پنهان در وب(یک)

این نوشته ی اخیر من است که عین به عین از پایگاه اینترنتی رفیق شفیقم ستاره ی دنباله دار با رس ال خ ط مورد استفاده ی ایشان اینجا نیز درج می شود:
کامنت‌گذاری که اساسا همان ابراز نظر باشد و نتيجه‌ی خوش‌آيند نشريات اينترنتی هم هست در وب‌کده‌ی فارسی ما، در زبان ما تبديل شده به محلی برای برون‌ريزی احساسات سرکوب‌شده و اهانت‌ها و تذکرهای تندی که عموما رويمان نمی‌شود رو در روی هم بگوييم.
آيا حضور مجازی معکوس حضور فيزيکی ماست؟
به نظر می‌رسد وضعيت سياسی اجتماعی سده‌ی اخير، سانسورها و قوانينی که نويسنده را مورد تعقيب قرار می‌دهند هم تمايل‌مان را به پرده‌پوشی و ايجاد حاشيه‌ی امنيتی توسط نام مستعار بيش‌تر کرده است.
اين مسأله را می‌شود مضاف کرد به ناآگاهی ما (من خودم را می‌گويم) نسبت به تکنولوژی بسيار ساده‌ی اينترنت و نتيجه‌اش می‌شود اخلاق و ادبياتی تند و فحاشانه و زيرزمينی که چون در مطبوعات مکتوب يا اجتماعات رو زمينی و معمول، قابل برون‌ريزی نيست، فضای مجازی را مورد مصرف قرار می‌دهد.
در اين ميانه چون مايی که از نشريه‌نويسی و عالم کاغذ باز آمده‌ايم که هيچ، آن پيرمردهايی که اساسا تلقی مخاطب‌شناسی‌شان بر پايه‌ی نشريات مکتوب استوار است، گيج و سردرگم، تلاش می‌دارند تا همان راه و رسم کاغذ را پيش بگيرند.
البته به گمان من با توجه به کثرت جمعيت و مسائلی که بالاتر در باره‌ی وب گفتم، می‌شود خيلی از حرف‌ها را جدی نگرفت و گذاشت به حساب به‌هم‌ريخته‌گی حاکم بر اين محيط زيرزمينی.
بالاخره اهل فن (يعنی شما، نه بنده) از ادبيات يک کلام دو کلام آينه می‌گيرند به مغز نويسنده و معلوم می‌شود که چه‌قدر بايد حرف را خواند و سنگينی‌اش، بهايش از لابه‌لای کلمات‌اش پيداست.
در اين نوشتارها، ملاک فرهنگ جاری در ادبيات اينترنتی ملاک قرار گرفته است.
از مشخصه‌هايی که می‌شود با آن آسيب‌شناسی کرد شايد بتوان يکی دو تا را برشمرد: ناسيوناليسم ايرانی، اعتراض، فرهنگ شفاهی، محاوره‌نويسی.
اين مباحث به ظاهر بی‌ربط با هم، هم‌چون ديگر نمودهای فرهنگ ما، از آشفته‌گی عميقی برخوردار است که راه را برای آسيب‌شناسی صعب کرده، اما سعی‌ام بر اين است که به مرور بر اين سرفصل‌ها نگاهی بيندازم.
ناسيوناليسم ايرانی
از جمله چيزهايی که در فکر کم‌سواد اپيدمی می‌شود، و با تيپ شناسی اينترنتی ايرانی به دست می‌آيد، چاشنی شدن ناسيوناليسم است.
ناسيوناليسم و توجه به قوميت در اوان قرن پانزده ريشه بر زد و به استعمار انجاميد. اين توجه افراطی به مليت که يک قوم را برتر از باقی اقوام می‌شناساند در قرن بيستم جنگ‌های بزرگی به راه انداخت.
در ناسيوناليسم کور قرن شانزدهمی، بدتر از همه اين است که يک قوم ضعف‌ها و ايرادات تاريخی خود را نمی‌بيند و در نتيجه تلاشی برای اصلاح صورت نمی‌پذيرد.
در ايران هم، در دوران پهلوی دوم، ناسيوناليسم بيمارگونی تبليغ می‌شد که تحفه‌ی رضا شاه می‌بود و توجه‌اش به هيتلر. و حاصل روح نظامی‌گری.
خميره‌ی ملی‌گرايی آن‌چنانی پهلوی، سراسر تحريف مستندات تاريخی بود.
چنان‌که با قالب کردن متون ساسانی و سامانی به جای هخامنشی، تاريخ پر شکوه تمدن اسلامی ايران را دور می‌زد و می‌رسيد به آذر فرنبغ و کرتير و در نهايت فر شاهی.
تمايلی که در خود ملی‌گرايی ميانه‌رو و روشن را پس می‌زد و تلاش می‌داشت نگذارد ملی‌گرايی عقلانی جلو برود و به واقعيت‌های تاريخی، به ضعف‌های ما و بنيان‌های ويران‌مان توجه کند.
لاجرم حکومت‌های شبه‌ديکتاتوری همواره از آگاهی جمعی هراسان‌اند.
اين تمايل که انگيزه‌يی سياسی هم در خود مکنون داشت (شاه - خدايی) که هنوز توسط اپوزسيون سلطنت‌طلب و شبکه‌های ماهواره‌يی لس‌آنجلسی، به عنوان اصل «مليت» دنبال می‌شود و برای نسل ايرانی‌های مهاجر (و نه فرزندان‌شان) حکم نوستالژيا را دارد.
ناسيوناليسم افراطی ساسانی مسلک چون پوچ است و متکی نيست به مشاهير ايران (که کمابيش همه مسلمان بودند) به ناچار عاشق سنگ و چوب و کوه و دريا می‌شود. و روح تاريخی را نديد می‌گيرد.
تلاش می‌کند تا کوروش هخامنشی را پيام‌بر جلوه دهد و نقوش تراشيده بر سنگ و شکسته‌های تخت جمشيد می‌شوند نماينده‌ی فرهنگ ايران زمين.
اما انگار فراموش کرده‌ايم (و اين مستند به خود تخت جمشيد است) که معماران آن و کارگران‌اش هرگز ايرانی نبوده‌اند.
هرچند اين قدرت و جلال ايرانی بود که آن‌ها را به زانوی سرسپرده‌گی در آورده بود، اما شاه‌کار ايرانی در نتيجه‌ی جهان‌گشايی بوده نه توجه به فرهنگ و هنر.
و اين روح سپاهی‌گری هخامنشی، نادر شاهی، رضا شاهی، سرانجام تنها از خود توهمی پوک به جا گذاشته که فرهنگ کنونی ما را به خود بيمار کرده است.
تا آن‌جا که به گمان‌ام، اين تمايل تاريخی به ابرمرد و رئيس برای مردم، که بيايد و ناجی بشود، بيفتد جلو و ما هم به دنبال‌اش، نشأت گرفته از همين سپاهی‌گری جهان‌گشاست که دوست می‌دارد مرزهايش به وسعت قاره‌ها باشد و کار چندانی با فراخ بودن مرزهای تفکر ندارد.
در نتيجه‌ی اين تمايل هم هست که جهت‌گيری‌های عجيب و غريب جمعی شکل می‌گيرد و مردم ما، به اين علل و علت‌ها ی ديگر به سرعت آلت دست مکانيسم سياسی حکومت‌ها قرار می‌گيرند.
من نمی‌دانم کی بناست ما از دست دست‌گاه‌های تبليغاتی حکومت‌ها خلاص شويم و هر فرد بتواند خود به تنهايی بخواند و بداند و بينديشد.
دست‌گاهی که دارد کار می‌کند و هنوز در تارهای آن دست و پا می‌زنيم و اميد دارم که روزی يکی بتواند حرف‌اش را بی‌زحمت بزند.
نمی‌شود ادامه داد. بدان چه می‌گويم.
به هر حال نتيجه‌ی اين تبليغات پوسيده، و گريز و زده‌گی پاره‌يی هم‌نسلان من از مذهب به دلايلی، آن‌ها را به توهم شکوه پيش از اسلام از يک‌سو و نديده گرفتن تمدن شکوه‌مند اسلامی - ايرانی از سوی ديگر انداخته. تا آن‌جا که به افراط، اسلام خاص ايرانی نديده انگاشته می‌شود و به پی‌آمد آن ابن سينا‌ها و سهروردی‌ها و مولانا‌ها و حافظ و عطار و سعدی‌ها را به ميز جراحی کالبد می‌کشانند و قلب آن‌ها را که با مذهب و تصوف اسلامی می‌تپيد در می‌آورند و گفته می‌شود مثلا خيام مسلمان نبوده! البته کشورهای بی تاريخ يا ضعيف هم که بدشان نمی‌آيد و مولانا جلال الدين محمد بلخی پارسی‌گوی فوری و فوتی می‌شود «رومی» .بايد دانست ما مردم و اهل فرهنگ همان‌قدر مسؤول‌ايم که دولت. و متهم کردن حکومت که اساسا کارکردش سياسی‌ست، اگر غلط نباشد تمام حقيقت هم نيست.
چه بسا مولانای مثنوی و فيه مافيه، مولانای ديوان شمس، در کتاب‌خانه‌ها خاک می‌خورد و بازنويسی‌های دسته چندمی و اشتباه، يا از آن بدتر مولاناهای ترجمه شده از زبان‌های ديگر باشند که راه بر مليت‌مان می‌زنند. اين ماجرا بايد درست و جداگانه بررسيده شود.
ناسيوناليسم ايرانی تنها با عنايت به فرق شگرف اسلام ايرانی با اسلام غير ايرانی آشکار می‌شود. اسلام ايرانی اکنون مهم‌ترين شاخصه‌ی تمدن ايران است.
اسلام آمد و باعث شد خيال ايرانی که در فشار کاست‌ها (طبقات) سرکوب شده بود، رها شود و چون فردوسی‌هايی ظهور کنند و به افسانه‌های شکوه‌مند پارسی رنگ خيال و جادو بزنند.
و اين از مقايسه‌ی داستان رستم و سهراب در متنی به جای مانده از پيش از اسلام و رستم و سهراب فردوسی پيداست.
اين اسلام بود که با ساده‌گی خودش انسان غير درباری را رسميت بخشيد. انسانی که پيش‌تر حتا از سواد داشتن محروم می‌بود، رها شد و خيالات‌اش را ريخت به تمدنی بزرگ اما پوسيده و چيزی ساخته شد به نام اسلام ايرانی.
اسلام ايرانی در مقابل اسلام عربی، خيالی و زيباست و پر نقش و نگار است. و اين هم با تماشای معماری خشک و خشن و دوغاب سفيداب عربی و مقايسه‌اش با مسجد شيخ لطف اله و اين‌ها کاملا محرز می‌شود.
از هخامنشيان تنها سنگ‌های مشجر و محجر باقی‌ست و اشارات کنايه‌آميز حکيم يونان سقراط به جهان‌گشايی داريوش و کوروش و خشايارشا، حتا اوستای موجود، کهن‌ترين‌اش به پايان دوران ساسانی و مکتوبات آذر فرنبغ و کرتير، مغان متمول دربار يزدگرد می‌رسد (که البته خوانا و زيباست و ريشه و بخشی بزرگ از فرهنگ ماست)، اما بايد دانست و فهميد که آيين زرتشت و ميترا، تنها در سايه‌سارهايی چون حکمت خسروانی سهروردی احيا شده و زنده مانده‌اند.
سهروردی، بزرگ مسلمان صوفی عارف مشرب، شور و خيال‌اش را از شعله‌ی معرفت ميترا به دست آورد و به سنگ محک محکم ارسطو و فلوطين آزمودش و در تنوره‌ی اسلام ايرانی حکمت‌اش را درانداخت.
اکنون بايد بر برسی به توفير اسلام ايرانی با غير ايرانی.
اسلام ايرانی يک دين سخت و باديه‌نشين را با خيال در آميخت و رنگ و گل و بلبل به آن نشاند.
بهشت اسلامی در قرآن کريم به خودی خود عالمی مادی و کانون لهو و لعب است. اين ايرانی‌ست که اشارات خداوند را در می‌يابد که ای جان من، اين‌ها نمادند و تشبيه‌اند و اشاره. و نقش قالی و فرش ايرانی را به دست می‌دهد که بهشت است، عدن است همان بهشت قرآن است که نقش در نقش شده و تأويل شده است.
در حمله‌ی اعراب، زبان تمام کشورهای مورد تعرض به فراموشی عرب سپرده شد غير از پارسی. ايرانی اسلام را به قالی و رياضت و رنگ و آهنگ و معماری و خيال می‌ريزد و مغول را به اسلام می‌آورد و نرم می‌کند.
در ايران دين بهانه است. ناسيوناليسم ايرانی در به‌ترين حالت‌اش به دست کسانی در ايران معاصر احيا شد که به اين برهه‌ی تاريخی هم عنايت می‌داشتند. با خواندن نوشته‌های مرحوم مصدق و دور و بری‌هايش تا ملی‌های جديدتر مثل مرحوم بازرگان، و اکتشاف آن‌ها در قرآن کريم، معلوم می‌شود که ما منبعی عظيم داريم که می‌تواند خميرمايه‌ی گرايش به مليت‌مان قرار گيرد. خميره‌يی که با بريدن و با جوالدوز دوختن تاريخ و نابود کردن کتاب‌ها (با نخواندن‌شان) خود حمله‌ی عرب و کتاب‌شويی و دو قرن سکوت را به ياد می‌آورد.
منبع عظيم اسلام ايرانی البته با اسلام جهان وطنی‌يی که توسط اعراب تندرو تبليغ می‌شود فرق می‌کند. اعراب پيش از اسلام (و فکر می‌کنم بعد از آن هم) به هيچ تمدن و تاريخی آراسته نبوده‌اند و احيايی هم در کار نيست، اما اسلام ايرانی متکی‌ست به تمدن ايرانی کهن و حکيم بزرگ زرتشت.
چون بحث ترکيبی‌ست از عناصر متضاد، ادامه‌اش را در نوشته‌يی جداگانه، بر خواهم رسيد. و با هم به جنبه‌ی «اعتراضی» فرهنگ ايرانی نگاهی خواهيم انداخت.
ادامه دارد ...

۷ اسفند ۱۳۸۶   ||    نظر خوانندگان ( 3 )   




مذهب زنده عشق

در حومه شهر ايروان، پايتخت ارمنستان، كليسايي هست كه يادگار تاريخ است و به آن كليساي "عشاق" گويند.
ارمنستان كشور كوچك اما زيبايي است كه به محض ورود از مرز زميني آن، بيش از همه بناهاي تاريخي و يادگاران سنگي دوران‌‌هاي مختلف، جلب توجه مي‌كنند. ارامنه انگار براي هر قصه‌ و افسانه‌ ورويايي يك ما به ازاي تجسمي در نظر مي‌گيرند و كليسا به عنوان خانه‌ي خداي روح‌القدس مامن مومنان مذهبي است با جمعيت كم و تمدن زياد.
كليساي عشاق عبارت است از بنايي سنگي(از سنگ سرخ فام آتش‌نشاني) كه يك صحن و محراب اصلي دارد و از بيرون گنبد و مناره‌ مخروطي‌اش درميان گنبدهاي كوچكتر سر بالا كرده و ايستاده.
ارامنه عموما از فرقه"گريگوري" مذهب ارتدوكس هستند و مسيحيتي اسطوره‌اي، پر از رمز و راز و به نسبت ديگر مذاهب مسيحيت متعصب‌تر دارند. اين است كه براي تمام رخدادهاي تاريخي خود قصه‌اي و براي هر دستور اخلاقي خود اسطوره‌‌اي قايل هستند .
بايد پيش از آنكه ماجراي كليساي عشاق را گفت يادآوري نمود كه براي راهبه‌ها و كشيش‌هاي ارتدوكس،‌ هر نوع رابطه جنسي يا عاشقانه و در نتيجه ازدواج ممنوع است. راهبه‌ كليساي عشاق اما از اين خط ممنوع گذر كرد و جان در راه عشق نهاد كه اسطوره شد. قصه شد.
و وقتي اتوبوس كوچك سفيد از ايروان به سمت "اجمياتسين" مي‌رود، دست راست جاده كليسا پيداست و مادر براي كودك‌اش مي‌گويد راهبه، در زمين سبز پشت كليساي "اجمياتسين" رخت مي‌شسته و تنها و درفكر بوده و هميشه آرام و ساكت بوده و سر در گريبان و مورد علاقه پيرزن راهب و پدر پير مقدس. كه هردوتاشان هم قوز داشتند و دولا بودند. روزی هنگام پهن كردن ملافه‌هاي سفيد روي بند و جمع كردن ملافه‌هاي تيره‌ زير انداز- كه خشك شده‌بودند- صداي نرم آوازي مي‌شنود كه تكان‌اش مي‌دهد و جوان لاغر تكيده‌اي مي‌بيند كه صاحب صدا است و دارد راه مي‌رود و آوازي مي‌خواند. جوان مي‌ايستد و چشم در چشم مي‌شوند. پرنده‌اي مي‌پرد از درخت بالاتر از ابر هم. پرنده مي‌رود جايي كه هرگز نپريده بوده. تا سقف آسمان تا جايي كه بالش درد مي‌گيرد و جو سنگين زمين سبك مي‌شود در رهايي.
هر روز ملافه‌ها بهانه‌ راهبه مي‌شدند و چيدن چوب از جنگل پايين كليسا، دليل پسر جوان.
و روزهاي بعدي سبد ملافه‌ها را مي‌ديدي كه افتاده كنار بند خالي ودختر نيست يا می¬دیدی همان روز ظهر دل دل كنان مي‌دود و سبد را مي‌كشد و ملافه‌ها را جمع مي‌كند و مي‌رود.
و پسر هر روز زیر گوش دختر آواز مي‌خواند. آرام زمزمه مي‌كند با نواي روشن لحن ارمني. زبان خالص زمين كليسا.
باز روزي ديگر دختر را مي‌بيني دير كرده دارد پشت بقيه مي‌دود طرف رختشوي‌خانه. و وقتي ديگر هست يكشنبه، زانو زده پاي محراب يا در عشاي رباني از پشت نور شمع‌ها سر به هواست و هواسش به پدر روحاني نيست. و زل زده به زمين. پدر روحاني هم البته زل زده به او.
اين ماجرا در روزگاري اتفاق افتاد كه "عشق" جرم بود. همچون حالا. اما حالا، عشق را بهانه نمي‌كنند. جرم عشق را پشت گناه مي‌پوشانند.
و روزهاي ديگر و شب‌هاي ديگر. بند درخت پاره و سبد افتاده. ملافه‌هاي سفيد خشك شده. منتظر جمع شدن و دختر در جنگل مي‌دود خندان با پسر. البته من و تو تنها نيستيم. چشم‌هاي ديگري هم هستند كه دارند مي‌پايند. دختران ترشيده راهب و كشيش پير ايستاده پشت پنجره كليسا، همه مي‌بينند و دسيسه مي‌چينند.
تا روزي رسيد كه، نه، شبي، شبي رسيد كه راهب پير پيرزن كج انديش مال دوست(مثل تمام آدم‌ بدهاي تمام اسطوره‌ها، از هر نظر بدجنس و بد اخلاق) با پدر مقدس(با جامه‌ي بلند و سياه رهبانيت) به خوابگاه آمدند و دختر را كشان كشان بردند.
دختر جيغ نمي‌كشيد تقلا مي‌كرد و قلبش به طپش افتاده بود اما صدايش را فرومی¬خورد نمي‌ترسيد. ساكت بود و سكوت كرد در دادگاه. تا كشيش‌ها مثل نكيرو منكر تمام دين وايمانش را باز پرسيدند و هيئت منصفه خمار سربه هم فرو بردند وز وز كردند.
اما او هيچ نگفت و مي‌دانست و خيال‌اش راحت بود كه معشوق آوازخوانش، راهب و كشيش نيست كه عشق جرم‌اش باشد و حالا آزاد است خنديد به دلش افتاده بود و صداي آزاد آواز را مي‌شنيد.
و وقتي پاكشان و زار بيرون از شهر بردنداش، هنوز ته خنده در صورتش بود و سراپا سكوت بود.
سنگي آنجا بود و هنوز هم هست و زيارتگاه اصلي كليساي عشاق است كه سر دختر را روي آن گذاشتند و كوبيدند.
شرح جزييات اين لحظه فايده¬ای ندارد و اين خون اوست كه فايده دارد و واجب است آخرش را بگويم:
سال‌ها كه گذشت كم كم آن سنگ، شد زيارتگاه عشاق. آنها كه منتظر بازگشت معشوقي يا بستن طلسم عشق به نامهرباني هستند، آنها كه دوتايي، براي تجديد پيمان ومي‌آيند و آنها كه عشق‌شان به کام نيست به كليسايي مي‌آيند از سنگ‌هاي سرخ آتشين فام كه كنار همان سنگ‌ ساخته و شده ونشان فرقه ومذهب عشق دارد كه هميشه زنده است و اين همه پيرو دارد.

۵ اسفند ۱۳۸۶   ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




نوعی شگرف از زیستن

این ماجرا نشان دهنده ی یک رابطه ظاهری میان عرفان عملی و معماری نیست. اما در عمق خود نمود جریان عمیقی است که از توکل معنوی آدمها سرچشمه گرفته است.
در منطقه کردنشین "ریجاب" واقع در استان کرمانشاه و در جاده ای که با سرپل ذهاب و بعد قصرشیرین منتهی می شود، در دل کوه زیارتگاهی است که مردم محلی آنجا "بابا یادگار"اش می خوانند.
میزان سنگینی فضا و حالاتی که به آدمی دست می دهد درآنجا به حدی است که همگان از هر فرقه و آیینی به این زیارتگاه کوهستانی می آیند و مراقبه و آرامش پخش هوا را استنشاق می کنند.
بابا یادگار در کناره ی یک پرتگاه بلند گنبد افراشته ودر زمستان رفتن به آنجا کاری سخت و تاچندی پیش گاه غیر ممکن. هر چند در همان برف هم در راه روی برف¬، جای پاهای برهنه¬ای می¬بینی که مشتاقانه و ممتد کشیده شده اند تا بالا و رفته¬اند تا صحن حرم کوچک سفید و گنبد سفید آن نشان اعتقادی شگفت است که مردم به این زیارتگاه دارند دراندیشه¬ی مردم منطقه در تن بابا یادگار روح امام حسین(ع) بوده است که حلول کرده و عده ای دیگر براین عقیده اند که سر امام حسین در این مکان دفن است. عده ای دیگر که نظرشان معتبرتر به نظر میرس می گویند امام حسین در زمان حمله اعراب به ایران از اینجا گذر کرده و در آب چشمه ای "غسلان"اش میخوانند وضو ساخته.
باری به هر حال، هرچه هست بابایادگار یعنی یادگار حسین و نشانه امام کشته درکربلاست درمیان کوه¬های دالاهو.
آن پرتگاهی که کناره زیارتگاه قرار دارد بارها زائرانی را به باد داده و در راه شوق، پا لغزانده و سقوط کرده بودند واین دره شده بود دردسر سهمناک قبر متبرک بابا و هربار که تصمیم به سنگ چیدن ودیوار کشیدن داشته¬اند کسی از آن بالا پرتاب می¬شد و کار ناممکن می ماند. عمویی که نامش فراموشم شده سی سال پیش ازاین به بابا یادگار رفته و چله نشسته وبه ریاضت و خلوت فرو شده. بعد آمده و در میان نکوهش آنها که نگران حال وجانش بودند گفته که مصمم است لبه پرتگاه سنگ بچیند و دیوار بسازد.
و طنابی بلند از داخل حرم کوچک به کمر خود بسته و از لبه پرتگاه به آن بلندی آویزان شده و سنگ چیده و آمده بالا.
بابا یادگار معماری بسیار ساده¬ای دارد و دور آن محصور است و طرف چهارم همین پرتگاه سنگ چین بلند است.
عموی ماجرای ما با تکیه و توکل به روح بلند "یادگار امام حسین(ع)" دیوار راتمام کرده و جان صدها نفر پس از خود را نجات داده است و جان جاوید خود را نجات ابدی داده تا به بهشت ومیان دستان اولیاء پرتاب شود و زندگی کند.
سلوک آن درویش گمنام نشان روشن و واضحی است از سبک و سیاق زندگانی کسانی که روزگارشان به شکل ملموس و واقعی و عملی با عرفان درآمیخته و نزد آنان عرفان تنها امری شعاری و انتزاعی و در پیچیده به ابهامات فراوان نیست. که عرفان عملی نوعی شگرف از زیستن است.

۲۹ بهمن ۱۳۸۶   ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




چخ کردن سگ گر، پشه ی مزاحم، و شوخی با کودکی که شاخ است و راد است، شاید هم شاخ شمشاد است...

(این نوشته را قبل تر نوشتم. و بنا نداشتم جواب بدهم اما چون ایوبی خواند و گفت به رسم خودشان بگو، حالا می گویم. باید تذکر بدهم که خزه ملک شخصی کسی نیست ، نه ایوبی. نه من و نه علی.
اما باید یاد آوری کردو چون گوش مرغ کوچک است تکرار کرد که ما اختیار داریم توهین و اهانت به خودمان را سانسور کنیم. و البته در این مورد سانسور چی خوبی هستیم)
نه " هل من مبارز " می طلبم، نه شمشیر می بندم،چه از زیر، چه از رو،رنگ ریا و تزویر جواب ندارد.
زیری،پایینی، پر و بالت که نم نم در آید خواهی دانست، خواهی فهمید که "مرغی". باز نیستی.بوقلمونی، شترمرغی.
پر و بال داری و پرواز نمیتوانی. حسد به شهباز می بری.
سر به تن ما هست.و خواهد بود.و گردنمان هم از مو باریک تر نیست.و درباره ی "خزه" هم می گویم. درست گوش بگشا و بشنو. و یک انگشت در آن گوشت کن که حرفم در نرود:
"خزه" سه حرف دارد.تارش بسته است به پود.و جوهره است."خ" ی آن خدای خزه است، که ایوبی است.
که خداوکیلی هم خدای خوبی است و بیم جهنم نمی دهد.و بشارت بهشتی هم در کار نیست.اما دل می دهد.به کار خودش دل می دهد و کارگاه جهان "سایبر" ما، به همت او در کار است.
"ز" ی خزه ، زندگانی خزه است.که علی عسگری است.حکم ریه و شش دارد.حکم شاهراه وگردن دارد. و جبرئیل است( اگر عزرائیل نباشد)حکم اتصال باریکه ی مغز است به تن.و حکم اش هم قهرمانی است ، نه باشگاهی. و جز او از دست هیچ کس در کار فنی خزه کاری ساخته نیست.
"ه" ی خزه هم منم.که صالح تسبیحی باشم.و همراه خزه بوده ام و همراه رفقایی که سرشان درد خواندن دارد و دستشان درد نوشتن. و تن شان هم بیخودی نمی خارد...
بدان. بدان و باز بدان که "خزه"سه حرف دارد نه بیشتر.( مگر آنکه دستور زبان مادری تو "اسپرانتو" باشد).
دو شماره یا دو هزار شماره، بخش "ترانه " بخواهی اضافه کنی یا بخش ارتباط با "فتانه".
چه خوش گفت آن پاکزاد که، ره پنج ساله را یک شبه طی کردن نتوان.
می گویم برو بنشین یک سایت، یک پایگاه را بینداز. دست و دهان ما را ببند.
نامش را هم بگذار "خظه"یا" خضه" . که همینجوری هم خوانده شود.
ما محفلی نیستیم.غرق در رخوت و دود سیگار و قهوه و خودکشی نیستیم. ما ادبیاتی های عافیت طلب، ما نویسنده های پاره وقتیم.عشق و حال ما نوشتن است.دکان نیست.به قول شمس؛ مدرسه ی ما این است( با شست دست می زنم به قفسه ی سینه ام) این چهار دیوار گوشتی.
این از این.
اینجا وبلاگ شخصی من است . با مسئولیت خودم. و لطف شما که می آیی و می خوانی.اما لباس من است. دلم می خواهد آن را بپوشم و بروم به جهنم. یا دوست می دارم خاطرات کهنه گندیده ی بابا بزرگم را بلغور کنم.
این هم ایضن.
ایوبی پدر من است.در لوح محفوظ نامم را نوشته اند: صالح ایوبی.
اگر گریسته ام ، پیش او گریسته ام. اگر خندیده ایم با هم، به هم خندیده ایم.جام ای اگر می زنیم ، به جام هم می زنیم و سلام و سلامتی من و پدرم ، محمد ایوبی،و سلامتی آنها که بال بال میزنند که بپرند و نمی توانند ، می رویم بالا.
این عیش است. عیش ماست.خواندن و خواندن.عیش مدام است(این حرف را زدم که تقدیم کنم به علی عسگری).
مستی دائم ماست که کار تان را خواهد ساخت اگر.
محو ات خواهد کرد اگر.
و فوتی دودمانت بر باد دهد و تلنگری پرتاب ات خواهد کرد به پشت جهان اگر.
اگر باز هوس خوابیدن کنی ، در قبری که دیگران کنده اند.

۲۷ بهمن ۱۳۸۶   ||    نظر خوانندگان ( 11 )   




انگار قرار است هفته ها عصر جمعه باقي بماند


زمستان است و فصل سرد مرگ و مير
رو برادر خرقه صوفي به تن كن گوشه گير
بي جهت ميلرزم. وياد انارهاي كوچك يخ زده با اندكي ترك ، ياد قنديل هاي نفله ي آويخته از برگها مي افتم. زمستان است .و سردم است.انگار قرار است هفته ها عصر جمعه باقي بماند. الان كه تكيه داده ام به كنار يك ستون بتوني و منتظر مترو‌ام ، به ريل و امتداد آن نگاه مي كنم كه پيچيده در تاريكي وباز بي جهت مي لرزم و مرور مي كنم.مترو مي‌آيد.درپنجرهايش چهره مكدر مرداني باز تابيده و تند مي گذرد كه آشنايند: قيصر امين پور، مهران قاسمي، سيد جعفر شهيدي واحمد بورقاني.
بورقاني را دوست مي‌داشتم ؛ صورت تپلش لرزشي خفيف داشت و چانه‌اش ميان غبغب و سينه ،‌از وسط گردن كوتاهش زده بود بيرون .و پاريس را دوست داشت. مثل من!
كتاب « چراغ‌هاي روشن پاريس » را كه مال همينگوي بود او به من معرفي كرد. ومانند هميشه كمي هم نيشش باز بود.انگار عضلات صورتش به خنده چين خورده بود و شكسته بود در لبخند.در اين مرگ و مير ها ي زمستاني ، با احمد بورقاني دوست بودم واشكم دم مشك ام است و قلبم الكي مي تپد.
به شهيدي ارادت داشتم ، دو سه باري پاي حرفش نشسته بودم .ترجمه نهج البلاغه اش كتاب باليني ام بود.
با مهران قاسمي سلام و عليك داشتم اما بيشتر از حيرت دوستانش بهت زده شدم تارهايي خودش: مرگي كه رستاخيزش را با خود دارد.مرگي داشت تند و دونده وسط حيات..
و قيصر امين پور ،آخرين بار ديدمش كه كنار ديوار كتابخانه اي ايستاده بود در دفتر سروش و مثل هميشه سرش پائين بود و با آن لبهاي كلفت و كبود مي گفت: « آقا سلام عليكم»
ديروز پيش شهرام شفيعي رفتم (چند روز پيش بود؟ يا ديروز؟ گم شده‌ام در زمان هرز) همانجا كنار ديوار كتابخانه ،‌صورت قيصر با همان نگاه افتاده پائين قاب شده بود.
(كاغذ ندارم و اين كاغذ پاره دارد تمام مي شود )
همانجا آويزان و پا در هوا مانده بود .پوستش از تابستان بي موقع برزخ در فصل سرماي زمين قهوه اي شده بود.
و اينها و از همه بيشتر احمد ،‌ياد شده اندو و باد شده اند و به هوا درپيچيده اند.
البته گريه‌ام نمي گيرد . بغضكي دارم اما از سر عادت است .چرا گريه؟! مگر كجا رفته‌اند؟ آن پشت چه خبر است؟ (كاغذم پر مي شود) آيا در حيات ديگرشان در خاطره شدن و همين لحظه نيست كه ششهايشان باز پرمي شود در هواي نامي كه من و ما از آنها مي بريم(رسيده‌ام پشت كاغذ) كنار نوشته‌ دوست نقاش و شاعرم عليرضا آدمبكان شعرش را باز مي خوانم و باز مي خوانم و مي نشينم روي صندلي مترو، راه مي افتد و شعر باز خوانده مي شود:
نشانه‌هاي گريز
گريز از مبداء ،‌
هميشه قلمرو ديوانه ايست با من
كه در تنهايي
تنهاست
ناراحت نيستم.مبهوتم ! از مرگ ،‌در مرگ، ومردن دائم صفي طويل و كشيده تا ابديت.
ودر حيرت ام از صف‌هاي طولاني نان .مبهوت صف‌هاي بلند بنزين و گازام و صف سفيد دندانهاي رديف"كوتاه سياست" را مي شمرم وقت خنديدن به دوربينها.
و مدام ميان وضع جامعه مان كه شده مثل وقت جنگ(يادت هست؟) و اين مرگهاي زمستاني رد رابطه مي جويم...ديگر نه كاغذ جا دارد و نه روحم تمناي نوشتن ...قصه ها مي نوشت خاقاني/قلم اينجا رسيد و سر بشكست.


۱۵ بهمن ۱۳۸۶   ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.