مذهب زنده عشق
در حومه شهر ايروان، پايتخت ارمنستان، كليسايي هست كه يادگار تاريخ است و به آن كليساي "عشاق" گويند.
ارمنستان كشور كوچك اما زيبايي است كه به محض ورود از مرز زميني آن، بيش از همه بناهاي تاريخي و يادگاران سنگي دورانهاي مختلف، جلب توجه ميكنند. ارامنه انگار براي هر قصه و افسانه ورويايي يك ما به ازاي تجسمي در نظر ميگيرند و كليسا به عنوان خانهي خداي روحالقدس مامن مومنان مذهبي است با جمعيت كم و تمدن زياد.
كليساي عشاق عبارت است از بنايي سنگي(از سنگ سرخ فام آتشنشاني) كه يك صحن و محراب اصلي دارد و از بيرون گنبد و مناره مخروطياش درميان گنبدهاي كوچكتر سر بالا كرده و ايستاده.
ارامنه عموما از فرقه"گريگوري" مذهب ارتدوكس هستند و مسيحيتي اسطورهاي، پر از رمز و راز و به نسبت ديگر مذاهب مسيحيت متعصبتر دارند. اين است كه براي تمام رخدادهاي تاريخي خود قصهاي و براي هر دستور اخلاقي خود اسطورهاي قايل هستند .
بايد پيش از آنكه ماجراي كليساي عشاق را گفت يادآوري نمود كه براي راهبهها و كشيشهاي ارتدوكس، هر نوع رابطه جنسي يا عاشقانه و در نتيجه ازدواج ممنوع است. راهبه كليساي عشاق اما از اين خط ممنوع گذر كرد و جان در راه عشق نهاد كه اسطوره شد. قصه شد.
و وقتي اتوبوس كوچك سفيد از ايروان به سمت "اجمياتسين" ميرود، دست راست جاده كليسا پيداست و مادر براي كودكاش ميگويد راهبه، در زمين سبز پشت كليساي "اجمياتسين" رخت ميشسته و تنها و درفكر بوده و هميشه آرام و ساكت بوده و سر در گريبان و مورد علاقه پيرزن راهب و پدر پير مقدس. كه هردوتاشان هم قوز داشتند و دولا بودند. روزی هنگام پهن كردن ملافههاي سفيد روي بند و جمع كردن ملافههاي تيره زير انداز- كه خشك شدهبودند- صداي نرم آوازي ميشنود كه تكاناش ميدهد و جوان لاغر تكيدهاي ميبيند كه صاحب صدا است و دارد راه ميرود و آوازي ميخواند. جوان ميايستد و چشم در چشم ميشوند. پرندهاي ميپرد از درخت بالاتر از ابر هم. پرنده ميرود جايي كه هرگز نپريده بوده. تا سقف آسمان تا جايي كه بالش درد ميگيرد و جو سنگين زمين سبك ميشود در رهايي.
هر روز ملافهها بهانه راهبه ميشدند و چيدن چوب از جنگل پايين كليسا، دليل پسر جوان.
و روزهاي بعدي سبد ملافهها را ميديدي كه افتاده كنار بند خالي ودختر نيست يا می¬دیدی همان روز ظهر دل دل كنان ميدود و سبد را ميكشد و ملافهها را جمع ميكند و ميرود.
و پسر هر روز زیر گوش دختر آواز ميخواند. آرام زمزمه ميكند با نواي روشن لحن ارمني. زبان خالص زمين كليسا.
باز روزي ديگر دختر را ميبيني دير كرده دارد پشت بقيه ميدود طرف رختشويخانه. و وقتي ديگر هست يكشنبه، زانو زده پاي محراب يا در عشاي رباني از پشت نور شمعها سر به هواست و هواسش به پدر روحاني نيست. و زل زده به زمين. پدر روحاني هم البته زل زده به او.
اين ماجرا در روزگاري اتفاق افتاد كه "عشق" جرم بود. همچون حالا. اما حالا، عشق را بهانه نميكنند. جرم عشق را پشت گناه ميپوشانند.
و روزهاي ديگر و شبهاي ديگر. بند درخت پاره و سبد افتاده. ملافههاي سفيد خشك شده. منتظر جمع شدن و دختر در جنگل ميدود خندان با پسر. البته من و تو تنها نيستيم. چشمهاي ديگري هم هستند كه دارند ميپايند. دختران ترشيده راهب و كشيش پير ايستاده پشت پنجره كليسا، همه ميبينند و دسيسه ميچينند.
تا روزي رسيد كه، نه، شبي، شبي رسيد كه راهب پير پيرزن كج انديش مال دوست(مثل تمام آدم بدهاي تمام اسطورهها، از هر نظر بدجنس و بد اخلاق) با پدر مقدس(با جامهي بلند و سياه رهبانيت) به خوابگاه آمدند و دختر را كشان كشان بردند.
دختر جيغ نميكشيد تقلا ميكرد و قلبش به طپش افتاده بود اما صدايش را فرومی¬خورد نميترسيد. ساكت بود و سكوت كرد در دادگاه. تا كشيشها مثل نكيرو منكر تمام دين وايمانش را باز پرسيدند و هيئت منصفه خمار سربه هم فرو بردند وز وز كردند.
اما او هيچ نگفت و ميدانست و خيالاش راحت بود كه معشوق آوازخوانش، راهب و كشيش نيست كه عشق جرماش باشد و حالا آزاد است خنديد به دلش افتاده بود و صداي آزاد آواز را ميشنيد.
و وقتي پاكشان و زار بيرون از شهر بردنداش، هنوز ته خنده در صورتش بود و سراپا سكوت بود.
سنگي آنجا بود و هنوز هم هست و زيارتگاه اصلي كليساي عشاق است كه سر دختر را روي آن گذاشتند و كوبيدند.
شرح جزييات اين لحظه فايده¬ای ندارد و اين خون اوست كه فايده دارد و واجب است آخرش را بگويم:
سالها كه گذشت كم كم آن سنگ، شد زيارتگاه عشاق. آنها كه منتظر بازگشت معشوقي يا بستن طلسم عشق به نامهرباني هستند، آنها كه دوتايي، براي تجديد پيمان وميآيند و آنها كه عشقشان به کام نيست به كليسايي ميآيند از سنگهاي سرخ آتشين فام كه كنار همان سنگ ساخته و شده ونشان فرقه ومذهب عشق دارد كه هميشه زنده است و اين همه پيرو دارد.
۵ اسفند ۱۳۸۶
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل
يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان:
بابا من فكر كردم فقط خونه داداشه من مياي و ميري
نميدونستم جهانگرد هم هستي :D
0
0
0
از طرف داداشه علي آقا
سلام
راستش را بگو صالح
تو براي چه رفتي ؟
منتظر برگشت معشوقي
يا دونفري رفتيد براي تجديد پيمان
:)
من يك عاشق دلشكسته ديگر هم مي شناسم
بد نبود او را هم مي بردي
.
يكي هم ما را ببرد:)