تا اطلاع ثانوی زیر زمین بمانید

برادر من آهنگساز است. و ما با هم همفکری و تبادل زیادی داریم.و بنا بود و در تکاپویی آرام بودیم، به همراه باقی رفقای اهل آهنگ یک گروه موسیقی شاد و تند وتیز راک راه بیندازیم. چند روز پیش به ما گفتند در سعد آباد بناست فستیوالی یک روزه برگزار شود و از گروه های موسیقی( که معمولن زیر زمینی هم هستند ) دعوت شده بیایند هرکدام یک ساعت کار بزنند.
آن تکاپو ها ناگهان تند شد و شدت گرفت. و می دانی که، چون کار زیاد نمی شود ، انرژی ها جمع شده و ذخیره می شوند و ناگهان آزاد می شوند، بهانه می خواهد . و بهانه هم به دست آمد.
بچه ها سه تا شعر از من و داود شهیدی گرفتند و کار را شروع کردند. اسم گروه را هم گذاشتیم "آلومینیوم ام جی اس" ! وجه تسمیه اش هم شعری است که من سر هم کرده ام و با :
آسفالت و دور برگردون... آومینیوم ام جی اس...وسط اتوبان نه خیابون...
شروع می شود و از حرص هایی که آدم می خورد می گوید و :
درد از سر تا به معده رفت...آلومینیوم ام جی اس...
که خلاصه یک ضد کلیشه ی جمع و جور بود.زیرا که، جای سرسام و سردردی که از فشارهای روزمره ناشی می شود ، معده درد و داروی معده را دستاویز کرده بودم.
یک هفته است که کسی نخوابیده.
و من بنده، سی چهل جور طرح گرافیکی درست کردم.با هزینه ی خودمان چاپ کردیم. و سایتی هم در یک صفحه ، با همکاری علی عسگری راه انداختم:
Mgs.tasbihi.comو
برادرم و بچه ها در چند شب بیداری ، شاد و سرخوش کار کردند.
از همه بهتر و خوشایند تر هم همین بود. این سرخوشی که ناشی می شود از روح و توش و توان، همین خون است، جان اندام کشور ما است.
خون کشور ها نفت نیست. بازار نیست. فرهنگ است. کلمه و آوا و موسیقی است.
کارهایی است که مجال اگر بدهند نفس می کشند و بالا می آیند. مردیم از بس به کارهای نازل و دسته هشتمی " طبق معمولی ها" گوش کردیم.
مردیم از بس، خط و مرز و خط و نشان دیدیم و"نمی شود " شنیدیم.
الان که دارم این را می نویسم چند دقیقه ای هست که خبرمان کرده اند،با خبری کوتاه کوتاه و محکم و له کننده: فستیوال کنسل شد!
چشمتان روشن و روز خوش بیند.
نمی شود گفت. حرف نمی شود زد. ما بی ضرریم. توهین به روشنفکر( که عادت همه شده، پایین دست به طبع بالا دست) جرح و تعدیل و سانسور و بستن و و اینها، لگد به کالبد مرده است.
بی فایده است.
ما هیچ. آن جوانی که تازه اولین بار اش بود می خواست اجرای زنده برود. آن اویی که می خواست در محک عام خود بیازماید، و شور داشت و شاد بود چه؟
این بستن و دخالت و تحکم ها چرا؟ تا کجا؟ به کجا؟
ما کار به سیاست نداریم. نه کارمان روی ارزش دلار تاثیر می گذارد نه سهام و بورس را کمی حتا ذره ای می لرزاند.
ما اهل هنر و فرهنگ البته، برخلاف جو رایج و حرفی که در جامعه انداخته اند، سالمترین طبقه ی اجتماعی هستیم.از همه جهت.فقط جا می خواهیم کمی کار کنیم. کمی خود بنماییم...
باید بگویم چون نمی دانند و هی تکرار مکررات و می شود و دست و پا می زنیم در تلخی ، در طیفی باطل، باید بگویم نفت به کشور ها قدرت نمی دهد، اسلحه که عمرن ( آمریکا را ببین)پول و شعار هم نه، این فرهنگ است ، جریانی است که باید جاری بشود
ما جوانها هستیم که سرمایه ایم( و من به خاطر آنکه به قول رفیقی صغر سن دارم ، راجع به جوانی نمی توانم بیرون از آن و در حد حرف و حدیث باقی بمانم). منبع زیر زمینی ما نفت نیست. گروه های زیر زمینی ای هستند که باید با حمایت و مماشات روی زمین بیایند و کار کنند. باید بگویم می کردند. چون چیز به این کوچکی؛ یک حق ریز، یک اجرای نیم ساعته در حضور هم ،از آدم گرفته می شود ، چه برسد به باقی چیزها.
نمی توانم بیشتر بگویم. دریغا دریغ.
از تو دعوت می کنم برای این مسیبتی که نامش هست فرهنگ ایران با من، به مویه بنشینی.


۱۸ تير ۱۳۸۶





نظر خوانندگان:


اودیسئوس  [www|@] :   (جمعه، ۲۲ تير ۱۳۸۶، ساعت ۱:۱۶ صبح)

سلام تسبیح جان

والله ما دیگر جای مویه کردن مان برای فرهنگ ایران زخم شده است شما نایب المویه باشید.

هفته ی پیش سفری آمدم تهران در اداره ای کسی شبیه شما دیدم گفتم آقای تسبیحی؟ یارو فقط فحشم نداد. "نخیر!"

برار جان با این ریش و پشم و موی بلند کار دست خودت ندهی؟ بو نبرند یک وقت تمایلات درویشی و ببرعلیشاهی داری که فاتحه ات خوانده است. من هم یک وقتی ریش می گذاشتم و دور از جان شما شعر هم برای یک گروهی می سرودم و زلنگ زلنگی هم می کردم اما چون تیپم از شما فاصله داشت و ریشم به جای این که شبیه مال شما بشود شبیه مال حامد کرزای شده بود و ننه ام می خواست پرتم کند توی باغ، قیدش را زدم.

خوب برار جان! داستانت را هم که برای (...)! مواظب باش! بپا! در این دایره ها تا ندهی نمی ستانی. اگر هم بی هوا یکهو برنده مرنده شدی و گلویت پیش لوح زرین گیر کرد تا توانستی به شان فحش بده از طرف من فحش بده. در عالم برادری یک چیزی ازت خواستیم لوحت هم باشد برای خودت.

بله! فحش بکش به سینه شان. بگو شما که به قول دولت آبادی "قاشق گه خوری تان همیشه پر شال تان است." و سنگ تعویض خط فارسی را به سینه می زنید دل تان برای کجای ادبیات این مملکت سوخته است؟ این ها را تو بگو جای گفتن من همان طور که می دانی بدجوری زخم است.

به شان بگو.. این را داد بزن توی گوش کر آن مردیکه ی پیپ به لب که حقوق از فرنگی گرفتن و فارسی نوشتن چه حالی می دهد؟

به ش بگو گلشیری مرده! از آن پشت بیا بیرون! رو کن چی داری؟ به ش بگو دست بچه مچه های داستان نویس ایران را اگر توی حنا گذاشتی و به یک مشت الدنگ پفیوز ککه ورمال جایزه دادی و توی ذوق جماعت ایرانی خورد... نه! مجازاتی برای این آدم نمی شود تعیین کرد. برای کسی که به سبک گزارش های فوتبال "جواد خیابانی" چیز می نویسد. خودش یک پا مکافات خودش است.

این شعرها چی است که گفته ای؟ حیدر مریم زاده را روسفید کرده ای برار جان!

من هیچ شبی نمی خوابم. درد معده هم هنوز ندارم اما این طور که هویداست باید برای شخص شخیص من دوای خوبی بجوری برار جان!

مویه را بگذار کنار بنشین یک فکر درست و درمانی بکنیم.


















لطفن عدد داخل مستطیل را وارد کنید:   

   


هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.