين از مقايسه‌ی داستان رستم و سهراب در متنی به جای مانده از پيش از اسلام و رستم و سهراب فردوسی پيداست.
اين اسلام بود که با ساده‌گی خودش انسان غير درباری را رسميت بخشيد. انسانی که پيش‌تر حتا از سواد داشتن محروم می‌بود، رها شد و خيالات‌اش را ريخت به تمدنی بزرگ اما پوسيده و چيزی ساخته شد به نام اسلام ايرانی.
اسلام ايرانی در مقابل اسلام عربی، خيالی و زيباست و پر نقش و نگار است. و اين هم با تماشای معماری خشک و خشن و دوغاب سفيداب عربی و مقايسه‌اش با مسجد شيخ لطف اله و اين‌ها کاملا محرز می‌شود.
از هخامنشيان تنها سنگ‌های مشجر و محجر باقی‌ست و اشارات کنايه‌آميز حکيم يونان سقراط به جهان‌گشايی داريوش و کوروش و خشايارشا، حتا اوستای موجود، کهن‌ترين‌اش به پايان دوران ساسانی و مکتوبات آذر فرنبغ و کرتير، مغان متمول دربار يزدگرد می‌رسد (که البته خوانا و زيباست و ريشه و بخشی بزرگ از فرهنگ ماست)، اما بايد دانست و فهميد که آيين زرتشت و ميترا، تنها در سايه‌سارهايی چون حکمت خسروانی سهروردی احيا شده و زنده مانده‌اند.
سهروردی، بزرگ مسلمان صوفی عارف مشرب، شور و خيال‌اش را از شعله‌ی معرفت ميترا به دست آورد و به سنگ محک محکم ارسطو و فلوطين آزمودش و در تنوره‌ی اسلام ايرانی حکمت‌اش را درانداخت.
اکنون بايد بر برسی به توفير اسلام ايرانی با غير ايرانی.
اسلام ايرانی يک دين سخت و باديه‌نشين را با خيال در آميخت و رنگ و گل و بلبل به آن نشاند.
بهشت اسلامی در قرآن کريم به خودی خود عالمی مادی و کانون لهو و لعب است. اين ايرانی‌ست که اشارات خداوند را در می‌يابد که ای جان من، اين‌ها نمادند و تشبيه‌اند و اشاره. و نقش قالی و فرش ايرانی را به دست می‌دهد که بهشت است، عدن است همان بهشت قرآن است که نقش در نقش شده و تأويل شده است.
در حمله‌ی اعراب، زبان تمام کشورهای مورد تعرض به فراموشی عرب سپرده شد غير از پارسی. ايرانی اسلام را به قالی و رياضت و رنگ و آهنگ و معماری و خيال می‌ريزد و مغول را به اسلام می‌آورد و نرم می‌کند.
در ايران دين بهانه است. ناسيوناليسم ايرانی در به‌ترين حالت‌اش به دست کسانی در ايران معاصر احيا شد که به اين برهه‌ی تاريخی هم عنايت می‌داشتند. با خواندن نوشته‌های مرحوم مصدق و دور و بری‌هايش تا ملی‌های جديدتر مثل مرحوم بازرگان، و اکتشاف آن‌ها در قرآن کريم، معلوم می‌شود که ما منبعی عظيم داريم که می‌تواند خميرمايه‌ی گرايش به مليت‌مان قرار گيرد. خميره‌يی که با بريدن و با جوالدوز دوختن تاريخ و نابود کردن کتاب‌ها (با نخواندن‌شان) خود حمله‌ی عرب و کتاب‌شويی و دو قرن سکوت را به ياد می‌آورد.
منبع عظيم اسلام ايرانی البته با اسلام جهان وطنی‌يی که توسط اعراب تندرو تبليغ می‌شود فرق می‌کند. اعراب پيش از اسلام (و فکر می‌کنم بعد از آن هم) به هيچ تمدن و تاريخی آراسته نبوده‌اند و احيايی هم در کار نيست، اما اسلام ايرانی متکی‌ست به تمدن ايرانی کهن و حکيم بزرگ زرتشت.
چون بحث ترکيبی‌ست از عناصر متضاد، ادامه‌اش را در نوشته‌يی جداگانه، بر خواهم رسيد. و با هم به جنبه‌ی «اعتراضی» فرهنگ ايرانی نگاهی خواهيم انداخت.
ادامه دارد ...

۷ اسفند ۱۳۸۶





نظر خوانندگان:


me  [www|@] :   (چهارشنبه، ۸ اسفند ۱۳۸۶، ساعت ۳:۴۲ صبح)

سلام.. من یه سری از کاریکاتورای شما رو دیدم تو ÷رشین کارتون. عالی بودن... چطوری می تونم یه مجموعه از کاراتونو ببینم؟


صالح تسبیحی  [www|@] :   (دوشنبه، ۱۳ اسفند ۱۳۸۶، ساعت ۸:۲۲ بعدازظهر)

ممنونم. در حال حاضر سایت شخصی ام دارد به روز می شود و در دسترس نیست. به زودی با تمام آثار من قابل دیدن خواهند شد.


ف  [www|@] :   (جمعه، ۴ مرداد ۱۳۸۷، ساعت ۶:۱۵ بعدازظهر)


در این دنیای مجازی که چهره ها در پس نقاب پنهان است می توان زن بود

در لباس مرد یا مرد بود در لباس زن! می توان جوان بود با انگارهء پیر و

می توان پیر بود با انگارهء جوان !می توان ابلیس بود در لباس فرشته

ومی توان فرشته ای بود ملبس به شیطان! خلاصه به راحتی می توان

پنهان بود!!

در این دنیای مرموز می توان شاعر بود بی آن که

نميدانم چه شد که به وبلاگ شما کشيده شدم! موفق باشيد.


















لطفن عدد داخل مستطیل را وارد کنید:   

   


هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.