انگار قرار است هفته ها عصر جمعه باقي بماند
زمستان است و فصل سرد مرگ و مير
رو برادر خرقه صوفي به تن كن گوشه گير
بي جهت ميلرزم. وياد انارهاي كوچك يخ زده با اندكي ترك ، ياد قنديل هاي نفله ي آويخته از برگها مي افتم. زمستان است .و سردم است.انگار قرار است هفته ها عصر جمعه باقي بماند. الان كه تكيه داده ام به كنار يك ستون بتوني و منتظر متروام ، به ريل و امتداد آن نگاه مي كنم كه پيچيده در تاريكي وباز بي جهت مي لرزم و مرور مي كنم.مترو ميآيد.درپنجرهايش چهره مكدر مرداني باز تابيده و تند مي گذرد كه آشنايند: قيصر امين پور، مهران قاسمي، سيد جعفر شهيدي واحمد بورقاني.
بورقاني را دوست ميداشتم ؛ صورت تپلش لرزشي خفيف داشت و چانهاش ميان غبغب و سينه ،از وسط گردن كوتاهش زده بود بيرون .و پاريس را دوست داشت. مثل من!
كتاب « چراغهاي روشن پاريس » را كه مال همينگوي بود او به من معرفي كرد. ومانند هميشه كمي هم نيشش باز بود.انگار عضلات صورتش به خنده چين خورده بود و شكسته بود در لبخند.در اين مرگ و مير ها ي زمستاني ، با احمد بورقاني دوست بودم واشكم دم مشك ام است و قلبم الكي مي تپد.
به شهيدي ارادت داشتم ، دو سه باري پاي حرفش نشسته بودم .ترجمه نهج البلاغه اش كتاب باليني ام بود.
با مهران قاسمي سلام و عليك داشتم اما بيشتر از حيرت دوستانش بهت زده شدم تارهايي خودش: مرگي كه رستاخيزش را با خود دارد.مرگي داشت تند و دونده وسط حيات..
و قيصر امين پور ،آخرين بار ديدمش كه كنار ديوار كتابخانه اي ايستاده بود در دفتر سروش و مثل هميشه سرش پائين بود و با آن لبهاي كلفت و كبود مي گفت: « آقا سلام عليكم»
ديروز پيش شهرام شفيعي رفتم (چند روز پيش بود؟ يا ديروز؟ گم شدهام در زمان هرز) همانجا كنار ديوار كتابخانه ،صورت قيصر با همان نگاه افتاده پائين قاب شده بود.
(كاغذ ندارم و اين كاغذ پاره دارد تمام مي شود )
همانجا آويزان و پا در هوا مانده بود .پوستش از تابستان بي موقع برزخ در فصل سرماي زمين قهوه اي شده بود.
و اينها و از همه بيشتر احمد ،ياد شده اندو و باد شده اند و به هوا درپيچيده اند.
البته گريهام نمي گيرد . بغضكي دارم اما از سر عادت است .چرا گريه؟! مگر كجا رفتهاند؟ آن پشت چه خبر است؟ (كاغذم پر مي شود) آيا در حيات ديگرشان در خاطره شدن و همين لحظه نيست كه ششهايشان باز پرمي شود در هواي نامي كه من و ما از آنها مي بريم(رسيدهام پشت كاغذ) كنار نوشته دوست نقاش و شاعرم عليرضا آدمبكان شعرش را باز مي خوانم و باز مي خوانم و مي نشينم روي صندلي مترو، راه مي افتد و شعر باز خوانده مي شود:
نشانههاي گريز
گريز از مبداء ،
هميشه قلمرو ديوانه ايست با من
كه در تنهايي
تنهاست
ناراحت نيستم.مبهوتم ! از مرگ ،در مرگ، ومردن دائم صفي طويل و كشيده تا ابديت.
ودر حيرت ام از صفهاي طولاني نان .مبهوت صفهاي بلند بنزين و گازام و صف سفيد دندانهاي رديف"كوتاه سياست" را مي شمرم وقت خنديدن به دوربينها.
و مدام ميان وضع جامعه مان كه شده مثل وقت جنگ(يادت هست؟) و اين مرگهاي زمستاني رد رابطه مي جويم...ديگر نه كاغذ جا دارد و نه روحم تمناي نوشتن ...قصه ها مي نوشت خاقاني/قلم اينجا رسيد و سر بشكست.
۱۵ بهمن ۱۳۸۶
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل
يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان:
خدا بيامرزدشان...
راستي! هنوز كاغذ؟
پس آمده اي
دير آمده اي اما