چخ کردن سگ گر، پشه ی مزاحم، و شوخی با کودکی که شاخ است و راد است، شاید هم شاخ شمشاد است...

(این نوشته را قبل تر نوشتم. و بنا نداشتم جواب بدهم اما چون ایوبی خواند و گفت به رسم خودشان بگو، حالا می گویم. باید تذکر بدهم که خزه ملک شخصی کسی نیست ، نه ایوبی. نه من و نه علی.
اما باید یاد آوری کردو چون گوش مرغ کوچک است تکرار کرد که ما اختیار داریم توهین و اهانت به خودمان را سانسور کنیم. و البته در این مورد سانسور چی خوبی هستیم)
نه " هل من مبارز " می طلبم، نه شمشیر می بندم،چه از زیر، چه از رو،رنگ ریا و تزویر جواب ندارد.
زیری،پایینی، پر و بالت که نم نم در آید خواهی دانست، خواهی فهمید که "مرغی". باز نیستی.بوقلمونی، شترمرغی.
پر و بال داری و پرواز نمیتوانی. حسد به شهباز می بری.
سر به تن ما هست.و خواهد بود.و گردنمان هم از مو باریک تر نیست.و درباره ی "خزه" هم می گویم. درست گوش بگشا و بشنو. و یک انگشت در آن گوشت کن که حرفم در نرود:
"خزه" سه حرف دارد.تارش بسته است به پود.و جوهره است."خ" ی آن خدای خزه است، که ایوبی است.
که خداوکیلی هم خدای خوبی است و بیم جهنم نمی دهد.و بشارت بهشتی هم در کار نیست.اما دل می دهد.به کار خودش دل می دهد و کارگاه جهان "سایبر" ما، به همت او در کار است.
"ز" ی خزه ، زندگانی خزه است.که علی عسگری است.حکم ریه و شش دارد.حکم شاهراه وگردن دارد. و جبرئیل است( اگر عزرائیل نباشد)حکم اتصال باریکه ی مغز است به تن.و حکم اش هم قهرمانی است ، نه باشگاهی. و جز او از دست هیچ کس در کار فنی خزه کاری ساخته نیست.
"ه" ی خزه هم منم.که صالح تسبیحی باشم.و همراه خزه بوده ام و همراه رفقایی که سرشان درد خواندن دارد و دستشان درد نوشتن. و تن شان هم بیخودی نمی خارد...
بدان. بدان و باز بدان که "خزه"سه حرف دارد نه بیشتر.( مگر آنکه دستور زبان مادری تو "اسپرانتو" باشد).
دو شماره یا دو هزار شماره، بخش "ترانه " بخواهی اضافه کنی یا بخش ارتباط با "فتانه".
چه خوش گفت آن پاکزاد که، ره پنج ساله را یک شبه طی کردن نتوان.
می گویم برو بنشین یک سایت، یک پایگاه را بینداز. دست و دهان ما را ببند.
نامش را هم بگذار "خظه"یا" خضه" . که همینجوری هم خوانده شود.
ما محفلی نیستیم.غرق در رخوت و دود سیگار و قهوه و خودکشی نیستیم. ما ادبیاتی های عافیت طلب، ما نویسنده های پاره وقتیم.عشق و حال ما نوشتن است.دکان نیست.به قول شمس؛ مدرسه ی ما این است( با شست دست می زنم به قفسه ی سینه ام) این چهار دیوار گوشتی.
این از این.
اینجا وبلاگ شخصی من است . با مسئولیت خودم. و لطف شما که می آیی و می خوانی.اما لباس من است. دلم می خواهد آن را بپوشم و بروم به جهنم. یا دوست می دارم خاطرات کهنه گندیده ی بابا بزرگم را بلغور کنم.
این هم ایضن.
ایوبی پدر من است.در لوح محفوظ نامم را نوشته اند: صالح ایوبی.
اگر گریسته ام ، پیش او گریسته ام. اگر خندیده ایم با هم، به هم خندیده ایم.جام ای اگر می زنیم ، به جام هم می زنیم و سلام و سلامتی من و پدرم ، محمد ایوبی،و سلامتی آنها که بال بال میزنند که بپرند و نمی توانند ، می رویم بالا.
این عیش است. عیش ماست.خواندن و خواندن.عیش مدام است(این حرف را زدم که تقدیم کنم به علی عسگری).
مستی دائم ماست که کار تان را خواهد ساخت اگر.
محو ات خواهد کرد اگر.
و فوتی دودمانت بر باد دهد و تلنگری پرتاب ات خواهد کرد به پشت جهان اگر.
اگر باز هوس خوابیدن کنی ، در قبری که دیگران کنده اند.

۲۷ بهمن ۱۳۸۶





نظر خوانندگان:


فرناس  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۲۸ بهمن ۱۳۸۶، ساعت ۱۰:۱۴ صبح)

این آقا گویا کمی قاطی پاطی کرده. یا از روی حسادت دیوانه شده یا دیوانه به دنیا آمده. در این پیغامی هم که گذاشته دو کلام حرف حساب نخواندم و جز فحاشی چیزی ندیدم.

محض خوشایند خزه و اصحابش هم اینها را ننوشتم.


فرناس  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۲۸ بهمن ۱۳۸۶، ساعت ۱۰:۳۲ صبح)

راستی! آقای تسبیحی! یک موتور جستجوگر برای خزه لازم است ها...


نقطه  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۲۸ بهمن ۱۳۸۶، ساعت ۱۱:۵۹ صبح)

صالح جان
مي توانيد پايان خزه يك نقطه هم بگذاريد
البته كه خ
و ز
نقطه هايشان را لازم دارند
اما تو سرت بي نقطه يعني بي كلاه است
پس آن نقطه يعني من آن آخر لازمم
حالا معني آن نقطه با خودت
اسپرانتو كه نيست جانم :)


نقطه  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۲۸ بهمن ۱۳۸۶، ساعت ۰:۰۱ بعدازظهر)

راستي اين كساني كه برايت كامنت گذاشته اند
دوستت دارند
و به محبت تو محتاج


سامان طهماسبي  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۲۸ بهمن ۱۳۸۶، ساعت ۴:۱۴ بعدازظهر)

بنده خدا همان دختري است كه مي گويد: هر پسري كه كمتر به آن ها محل گذاشت يعني بيشتر دوسشون داره... بيشتر هم انتظار نداريم چون دختري و جواني و حماقت هاي سنيش است كه ايجاب مي كند همچين چيز چرتي بگويد! اما شما كه داريد نظر مي دهيد اين مطلب را در نظر داشته باشيد كداميك فوحش مي دهد و بي تربيت است. به خداي خودتان (كه گويا خودتان هستيد) معرفت داشته باشيد و انصاف به خرج دهيد (معني اين كلمات در لغت نامه پيدا ميكنيد)صالح تسبيحي خوشحال باش كه تمام مطالبت را مي خوانند. شايد نفهمند. شايد گيرايي پايين تر از اين حد باشد كه بتوانند بفهمند. بفهميم. جناب ايوبي چه خدايي بود. انقدر حاشيه سازي نكنيم. اصل مطلب اين است كه شعورمان را پرورش دهيم تا برسد به حد يك دختر نوجوان...


نقطه  [www|@] :   (دوشنبه، ۲۹ بهمن ۱۳۸۶، ساعت ۱۰:۲۰ صبح)

مي دانيد سامان خان
البته كه شما در يك جامعه مرد سالار دختربودن را به حماقت نسبت مي دهيد
در ضمن آقاي صالح آن كامنتها را پاك كرده اند
و اينكه اگر راست مي گوييد خودتان را آفتابي كنيد تا دختري وحماقت رادرست و حسابي به شما نشان دهم:)
شايد بهتر باشد شما هم از خشونتتان كم نماييد تا بفهميد در متن بالا فحشي داده نشده
بلكه به زبان كمي پيچيده گفته شده است كه اينجا ملك شخصي است و صاحب آن مختار
و راست هم گفته است
گرچه هر راستي را نبايد گفت
و من هم تا جايي كه بشود فحش بودن چيزي را ناديده مي گيرم
خوشحالم بعد از سني كه از من گذشته هنوز نوجوان خوانده مي شوم:)و كامنت هايي كه زود قضاوت مي كنند را جواب مي دهم
و البته ارتباط من با اين صفحه يك ارتباط مجازي محض است و لاغير


  [www|@] :   (دوشنبه، ۲۹ بهمن ۱۳۸۶، ساعت ۱۰:۳۶ صبح)

نباید کامنت اول را پاک می کردی. سانسور چی می شوی یک وقت. کامنت آقای راد (درست نوشتم دیگر) نشان از سطح شعور بالای منتقدان خزه بود . بدی پشه مزاحم این است که خواب راحت شبانه را ضایع می کند. مجبورت می کند جای داستان نویسی جوابیه نویس شوی.
یا از عضو شریف کمک بگیر و یا اگر شمشیر بسته ای از رو (یا زیر ، چه فرقی می کند) لااقل حرف هایش را پاک نکن.


روحی بن کوچوروی  [www|@] :   (دوشنبه، ۲۹ بهمن ۱۳۸۶، ساعت ۱۰:۳۸ صبح)

کامنت بالا از من بود که نمی دانم چرا اسمم نخورد.


سامان طهماسبي  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۵ اسفند ۱۳۸۶، ساعت ۵:۲۸ بعدازظهر)

چه خوب که که منظور را خوب درک کنیم! چه خوب که به منظور فکر کنیم. زبان را لال کن ای توهین کننده به زنان! ای که چه توهین بود و چه بسا صحبت. کدام توهین به دختران؟ مثالی بیش نبود. من تنها مثال زدم دختری جوان را که زمانی این حرف را از دهانش شنیده بودم و سکوت کرده بودم. ضمنا بنده اصلا به شما کاری نداشتم حرف من با توهین کنندگان بود نقطه جان. اما در مورد کل ماجرا. اینطور بگویم بهتر است: نشسته بودم و در حال نوشتن کامنت بودم که صالح در را باز کرد و وارد شد. پرسید چه می کنی؟ گفتم:‍ دفاعیه مطرح می کنم. جوابیه طرح می کنم! کامنت که کامل شد: خواند و از خواندنش بسیار خندان و شدان و مفرح شد! پس نه توهین به جامعه بزرگ مونث نه توهین به صالح نه توهین به نقطه. صحبت با توهین کنندگان...


نقطه سر خط  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۵ اسفند ۱۳۸۶، ساعت ۹:۵۸ بعدازظهر)

درست است
متن شما دراي يك بعد ديگر هم بود
حالا فهميدم
من به اين سادگي ها نمي رنجم برادر جان
پوست كلفتم
البته شايد از مزاحمت احتراز كنم
تشكر


samira  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۵ اسفند ۱۳۸۶، ساعت ۱۰:۴۶ بعدازظهر)

خزه را چه به حاشیه پردازی علافان و بیماران!
تو شاد و آرام باش هنوز که می دانم هستی !سفری شاید...


















لطفن عدد داخل مستطیل را وارد کنید:   

   


هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.