اندر آداب غرق شدن در مرداب
دست و پا زدن ، کمک خواستن، صدا کردن، حرف زدن، خندیدن، گریستن، دنبال ستاره ی دنباله دار دویدن،کاری از پیش نمی برد و فرو می روی.
اما خیالت راحت و روحت قرین رحمت که:
الموت فی عشق، مات مات شهیدا
اندر غلط
من با تو چنانم ای نگار رفتنی
کاندر غلطم که من توام یا تو منی
گه من منم گه من توام
گه تو منم گه تو تویی
چنین است و چنین شده است که شده ایم و رفته.و در انتظار گشایشی از درون بودیم و توقع گشودنی ، راهی که به درون باز شود نبود.اما نمی دانم چه شد و چه خواهد شد. و حالت منگ گم شده ای در مه دارم .شکل از شکل افتاده ی سرگردان در شهر، شبگردی مبتلا بودم و هستی. وتنها می دانم من و ناگهان و دیگر تو..
خواننده ي عزيز،نوشته اي كه پيش رو داريد از نظر مكانيسم آوايي و دستورات زبان شناسي شفاهي و همچنين ساختار فيزيكولوژي حنجره ،طوري نتظيم شده است كه حتمن بايد به نجوا خوانده شود.
بنابر اين از بلند خواندن آن جدن خودداري نموده و تلفن هاي خود را در حالت تن قرار داده، براي نجوا، شماره ي يك و براي باقي اصوات ،بقيه ي شماره ها را بگيريد.
نوشتن به پچپچه
(تقديم به فرياد،معلق در باد، و آرزوهاي قرمز)
نوشتار به پچپچه است،به لحظاتي است كه سوت سكوت شنيده مي شود.
نوشتار در سكوت خوانده مي شود.
و زمزمه ي آهنگين نواي واژه در گوش توست كه مشغول ام مي دارد.و موجب حركت افقي فكر(از من به تو) و لرزش خفيف عضلات است ، عمود بر آسمان(از ما به ما).
نوشتن به پچپچه مي ماند؛به زمزمه.
به فرو بردن پا در آبي ولرم به آرامي.و در غلطيدني نرم است در همان آب.نوشتن تحرك سنگين است در اعماق.
زمزمه ي دهاني است در گوشي.پچپچه ي دهاني است با دهان ديگر.و تمام آرزوي ماست بعد از پاريس.
آرزوي ديرپاي دوري كه نامش نوشتن است و نيك خواندن. يا خوانده شدن.
ارتعاش ريزي كه به روح تو مي افتد، مايه از حركت تند و بي صداي روح من مي گيرد:
خبري كه تقسيم مي شود.
خنده اي كه تقسيم مي شود.
(و اينها را نبايد به زمزمه گفت.)
لحني از خاموشي ،انشعابي از سكوت توست كه تقسيم مي شود.و به فرياد مي گويم بنويس و ياد آور.
زمزمه مي كنم .دارم نامربوط مي گويم.قرمز مي نويسم.سياه تايپ مي شود.قهوه اي مي خواني.
تنها به پچپچه مي گويم ، در گوش،در گوشي،آرام مي گويم جانا ميان ما، تنها زمزمه است كه مي تواند تقسيم شود.
در فكرم ، ديگر چه بگويم كه بفهمي چه مي گويم!
طلب از تو
آمدی دیر آمدی زود آمدی جانم به لب اما چرا حالا ولی.
آدم جان به لب لبش را می گزد. لب به خون می نشیند. آدم جان به لب در دل خونی دارد و دریایی .
آدم لب به لب جانش را به لب آورده و بالا می آورد. آدم لب گزیده از لبان بسته و باز می ترسد. و دلهره دارد، دلشوره ای دارد و تاب تحمل حروف مهیب را ندارد.
آدم لب به سر، جان به سر ، لبالب از خون است و می هراسد و می دود به پشت. به جلو. به همه سو می گریزد و می ترسد از لب های جنبنده به هرز.و چون بند بازی لب شیشه راه می رود به احتیاط. و پا بریده و خون آلود بازی را می بازد و ناگهان.
ناگهان تو. ناگهان این تویی مهیب؟ آیا تویی که به جایت نمی آورم؟ تو یی تو ؟ همان که شناسنامه اش خاک است و پخش در باد است؟
و ناپیدایی تو.یا پیدا ؟
با توام ای زبان در کام. جان بسته تویی یا تو. منم یا تو. تویی یا من:
بیت:
من با تو چنانم ای نگار رفتنی/کاندر غلط ام که من توام یا تو منی
گه من منم گه من توام/ گه تو تویی گه تو منم.
دعا:
نگارا. جانا . فرازا، بالا بلندا من نه. نه منم و نه تو. خود تویی.
مسافران باز آمده از غیبیرا دریاب. دمی به شهادت آمده و بازمان غیب کن.
باز خواهیم رفت و درهم و بر هم خواهیم شد.
پالوده خواهیم شد و ناگهان.
به تکانه ای. در انتظار لحظه ای نشسته ام که تو باشی و بیایی و همان باشی که باید.
یا شاید.
ای تو، ای باز آمده از دیاری نه چندان دور؛ ای که نه جانی نه لب. ای در میان. همیشه در میان. در نمان.برگرد و بمان...
طلب همه از خدا
جسته گریخته و پراکنده، مثل مرغ سر کنده در هراسم از روز، وقتی آغاز می شود.
از خود می پرسم آیا، این همان فسردگی جنگ است یا، هیبت مهیب مهر که به تن ما گشاد افتاده؟
این است مواعید که دادی؟ دریغا دریغ از ابر. لبریزم از صبر. و جوشش تازه را در دل، گیر افتاده به عنکبوت کهنه ای می بینم ناشناس.
کجاست آن مادر دیرینه؟ کجاست آن زن، آن مهری که بوی باد در اندامش می پیچید و گرمم می کرد؟
من، خوابم می آید. اما انگار بیدارم؟ دست به چشم می مالم و پلک می زنم؟ تویی؟ خودتی تو؟ به جایت نمی آورم یار دیرپا.
خانه خرابم. کو همه؟ کو آن همه ؟ کو آن همه آدم. کو آن شیر گیر ؟ پریشان است در بیشه های بی شیر یا، در تدارک گریز است از هستی؟
من هم می آیم.
مرا هم ببر برادر. جان من، جانان من.
دستم را بگیر. سنگینم اما می آیم.
رخصت بده ، ساعتی کوتاه ام دریا، من خوابم می آید. بگذار بخوابم ای فکر بیدار.
ای همهمه ی آن شب. آ ن قفلهای عوض کرده. کلید دزدیده.تو آن وهمی ، آن خوابی که در آن جمع مان جمع است. آن لحظه ای تو ، همان ساعتی که در خواب، تمام کسانی را میبینی جمع، در جایی که نمی دانی کجاست.
اما این هجوم چیست،؟ این حمله ی نابهنگام قفلها و کلیدها دیگر چیست؟ این وهم زنده را نمی فهمم.
از هیبت این کابوس بی خوابم.
به جستجوی همه بر آمده ام ونمی یابم. و نفیر طولانی نیازمندی می کشم از دررد و می گویم ای خدا،همه را دریاب.
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل
يک مطلب تنها با اجازهی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


