آویخته بر شاخی
چون این مطلب باب دندان شده، و یکی دو بار با سه چهار نفر حرفش رفته، حرف که چه عرض کنم، جدالش رفته، خواسته ام بسط اش دهم و حرفم را بنویسم تا بعدن نتوانم بزنم زیرش.
چون فکر می کنم الان در دوران ما دارد خیلی روابط خیر و شری واژگون می شود.مثلا نادانی دارد ارزش گذاری می شود. راه آن هم تئوریزه کردن است. درست است .همین است.مچش را گرفتم!چون زندگی آسان گیر و تنبل وار امروزی ، دارد می آموزد کار چیز بدی است ، کتاب آدم را خل می کند، فکر و مطالعه مال " روشنفکرهاست"( با مسخره بخوانید) در نتیجه آدم دلیلی ندارد کتاب را کامل بخواند...کی حوصله دارد؟ پانصد صفحه بخوانی ببینی فلان نویسنده چی گفته؟ اصلن نویسندگی (و کارگردانی و بازیگری و شاعری عکاسی و بقیه ی اینجور چیزها)هم یک کار تکنیکی است. ربطی به مطالعه ندارد!من کتاب را ورق می زنم جواب سئوال های خودم را بگیرم. دلیلی ندارد همه اش را بخوانم.
اینها همه، تئوریزه کردن نادانی است.توجیه تنبلی و بی قراری آدمهایی است که نمی خواهند نادان بمانند و دانا هم نه.اما من می گویم باید ارزش گذاری کرد. ما ناچاریم به مطلق بودن. چون خودمانیم، همه چیز نسبی نیست.بعضی چیزها نسبی اند.
* * *
خواندن کتاب، نخست، حذف خود است. کمرنگ کردن آن که "من " اش می گویی و باز کردن مجاری درون به روی دیگری. این دیگری آن نویسنده است و این درون ، تویی. وقتی می گویی " خود من" از دو نفر حرف می زنی.یک " خود" که درون است و یک " من" که بیرون است و هر دو تویی؛ در هم تنیده و توامان .آمیخته باهم. کتاب، می آید میان این دو قرار می گیرد.
کتاب امری است از جنس معنا. سر و ته دارد. می بایست، چون همان وقتی که صادر شده ، وارد بشود، واقع بشود به تو.
همه کتاب ها یکسان نیستند. کتاب داریم تا کتاب. همه ی کتاب ها را نمی شود ناقص خواند. و جبروت آثار بزرگ ادبیات و نوشتار گاه چنان است که تو و پرسشگری ات، تو و سئوالت حل ای ، نیستی، گمی در آن.
این آفت از علم آمده. اینکه به جستجو گری جنبه ی " منیت" داده بشود.یعنی در نتیجه،" هر کتابی را آنقدر می خوانم که جواب مرا بدهد...ونه بیشتر" . البته بمان در جهلی بیشتر.
کتاب باید بر تو فرود آید.باید تو بشوی جزوی از آن متن. لاجرم این تحفه ی تحقیق علمی ، این دم زدن از " من" و "سئوال من" در دانشگاه ها آموزش می دهد ناقص بخوانیم. همه چیز که علم نیست. روح را نمی شود با علائم علم جدید، با شور شوق قرن هجده ای به علوم طبیعی نشانه گذاری کرد.
این برخورد علمی در غرب ، در مهد علوم جدید هم هیچوقت اینقدر افراطی نبوده.یعنی نه کتاب خوانی ناقص باب بوده ونه کسی کشف کرده " همه چیز نسبی است"
وقتی می گویم کتابها با هم فرق دارند، یاد بازار اصفهان بیفت که مسطح نیست. ارتفاع دارد. پله می خورد می رود پایین، بعد می آید بالا و بالاتر. به محیط دایره واری باز می شود گسترده و چند خوان. بعد جایی هم هست که تنگ است و یک نفر به سختی رد می شود.
این تفاوتی که در ارزشهاست ، تنوعی که مکنون است در سنت، در امور چند وجهی و متصل به روح هم دیده می شود.
مثل کتاب.
کتابهایی هستند که تورق می کنی، یک صفحه می ایستی، یک جمله می خوانی ، باز می گذری و می روی به منزلگاه بعدی. گمانم کتابهای علمی و پاره ای مباحثات فلسفی از این دسته اند.
اما ادبیات اساسن با ناقص خوانی نمی خواند. ادبیا مشتبه است به متون مقدس. متون مقدس با خوانش سرسری خوانده نمی شوند.حکایات را نمی شود نیمه خواند.
و البته حکمت و فلسفه ای که لعاب حکیمانه دارد هم ایضا.
تازه و گذشته از اینها، عبور از کلمات نوشته شده است، فرا رفتن از حروف سیاه است بر زمینه ی سفید و خوانده شدن نوشتار سفیدی است که میان سطور هست و می شودش خواند.
تاویل را می گویم. بدون یک دریافت جامع از کل کتاب، نمی شود تاویل اش داد در ذهن.چون برای تاویل ، برای احیا مجدد اندیشه ی نو، باید اندیشه و آدم قبلی کشته بشود. حذف شود. برخیزد این حجابی که تویی.
عادت علمی آدمهای دانشگاه رفته به تورق، عادتی که بیشتر به درس خواندن و پایان نامه درست کردن مربوط است تا مطالعه و جستجو، نویسنده های بزرگ را به مسلخ می برد.او خالق است. شبیه است به خداوند.معرفت خداوندگاران را تنها، با عبور از " من" می شود دریافت.
مطالعه یک چیز است، تورق یک چیز دیگر. دره ایست میان دانستن و فهمیدن.هزار کوره راه است میان اطلاعات و معلومات.
ادبیات را باید کامل خواند. باید گزیده کرد و دائم کتاب خواند. جستجو این است. حجستجو یعنی نیافتن دائم پاسخ. یعنی سئوال دائم. یعنی غنائت در هنگام جستجو.
یعنی آنکه زود قانع نشوی و در حد " ببینیم چی می گه" کتاب را نبندی.
جستجو این است و خواهد بود که به حالتی از مراقبه و نرمخویی برسی با کتاب. و بخوانی و تمامش کنی و مانده باشی بی جواب. یعنی باز هم سئوال داشته باشی.
کتابهایی هستند که هزار جمله دارند.میلیونها واژه.اما آوایی ، تنها یک آوا در آنها هست که می درخشد.
و از کجا معلوم بختیار آن باشی که در یک تورق عاصی و شتابزده، آن آوا جلوی رویت باز بشود ؟
جملاتی هستند که میان هزار صفحه ی کتاب گم و گورند و ناگهان بر تو فرود می آیند. میان جریان خلوت ات با متن.جملاتی چون جمله ی درخشان شمس تبریزی که گفت و گفت و ناگهان هم گفت:
هرکه شاخ را گرفت، شکست و فرو افتاد.هرکه درخت را گرفت، همه شاخ، آن اوست.
۱۷ خرداد ۱۳۸۶
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل
يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.



نظر خوانندگان:
كوچوروي اين د خزه آن لاين وبلاگ دات كام
اون جمله آخر؛
الحق که درست گفتید: کتاب هایی هستند که هزار جمله دارند، ملیون واژه. اما آوایی؛ تنها یک آوا در آن است که می درخشد..
و اون جمله از شمس تبریزی؛ که ذاتا درخشان ه!
چه چيزهايي نيسبي نيستند؟ چند نمونه؟