گریز از لایه روبی

(نوشته ی زیر قبلن در جایی اسمش را نبر منتشر شده . اما معاون وزیر علوم که هفته ی پیش انتشار نشریات دانشجویی را"خطر" خواند، به هم ریختم و گفتم وقاحت تا کجا؟ بنابر این تمایل دارم این نوشته را بخوانی)

مصلحان اجتماعی و متفکران مردم گرا، بارها اشاره کرده اند که وقتی جامعه ای طبقاتی پوسیده می شود، و بوی عفن اش از درگیری های داخلی و فروپاشی نظامات خانوادگی بلند می شود، خیانت، زنای پدر فرزندان و برادر خواهری، مادی شدن مشدد همه و به جان یکدیگر افتادن اعضای یک خانواده، از نشانه هایی هستند که طبقات مختلف را رو به اضمحلال و فروپاشی می برند.
و سر انجام این انقلاب ها هستند که تمام طبقات بافته شده در تاریخ یک اجتماع را از زیر،^ زبر می سازند و گدا به دولت می رسد و غنی به مسکنت.
همین مصلحان گفته اند که تنها طبقه ای که فرو نمی پاشد دانشجو است. چرا که دانشجو بودن عبارت از عضو صنفی خاص با اهداف اقتصادی یا اجتماعی خاص نیست.
دانشجو بودن توجیه فقر نسبی، جایگزین کردن مطالعه به جای کسب و کار و تمایل روانی به آزادی است.
بیش از این اما حرافی راجع به تئوری ها معنا ندارد.
در جامعه ی ما اکنون دانشجو نیز در تند باد به هم ریختگی ها فرو پاشیده و آن طبقه ی شناخته شده ی معترضی که در عین تحصیل، قدم به سوی آزادی برمی داشت و بلوغ سنی و روانی اش را با زبان گشاده به همگان اعلام می نمود، امروزدیگر وجود ندارد.
ورود به دانشگاه حتا، اگر تا چندی پیش موفقیت تلقی می شد، امروزه امری رایج؛عادی و اساسن شدنی است .
تعداد بی شماری دانشجو در شهرستانها زندگی می کنند که توجیه رفت و آمدشان به شهرستان، و هر رفت و آمد دیگر در حضور خانواده تنها عبارت است از درس.
درسی که خوانده نمی شود.
اینهمه ئانشگاه آزاد و متمرکز و نیمه متمرکز و راه و دور و نزدیک باعث شده اند دانشجو تز تیپ شناسی خود خارج شود.
سطح اسف بار علمی دانشگاه ها با استادان پیر بازنشسته و جوانهای هنوز در حال تحصیل، که چه بسا زود حکم استادی گرفته باشند، سطح آمزشی دانشگاهها را رسانده به کف زمین.
دانشگاه به نظرم با یک برنامه ریزی موزیانه و زیرکانه ی غریب، و دقیق، از محل تدبر، تبدیل شده به جای جمع شدن و گردشهای دسته جمعی رفتن به کافه بعد از کلاس.
و دغدغه ی جمعی امتحانات عبارت نیست از سنجش دادنایی،که شده پاس کردن واحد و قدمی نزدیک شدن به مدرک.
"مدرک گرایی" البته همه ی ماجرا نیست. و خرده گیری من به این جریان نیست.
حرف راجع به محیط مبتذلی است که بر دانشگاهها سایه افکنده و رخت بربسته ی فرهنگ است که دلشوره می آورد.
سلیقه ی یک فارغ التحصیل دوره ی کارشناسی ارشد مثلن، در زیبایی شناسی او نمایان است.
در پوشش،موسیقی و سینمایی که دانشجوها استقبال می کنند کاملن مشهود است.
کاری به این نداریم که این سطحی شدن گاه به فاجعه تبدیل می شود و در همان کوی دانشگاه فیلم "اخراجی ها" را نشان می دهند و دانشجو در پایان، برای کسی کف می زند که درست همینجا در همین ساختمان برادر خوانده اش را از پنجره بیرون انداخته...
یا آن دانشجویی را به یاد می آورم که از تارو مار کردن یک عده در یک جایی توسط پلیس تعریف می کرد و به کنایت می گفت "راه را بند آورده بودند، نباید باهاشان گفتمان کرد که".
کاری به این کارها و حرفهای جانسوز ندارم.
تنها در اندیشه ام که آن تعاملی که در دوران دانشجویی باعث می شدآن دوران بشود پویا ترین دوران یک فرد، از کجا آب می خورده که حالا ریشه خشکانده.
دانشجویی که سرش توی کتاب باشد، آنهم نه کتابهای درسی معتبر روز دنیا، کتابهای دقیانوسی مزخرفی که استادهای تازه کار توصیه می کنند. دانشجو می بایست جوینده ی پرسشهای خود بوده باشد.
کجا هستند نشریات دانشجویی؟
دانشجو می باید از فرصتی که برایش فراهم آمده ، برای جستجو و سر کشیدن در همه جا استفاده کند.
دانشجویی دوران بلوغ ماست. یعنی روح بزرگ می شود. روابط مدنی درک می شود و شناخته می شود. و میزان توقعی که متخصص آینده از همکاران خویش یا متخصصین رشته های دیگر دارد می باید طعم و تجربه اش در دوران دانشجویی او انجام شود.
شناخت روابط مدنی، بی آنکه در مدنیت تمرین کنی میسر نمی شود. همین حالا که دارم می نویسم، مدام تصویر دوستان دانشچوی دوران قبل و رفقای فعلی حاضر در دانشگاه ها را به یاد می آورم که تفاوتشان ، بی تفاوتی حالایی ها، خندان بودن دائم بی دلیل، پاس کردن واحد، گردش های دسته جمعی بی ثمر، دود کردن انواع و اقسام مایعات و جامدات، کتاب نخواندن، آز مند بودن به در آمد در دوران تحصیل، و مجددن کتاب نخواندن، دارد به بهای حذف تنها طبقه ی پویا و زنده ی جامعه ای تبدیل می شود که به تازگی به توسط انقلاب لایروبی شده.
مغز دانشجو به اجبار می رود به سوی اینکه سئوال کند.
نخست راجع به درس. بعد راجع به نحوه ی تدریس و مقوله ی تحصیل.(و نیاز و عطشش هم هرگز خاموش نمی شود)سپس راجع به فرد و اجتماع و فرهنگ و تاریخ و سیاست و سر انجام پرسش کند از هستی.
از این مضحکتر نمی شود که یک نفر دانشجو به آدم بگوید "حرف روشنفکری نزن!"
منور بودن فکر خاصیت اصلی دانشجو بودن است.
صبح به موقع رسیدن سر کلاس و با استاد سر نمره کلنجار رفتن نیست.
استاندارد عمومی یک دانشجو می بایست از فردی عادی بالاتر باشد: دانستن زبان خارجی، کاربدی دانستن کامپیوتر، توانایی نوشتن (در حد یک آماتور، بدون غلط های دستوری و املایی)و داشتن مطالعه ی آزاد قابل توجه.
مضحکه ای دیگر، امری است که چون دیگر برداشتهای ما،آغشته شده به ایرانی گری : برداشت غلطی که از "تخصص"می داریم، سرپوشی مناسب است برای نادانی ها.
تخصص به این معنا نیست که دانشجوی صنعت و معدن راجع به ادبیات بی اطلاع باشد، وفرض تنها راجع به معدن و کانی ها بداند. زیرا که معارف عمومی امروز چنان در هم پیچیده اند که جدا کردنشان مانند بریدن اندام از بدن است.
نادانی فراگیری که همواره جامعه ی ایرانی را به تکرا خطا های تاریخی خود مبتلا داشته، نادانی عمیق راجع به تاریخ، امروزه گریبانگیر دانشگاهها را نیز گرفته و کسانی که تنها به اطلاعاتی اکتفا می کنند که کتابهای درسی به آنها می دهند، باید با این وضع تالیف کتب درسی، منتظر باشند که لاجرم آلت فعل اندیشه ی غالب اجتماع ما، که در سیاست روز نمونه اش پیداست قرار گیرند.
دردناک تر از این نمی شود که یک انسان تحصیلکرده در دانشگاه، ابزار تبلیغاتی سیاست قرار گیرد.باز با کمال شرمف یاد آن کف زدن های کوی داشگاه می افتم.
اکنون به کمک رسانه بازی و محدودیت ها و سانسورهای شدید در حیطه ی اطلاع رسانی،فضای تفکر ایرانی به گلخانه ای خفه شبیه شده که یا باید نفس حبس کنی تا خفه شوی یا که اگر نفس بکشی آن گاز مسمومی را تو می کشی که همه جا پراکنده است و مهمترین نشانه اش هم افتادن آدمها از حساسیت است.
حساسیت های کم شده، شاخک های کنده شده، حالت خمار آدمهای شهر زده ی شهرما، با خنده ای ملیح و سطحی ، همه چیز را به گرد سفید بی تفاوتی کمرنگ می کند.
در این میانه دانشجو بودن یا نبودن نیز دارد می رود که برای آدم فرقی نداشته باشد.
بازنشسته کردن اجباری استادان زبده، بریدن و به هم ریختن همان طبقه است.
من از دوستان گرفتار در گلخانه در حرکتی دسته جمعی درخواست می کنم که نفس در سینه حبس کنند.

2 شهریور 1387    ||    نظر خوانندگان ( 9 )   




گریز

این سیل ویرانگری که از خاک برخواسته، دارد می آید و برادر را به جان برادر می اندازد.
لقمه ای که با هم بر می داشتیم اکنون دو سرش در کشمکش است.
و غذای ما شده گوشت هم. کندن، کندن و باز هم کندن، و سرانجام ،بقا به شرط کشتن.
در پس زندگی شهری ایران کنونی ؛ این قانون است که حکم فرماست: دریدن همدیگر و تکه ای کندن.
آقای کوتاه می گوید؛" مردم دارند روزبه روز خوشبخت تر می شوند." و من به او دست مریزاد و دهانت طلا می گویم که خوشبختی را در فشار شدید مادی و گرسنگی( به معنا ی اصلی کلمه ) معنا می کنی.
برای چربیدن تن به این شرایط، می توان روزه گرفت. سنگ به شکم بست. پول آتش زد. و به دامان زهد فرو افتاد که دستت نمی رسد و می گویی بو می دهد!
هرکه را می شناسم که سر به تنش می ارزد، یا رفته، یا دارد می رود، یا می خواهد برود، یا می خواهد و نمی تواند.
انتخاب خاکی دیگر برای زیستن، دیگر نه یک گزینه، تنها گزینه ی موجود برای ما، شری است که خیرشده.
نشستن به کنجی و خواندن، خواندن متوالی و بی خبری،- راهی که در پیش گرفته بودیم و جواب می داد- به بهای از کف دادن آن کنج، که برایش سند زده اند و بها می طلبند از دست رفت.
دریغا خلوت.بگریز. بگریز.

28 مرداد 1387    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




دل به دل راه ندارد

دستاورد سال نکویی و نان آوری:
کینه و تمایل به خود ویرانگری.
کینه را باید به کجا حوالت داد؟ این کینه ای که آدمها از هم به دل می گیرند ریشه در ذات مان ندارد. من خون می دهم که ندارد.
وقتی کسی خوشبخت باشد( و خوشبختی عبارت است از رفاه نسبی مثلن) دیگران کینه ی او را به دل می گیرند که ظرفی که برای من نمی جوشد، سر سگ بجوشد در آن.
یادت هست مدرسه که می رفتیم، با چه لذتی ، با فراغت خاطر ، کتک خوردن و بیرون انداختن همکلاسی مان را نگاه می کردیم؟
رخنه ی این کینه ورزیدن از محیط پلیسی و به شدت امنیتی ما ناشی می شود. هرکس از خارج به داخل ایران نگاه کند در می یابد که مردم سرخورده و نگران تا چه اندازه برای همدیگر، آنهم بی دلیل؛ مشکل می تراشند.
اگر کسی با زحمت برای خودش رفاه نسبی فراهم کرده باشد، یا به هر دلیلی گرفتاری های عمومی همگان را نداشته باشد، حسد ورزانه ،با چوب" بچه پولدار، بی مشکل"، و امثال اینها ش می رانیم.
خود ویرانگری هم نیز.
یک بار بر رسم معمول شهر با یک راننده ی تاکسی( جوان، چون من همنسل بچگی در جنگ و نگران) جدل می کردم.به گردنش ، به حالت ترسناکی که به خود گرفته بود نگاه می کردم. ناگهان دلم ریخت. و سوخت. گفتم خسته ای؟ گفت خسته شده ام. باید خون ببینم. چه مال من چه مال تو...
این تمایلی بیمارگون به ویران کردن خود، یک مرض مسری دیگر است که چون هوا، در همه جا پخش است. و از راه بینی به روح می رود.
البته قصور از ما نیست. و تو می دانی و من هم. که از کجاست کاری هم از دستمان بر نمی آید. اما خود ویرانگری مضاعف هرروزه، همان حالتی است که در آن، تو، اگر چیزی به دست آورده باشی، چون این رسم شده که ناگهان و بی دلیل ازت ستانده شود، آنقدر دل دل می کنی تا عاقبت خودت از دستش می دهی.
لذتی که در آزردن خود ، نابود کردن خود، زدن برچسب به خود که: من فلانم و بهمان.لذتی در فشار دادن روح و ناراحتی به وجود آمده که ریشه در ذات آدمی ندارد. و دستاورد دستی است که امنیت خود را تنها در حاشیه ی ترساندن همه می داند.
این حس های نا جور بی فایده ی پر ضرر را بشناس که تو را بر آن می دارد. این زندگی است که پیش می رود. دوست می داری خودت را بجوی. بخوری .سانسور و سرانجام؛ انتحار کنی.
اما جان من. همدرد . هم تلخی من ، دندان به جگر بگذار(اما فشار نده) و صبر پیشه کن و آسمان را نگاه کن ، خاک را ببین. برگها را که، همیشه و هزاران سال است که همین اند و همین رنگند.

19 مرداد 1387    ||    نظر خوانندگان ( 6 )   




شک دستوری

راپورت یومیه‌ی طوطی کعب الاخبار می‌گوید:

روزنامه‌های دولتی دو شیفته کار می‌کنند. و روزنامه‌های آزاد برای ادامه‌ی حیات باید به القاب و عناوین قجر منشانه‌ی صاحب‌مصدران بیفزایند.

ادبیات چاپلوسانه چنان همه جا را فرا گرفته که اگر کنار کاغذ دیکته یک علامت تعجب بگذاری، اذهان عمومی تشویش می‌شود.

البته اذهان پخته‌خوار که صبح تا شام با رسانه‌ی ملی اشباع می‌شوند، دیگر جای خالی، به قدر یک وجب حتا، درون‌شان برای فهم غیر باقی نمی‌ماند.

کاربرد قرن بیست و یکمی تلویزیون در کشوری که کاربرد میخ هنوز متوقف است در قرن هفده پیش از میلاد، کارکردی که توسط آن مغزها هدایت می‌شوند و «باور» را برای زودباوران به طور شبانه‌روزی آماده می‌کند، تا در کنار هضم شام و ناهار، بساط باور کردن‌شان هم مهیا باشد، نشان‌دهنده‌ی پیش‌رفتی تاریخی در زمینه‌ی تعویض نفت با چاخان در فرهنگ دیرینه‌ی ماست.

می‌خواهی چه کار؟ هرچه بخواهی تلویزیون در ده نوبت به تو می‌گوید. و در ضمن هم ستاره‌های میدان، نه آن‌ها که کنجی گرفتارند، نه آن‌ها که متواری، نه آن‌ها هستند و زاویه‌یی اختیار کرده، چوب لای چرخش زبان به کام دوخته، دندان فرو در جگر، نه هیچ کدام از تنهایان لب‌بسته‌یی نیستند که شک کنند و حرف‌شان را حتا با اشارت بزنند.
* * *
.این که خواندی بخشی از نوشته ی اخیر این حقیر سرا پا تقصیر است که در نشریه ی آقای دنباله دار(فروغ)این شماره کاملش را بخوان.
* * *
دندان به درد بود و دردم به در برده بود که جای خالی اش را تشبیه کردی و مثال زدی: جای خالی را با آن کلمه ی مناسب پر کنید.
وتویی آن کلام، که حق خود را از خلاء من ستاندی.
تویی ملاء اعلاء.
تویی که آن کلامی که آمد و نشست در جای برکنار مانده ی خالی.
اینروزها، هرچه می نویسم نامه ی عاشقانه از آب در می آِید

16 مرداد 1387    ||    نظر خوانندگان ( 7 )   




mallard-duck.jpg

16 مرداد 1387




Entry Feed خوراک وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.