جویای نام

بنا داشتم یک چیزی راجع به " محسن نامجو" بنویسم. خیلی قبل. وقتی هنوز غش و ضعف ها شدت نگرفته بودند و می شد حرف زد.
تمایل و شنود او ، نمود تمایلات و روحیه ی نسلی است که در کوران شعارها و آرمانهای دور و دراز نامعلوم زیسته اند. نسلی که ما باشیم و اگر از چیزی خوشت نیاید، حتا سلیقه ی تو با یک "چرا" ی گل درشت و لات منشانه به چالش کشیده می شود.
به هر حال من نه به این بنده ی خدا علاقه ای دارم؛نه برایم مهم است کیست و چه می کند.
اما نه موسیقیدان است، نه صدای خسته ی یک نسل، نه باب دیلن ایران، نه هیچ کوفت و زهر ماری دیگری که نسل سرگشته ی بی گزینه ، در کوران محدودیتها مجبور به انتخاب اش شده اند.
اینکه " استاد فارسی" نامیده شده؛اینکه خودش را سرگشته و شیدایی دوتار خراسان نامیده و لابد پیغمبر جوانهایی می داند که، نه حال شنود دوتار قوچانی را دارند نه معرفت فهم موسیقی سنتی مقامی سرزمینمان را، اینکه اگر بگویی دوستش نداری به واپس گرایی متهم می شوی، اینکه راه به راه حرف می زند و مصاخبه می کند، مفت چنگ هوادارانش.
به نظر من، این هم یک جور کاری است، ریز و معمولی ، در میان هزار کاست و موسیقی و کتاب دیگر...باری ادامه ی حرفهایم را به نوشته ای از رفیقم علی قلی پور( زاخار) متصل می کنم و می گویم این حرفها همان چیزهایی هستند که من هم می خواستم بگویم و حوصله ام نگرفت. نوشته ی علی اینجاست.

1 مهر 1386    ||    نظر خوانندگان ( 12 )   




یادت هست یا موبایل ات زنگ می زند نمی رسی بخوانی؟

من از جنگ بیزارم. از مرگ ناگهانی هراس دارم. نسل من، نسل پس از انقلاب ، همه ی عمرش را در جنگ گذرانده. جنگ داغ. گرم. ولرم. و در این چند ساله جنگ سرد.
حالا اگر بنا باشد بازار جنگ داغ بشود، دست ما به جایی بند نیست. و دولتمردان هم نیستند که می میرند. ماییم. من و تو ایم که تاوان می دهیم. بماند که جنگ طلب ها از جنگ چه سود هایی می برند.
همچنان که دینی کردن عالم، و آوردن همگان بر سر یک سفره ممکن نیست، امریکایی کردن همه و بردن تمام مردم جهان، به رویای آمریکایی هم امکان ندارد.
من عراق را از نزدیک دیده ام. و دنیای هراس آور هرج و مرج پس از جنگ را حس کرده ام.
من و تو جهان جیره ای و وحشت آرامشهای ناپایدار را دریافته ایم.
بس نیست؟
کافی مان نیست؟
دست بر نمی دارید؟ هنوز مهره هاو فک ها و مین های آن هراس هشت ساله سر جا یند، هنوز آژیر حمله ی هوایی به گوشمان است.
دست بردار. نگو آماده ایم. مسخره نکن. دست از ریشخندمان بردار.
جنگ حافظه ی تاریخی ماست. چه روس ، چه انگلیس، چه عراق عرب چه عربستان عجم، چه هیولای اسمش را نبر، چه امریکا،مغول، تیمور ، محمود افغان، همه، همه ی اینها تار و پود وجود ما هستند.
هنوز گوشه های شصت ام را می جوم. هنوز تنم خارش می گیرد نیمه شب. هنوز ترس از جنگ، سر باز می کند از ترس های دیگر: ترس از زلزله. از طوفان. از اتفاقی که نمی دانی چیست و از افتادن اش وحشت داری.
مرگ است که کسب و کار شماست. فایده ی جنگ را شما می برید و من و ما ایم که ضرر می کنیم.
من از جنگ بیزارم. از خبرهایی که تند تند خوانده می شود. از صدای انفجار، از خون بی هدف هدر، از حرف های مفت سیاست مدارها بیزارم.
نمیدانم آیا کسی حواس اش هست؟
جنگ است. جنگ. جنگ. جنگ . جنگ است .جنگ. جنگ.
چرا کسی صدایش در نمی آید؟ یعنی طنز چارخونه و باخت استقلال از سایپا، یعنی بلوتوث و کارت بنزین و گوشی امپی تری پلیر دار انقدر جذابند؟
آیا آن: صدایی که می شنوید اعلام وضعیت قرمز است...
یادت هست یا ورپریده؟

27 شهریور 1386    ||    نظر خوانندگان ( 4 )   




لولو


بد مصیبتی است. بد دنیایی است.آدم ترجیح می دهد یا بخزد به انزوا یا، بزند کار خودش را بسازد.
آدم ترجیح می دهد حرف نزند.رفیق از چشم نزدیکتر برای یک قران دو ریال پشت آدم را به باد می دهد و خشت دیگری می شود در دیوار.
می روند پشت بند آدم حرف مفت می زنند. ونگران اند نکند به تو خوش بگذرد و آنها را سهمی نباشد.
از هیچ کوه می سازند و از کاه، سلسله جبال وحشت های عریان .
بد مصیبتی است. رفیق آدم استحاله کند به جانور خیالاتی متوهمی که چوبت می زند برای کار نکرده.
خودت را بپا !پوست ما کلفت است. چوبت می شکند.
اما از کوری چشم اش ما سالم ایم و تن و روان مان سلامت است داریم کار می کنیم و هستیم و جای حرف، کارمان در دسترس است و در تاریخ است .
و کامت تلخ و دست تنگت شکسته باد .
بد زمانه ایست. همه دارند همدیگر را می درند.
برای لقمه نانی.
انسان همان اولیه است. با پیراهن و کفش روکش شده.
ناگهان آدم تنها می شود.

12 شهریور 1386    ||    نظر خوانندگان ( 9 )   




Entry Feed خوراک وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.