خر مرده
این آخرین یادداشت ام در آخرین شماره ی ماهنامه اینترنتی فروغ است. نشریه ای که رفیق شفیقمان "ستاره ی دنباله دار" اداره اش می کند
*
در نقاشیهای اميرحسين ابن الدين جنون هست. تکانه هست. و حالت آدمیست که فروپاشی کرده و رفته به آخر الزمان و پاره و افليج بازگشته و دارد با نقاشیهايش، الکن و لال و ناقص خبر میدهد.
خبر میدهد از جهانی مهيب. آدمهايی مهيب.
رنگ در آنها معنا دارد. دفرماسيون جمجمه برای جذابيت صرف نيست.
به انديشهيی برمیگردد که جمجمه برایاش تنگ است. و کج و معوج شده.
و کارهايی هم دارد که در آنها دارد قصه میگويد.
قصهی خری مرده. که مردم دارند دفناش میکنند. اين، بلاهت ماست که دست به کار پنهان کردناش هستيم.
و در احوالی غريب، با دنيايی آخر الزمانی روبهرو میشوی که سنگين است و هول و هراس دارد و مفهوم نيست.
مردی هست که سر ندارد و خر سوار است و خر تير خورده و میدود.
و موجودی هست ناشناس و حيران که سوارش دارد سقوط میکند.
يا میبينم آهن پارهيیست، چيزیست که آدمی دارد دورش میگردد.
نمیتوانم از توصيف صرف فرا بروم. و دلام هم نمیخواهد از در «معرفی هنرمند» در بيايم.
سايت شخصی و بيوگرافی و اينها دارد ... برو ببين.
اين نوشته را هم يکضرب نوشتم و حالا رفيقام، اميرحسين آن طرف خواب است. مثل خر مرده افتاده. و من دارم کارهايش را نگاه، نه، مشاهده میکنم.
و در فکرم دارد چه خوابی میبيند کابوسی که فردا به يک تابلو هولناک ديگر تبديل میشود.
۲۸ مهر ۱۳۸۶
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل
يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان:
خواندمت عزيز
ممنون
موفق باشي
چرا گفته اي آخرين شماره فروغ
فكر كنم اگر ستاره دنباله دار بفهمد كله ات را بكند
:)
فكر كنم من هم اشتباه كردم
و آخرين شماره يعني...
،)
خب اين بار را قصر درر فتي
يك كامنت بي ربط: فكر مي كني ايران تو جنگ مي افته؟
درباره ي آخرين شماره:
منظورم آخرين شماره اي كه منتشر شده است .
درياره ي جنگ و هومن جان:
نمي دانم. من هم مثل شما اخبارم همين خبر 20 و 21 و اينتزنت و خاله زنكي است...اما هرچه هست از آن هراس دارم.
سر ترس مريض شده ام. دارم درمان مي كنم...
چرا مريض؟
صالح
مي گم چرا دست از سر خر مرده بر نمي داري
تازه بعد از شيشماه كه آپ مي كني يه مطلب از سايت ديگه؟
چرررررررررررررررا؟
اگر مي خواهيد يكپارچه باشيد
قطعه قطعه شويد
اگر مي خواهيد صاف باشيد
خميده شويد
اگز مي خواهيد پر باشيد
خالي شويد
اگر مي خواهيد همه چيز از آن شما باشد
هيچ نخواهيد
كسي كه روي انگشتانش مي ايستد
نمي تواند تعادلش را حفظ كند
كسي كه سعي در درخشيدن مي كند
نور وجودش را خاموش مي كند
كسي كه خود را بزرگ مي داند
نمي تواند بداند به واقع كيست
كسي كه بر ديگران فرمان مي راند
نمي تواند بر وجود خويش فاتح شود .
كار خود را بكنيد
سپس همه چيز را رها كنيد .
اين تنها راه آرامش است .
صالح بابا بيا بنويس! شرم آوره. خواهش مي كنم!
صالح آقا
شما در كدام حوالي به سر ميبريد؟
آقاي تسبيحي! اتفاقي افتاده؟ نه شما به روز مي شين نه خزه!!؟
اگه طرف خواب ببينه و يه همچين كاري كنه...و تبديل بشه به اثر درست و درمون واقعن مي صرفه كه آدم بدونه دوستش چه خوابي ديده..در غير اين صورت....
سلام
خزه را كه به گند كشيدي.حرمت استادي آقاي ايوبي را هم كه زير پا گذاشتي و اشك پيرمرد را درآوردي ديگر چه مانده كه نكرده باشي؟ هركاري مانده بكن و وجودمنحوست را از روي سر خزه و استاد ايوبي و ماهنامه’ درحال تولدشان بردار و برو.
همين!
ديروز به رسم دو دوست همدل وقت سلام و خداحافظي با ايوبي روي همديگر را بوسيديم و گفتيم و خنديديم.
و تصميم گرفتيم و قرار هم شد همچنان من به گند كشيدن خزه ادامه دهم و در خدمت دوستان وياران خزه و همچنين سينه چاكان و كاسه ليسان عقب مانده باشم.
تا كور شود آنكه نتواند ديد!
بعد التحرير:
ماهنامه هنوز و احيانا در دو سال آينده متولد نخواهد شد.اما كتاب بنده به نام خانه به سيلاب يك ماه ديگر متولد خواهد شد.تا كور شود...!
صالح جان سلام
من تهرانم براي مدتي. اگر كاري از دست من بر مي آيد در خدمتم.
و من الله التوفيق و عليه التكلان
امان از درد بي درمان كوري!آآآآآخ چشمم.
سلام
هرچند اميد كمي دارم كه اين نوشته را بخوانيد اما مي خواستم بگويم چگونه مي توانم جزو نويسندگان خزه باشم
داستان و ...
در ضمن اين عدد شناسايي هم كار نه چندان جالبي بود!
آقاي قربان پور! شما با رفتن به قسمت " ارتباط با خزه " از چند و چون ماجرا خبردار مي شين.
اما آقاي تسبيحي! اينجا رو به روز كنيد ديگه! تو اين سرما و قحطي گازه كه داستان خوني مي چسبه...