جنگ با جنگ

نمایشگاهی همه ساله در آلمان برگزار می شود با موضوع جنگ. اعتبار این نمایشگاه هم از آنروست که نه مسابقه ای در کار هست که بازنده داشته باشد و نه فروشی که خریدار !
و در ساختمانی در برلین برگزار می شود که نماد جنگ جهانی دوم هم هست.
از ایران فقط یک اثر و آن هم از بنده ی حقیر فقیر به این منمایشگاه راه یافته که می توانید اثر و خبر را اینجا ببینید.
ضمنن از امیر علی قاسمی هم ممنون ام. او بود که کار ها یم را به هیئت انتخاب نشان داد.

۴ تير ۱۳۸۶   ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




برسد به گوش جمال میر صادقی

سواد عاشقی از چشم روزگار برفت/ غلام آن کلما ت ام که آتش انگیزد

چون بعضی دوستان اطلاع ندارند من می گویم، فاش هم می گویم چون اینجا تریبون ماست و می شود همه چیز را هر جور دلمان می خواهد بگوییم.
بنابراین استاد ام محمد ایوبی یک قدم است در داستان نویسی فارسی.
برسد به گوش جمال میر صادقی.
ادبیات عرصه ی نان آوران شهرت پرست نیست.ادبیات جای جولان نیست.دفتر آدم جولان دهنده با مرگش بسته می شود.باید بدانند و بشنوند و برسد به گوش جمال میرصادقی.
بخش ادبیات معاصر و داستان کوتاه در دایرتل معارف ایرانیکا به جمال میر صادقی سپرده شده است.
اکنون سئوال این است: دانشنامه چیست؟ یک دانشنامه ی جهانی یعنی چه؟
دانشنامه باید مدخلی برای آشنایی باشد نه فرصتی برای خود نمایی.
نویسنده، از ژانر های داستان کوتاه نام می برد ، از هرکدام مصداقی می آورد و نویسنده ها را بر می شمرد.آخر همه ی ژانر ها می نویسد وجمال میر صادقی! این ادبیات سوم شخصی برای نوشتن از خود ، یا نشناختن جایگاه خودش است در فارسی یا ، ایراد دستوری است.نمی دانم. فارسی بزرگ است.داریم با کلمات حافظ و بیدل و عین القضات می نویسیم.
ابراهیم گلستان را نویسنده ای معرفی می کند که برای طبقه ی روشنفکر می نویسد.
و آدمها ی داستان های او انسانهای معمولی اجتماع نیستند. و خلاصه قضاوت می کند و پنبه می زند مدام.
این افتراست. اسرار گنج دره جنی، داستان یک روستایی و طرح تحمیق اوست. این حرفها البته با بررسی ژانری که خود او دنبال می کند( روستایی نویسی) یا اختراع جدید اش "داستانک" توجیه می شود و ما هم می پذیریم کم سوادی از نویسنده است نه مصداقهایش.
نویسنده غیر خودش را بر نمی تابد و نمی پذیرد عرصه ی زیبایی شناسی باید وسیع باشد.
باشد ، نتابد! اما نور ضعیفش کاش یکدست می تابید.به همه جای داستان نویسی فارسی می تابید. و به جای نقد و تحلیل، به رسم دایرتل معارفها تنها به معرفی تاریخی اکتفا می کرد. بهتر بود ایشان نقد داستان نویسها را می گذاشت در مقالات شخصی خودش می نوشت.
او وظیفه دارد ، مسئولیت دارد که از همه اسم ببرد.من به روشنی ناراحت ام اسم استاد ام محمد ایوبی در این دایرتل معارف برده نشده.
و این نقصان آزار ام می دهد.
او را اهل ادب همه می شناسند..داستان دوستها کارهای او را خوانده اند، تا چند سال پیش یک دو جین شاگرد تربیت می کرد در سال.
و به قول " رضا امیر خانی" خوب خواندن را او یاد ما داد چون خودش خوب خوانده.
و به ما آموخت چه چیزهایی را نخوانیم، و آموخت ذهن و زبان آدمی روز به روز تغییر می کند: باید جست.
بر خلاف استاد میر صادقی داستان گویی را ذاتی می داند. و بر خلاف او مدعی نیست هرکس با رفتن به کلاس داستان نویسی قصه پرداز خواهد شد. آن هم کلاسهای میر صادقی که در آنها برای قصه نویسی خط و مرز و چارچوب و باید و نباید تجویز می شود. بنده به عنوان داستان نویس جوان مفلوک جویای نام، عرض می کنم که آقای میر صادقی، گفتگوی اخیر شما را در یکی از روزنامه ها خواندم. دست شما درد نکند . شما نمی خواهد بگویید چه چیزی داستان هست و چه چیزی نیست. بفرمایید لفظ غلط هایتان را تصحیح کنید که مثل داستان اخیرتان در مجله ی رودکی یکی مانده به آخر ، " اسب را تاخت" ننویسید، " استادنا! اسب را معمولن " می تازانند"...
محمد ایوبی منزوی است.رفقای قدیمی که مردند ، احمد محمود و اینها ، او دیگر کمتر جمع می شود با مردم.
توی کار سردبیری خزه هم ، سایه اش روی سر ما است.اما سایه ، روی نوشته ها نیفتاده، نظرش را تحمیل نمی کند.کتاب زیاد نوشته؛ و البته منصفانه که نگاه کنیم هنوز مشکلاتی در آنها هست که محل اختلاف ما است با او.
اما نثر پیراسته ی او را کسی نمی تواند انکار کند.روده درازی نمی کنم.همین بس باشد که بدانیم دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی( می شناسید که؟) رمان درخشان " راه شیری " را پیراسته ترین داستان ادبی
فارسی در بیست سال گذشته می داند.
برسد به گوش جمال میر صادقی.
چند ماه پیش بود که با هم رفتیم کلینیک چشم پزشکی، که چشم اش را عمل کند. لباس آبی بیمارستان را که داشت می پوشید، بدن نحیف اش را دیدم.و تن خسته و رنجورش انگار سطور کاغذی، نسخه ای قدیمی بودند . نه متنی کهنه در حد متون کهن که جلدش ، صاحبش ، ملالغطی بشود( که کمی هم هست) مثل نسخه های چاپ سنگی ، زرد و شکسته بود.
در حضورم طرح تنی دیدم که به مصرف ادبیات رسیده .و مولکولهایش تبدیل شده اند به کلمه.
اومراثی بی پایان ای دارد.نویسنده اینجوری است.روی تخت بیمارستان،کنار چشم مورد نظر ضربدری زده بودند و نشان اش کرده بودند.
و من چشم کوچک به گودی نشسته را دیدم.انگار قایق بود.نشسته به گل، آن عمل چشم باد شرطه بود که پشت در اتاق عمل تمنا داشتم بر خیزد.
آن چشم آنقدر خوانده تار شده. آنقدر کلمات خودش را پشت هم شمرده . نویسنده اینجوری است.
اهل جنوب است. داستان نویسی اش آواز را می ماند؛ آواز طولانی جنوب.
جنوب در آثار او جغرافیایی نیست.جنوبی نماد آدم ستمدیده است.عبور کرده از تعلقهای قومی، و مشتهایش پر شده اند از اذان.
اکلیل می زند به صورت اش در یک مراثی بی پایان.
پارسال که کتاب جدید اش چاپ شد ، رفتیم رادیو. و من گفتم آدمای داستان سیاه و سفیدند. و گمان می کنم آدم بد باید کار خوب هم ازش سر بزند و بلعکس، و کار این ایرادها را دارد...
هرچند ایوبی در جواب ام دلیل واضحی نیاورد. ولی دیدم او غرق داستان خودش است. و اصلن با دلیل زندگی نمی کند. نویسنده اینجوری است. می داند شاگرد مرید نیست. می گذارد توی صورت اش ایراد بگذارند روی داستان اش. من دوست می دارم اگر نویسنده ای منزوی باشد، راه به راه برای مصاحبه و سخنرانی دعوت نشود، یاکتاب اش را شاگردها نخرند، نویسنده ای که خوب یا بد ، در این تعریف زهر ماری " نویسنده" بگنجد، باید آنجا که دایرتل معارف می نویسند ، نامش درج بشود.

*
چند سال پیش با ایوبی و یک نویسنده ی دیگر( که عدنان غریفی نیست) در نمایشگاه کتاب ، جمال میرصادقی را دیدیم.
ایوبی سلام و علیک کرد و حال و احوال، آن نویسنده ی دیگر ( که عدنان غریفی نبود) استاد استادکنان با او همقدم شد و اصلن راه افتاد و رفت!
نمی دانم چرا حالا در یک دانشنامه ی جهانی ، نام آن یکی نویسنده ( که غریفی نیست) هست و اما ایوبی نه.
اگر آقای میر صادقی پدر بنده را داستان نویس معاصر نمی داند نظر شخصی خود اوست و در این حد محترم هم هست، و حق دارد سر کلاس و توی نوشته های شخصی خودش اسم او را نیاورد، یا با تمسخر ( چندان که رسم اوست) بیاورد.
اما در دانشنامه ای چنین که لطف خداوند و احسان یار شاطر گذاشته به دوش جمال میر صادقی ، او موظف بوده است شمایی کلی از ادبیات داستانی به دست دهد نه گل چینی که گل سرسبد ش خود او باشد.
عرصه ی هنر این ملک شده محل جولان استادان .استاد یعنی کسی که در هنر خودش را بازنشسته می کند.
کار کم می کند.حرف زیاد می زند.در س می دهد.و رابطه ی خوبی هم با مطبوعات دارد.
من استاد ها را دوست نمی دارم. و غلام آنم که آتش انگیزد. و بسیار علاقه مندم که این حرفها برسند به گوش جمال میر صادقی.

۲ تير ۱۳۸۶   ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




آویخته بر شاخی

چون این مطلب باب دندان شده، و یکی دو بار با سه چهار نفر حرفش رفته، حرف که چه عرض کنم، جدالش رفته، خواسته ام بسط اش دهم و حرفم را بنویسم تا بعدن نتوانم بزنم زیرش.
چون فکر می کنم الان در دوران ما دارد خیلی روابط خیر و شری واژگون می شود.مثلا نادانی دارد ارزش گذاری می شود. راه آن هم تئوریزه کردن است. درست است .همین است.مچش را گرفتم!چون زندگی آسان گیر و تنبل وار امروزی ، دارد می آموزد کار چیز بدی است ، کتاب آدم را خل می کند، فکر و مطالعه مال " روشنفکرهاست"( با مسخره بخوانید) در نتیجه آدم دلیلی ندارد کتاب را کامل بخواند...کی حوصله دارد؟ پانصد صفحه بخوانی ببینی فلان نویسنده چی گفته؟ اصلن نویسندگی (و کارگردانی و بازیگری و شاعری عکاسی و بقیه ی اینجور چیزها)هم یک کار تکنیکی است. ربطی به مطالعه ندارد!من کتاب را ورق می زنم جواب سئوال های خودم را بگیرم. دلیلی ندارد همه اش را بخوانم.
اینها همه، تئوریزه کردن نادانی است.توجیه تنبلی و بی قراری آدمهایی است که نمی خواهند نادان بمانند و دانا هم نه.اما من می گویم باید ارزش گذاری کرد. ما ناچاریم به مطلق بودن. چون خودمانیم، همه چیز نسبی نیست.بعضی چیزها نسبی اند.
* * *
خواندن کتاب، نخست، حذف خود است. کمرنگ کردن آن که "من " اش می گویی و باز کردن مجاری درون به روی دیگری. این دیگری آن نویسنده است و این درون ، تویی. وقتی می گویی " خود من" از دو نفر حرف می زنی.یک " خود" که درون است و یک " من" که بیرون است و هر دو تویی؛ در هم تنیده و توامان .آمیخته باهم. کتاب، می آید میان این دو قرار می گیرد.
کتاب امری است از جنس معنا. سر و ته دارد. می بایست، چون همان وقتی که صادر شده ، وارد بشود، واقع بشود به تو.
همه کتاب ها یکسان نیستند. کتاب داریم تا کتاب. همه ی کتاب ها را نمی شود ناقص خواند. و جبروت آثار بزرگ ادبیات و نوشتار گاه چنان است که تو و پرسشگری ات، تو و سئوالت حل ای ، نیستی، گمی در آن.
این آفت از علم آمده. اینکه به جستجو گری جنبه ی " منیت" داده بشود.یعنی در نتیجه،" هر کتابی را آنقدر می خوانم که جواب مرا بدهد...ونه بیشتر" . البته بمان در جهلی بیشتر.
کتاب باید بر تو فرود آید.باید تو بشوی جزوی از آن متن. لاجرم این تحفه ی تحقیق علمی ، این دم زدن از " من" و "سئوال من" در دانشگاه ها آموزش می دهد ناقص بخوانیم. همه چیز که علم نیست. روح را نمی شود با علائم علم جدید، با شور شوق قرن هجده ای به علوم طبیعی نشانه گذاری کرد.
این برخورد علمی در غرب ، در مهد علوم جدید هم هیچوقت اینقدر افراطی نبوده.یعنی نه کتاب خوانی ناقص باب بوده ونه کسی کشف کرده " همه چیز نسبی است"
وقتی می گویم کتابها با هم فرق دارند، یاد بازار اصفهان بیفت که مسطح نیست. ارتفاع دارد. پله می خورد می رود پایین، بعد می آید بالا و بالاتر. به محیط دایره واری باز می شود گسترده و چند خوان. بعد جایی هم هست که تنگ است و یک نفر به سختی رد می شود.
این تفاوتی که در ارزشهاست ، تنوعی که مکنون است در سنت، در امور چند وجهی و متصل به روح هم دیده می شود.
مثل کتاب.
کتابهایی هستند که تورق می کنی، یک صفحه می ایستی، یک جمله می خوانی ، باز می گذری و می روی به منزلگاه بعدی. گمانم کتابهای علمی و پاره ای مباحثات فلسفی از این دسته اند.
اما ادبیات اساسن با ناقص خوانی نمی خواند. ادبیا مشتبه است به متون مقدس. متون مقدس با خوانش سرسری خوانده نمی شوند.حکایات را نمی شود نیمه خواند.
و البته حکمت و فلسفه ای که لعاب حکیمانه دارد هم ایضا.
تازه و گذشته از اینها، عبور از کلمات نوشته شده است، فرا رفتن از حروف سیاه است بر زمینه ی سفید و خوانده شدن نوشتار سفیدی است که میان سطور هست و می شودش خواند.
تاویل را می گویم. بدون یک دریافت جامع از کل کتاب، نمی شود تاویل اش داد در ذهن.چون برای تاویل ، برای احیا مجدد اندیشه ی نو، باید اندیشه و آدم قبلی کشته بشود. حذف شود. برخیزد این حجابی که تویی.
عادت علمی آدمهای دانشگاه رفته به تورق، عادتی که بیشتر به درس خواندن و پایان نامه درست کردن مربوط است تا مطالعه و جستجو، نویسنده های بزرگ را به مسلخ می برد.او خالق است. شبیه است به خداوند.معرفت خداوندگاران را تنها، با عبور از " من" می شود دریافت.
مطالعه یک چیز است، تورق یک چیز دیگر. دره ایست میان دانستن و فهمیدن.هزار کوره راه است میان اطلاعات و معلومات.
ادبیات را باید کامل خواند. باید گزیده کرد و دائم کتاب خواند. جستجو این است. حجستجو یعنی نیافتن دائم پاسخ. یعنی سئوال دائم. یعنی غنائت در هنگام جستجو.
یعنی آنکه زود قانع نشوی و در حد " ببینیم چی می گه" کتاب را نبندی.
جستجو این است و خواهد بود که به حالتی از مراقبه و نرمخویی برسی با کتاب. و بخوانی و تمامش کنی و مانده باشی بی جواب. یعنی باز هم سئوال داشته باشی.
کتابهایی هستند که هزار جمله دارند.میلیونها واژه.اما آوایی ، تنها یک آوا در آنها هست که می درخشد.
و از کجا معلوم بختیار آن باشی که در یک تورق عاصی و شتابزده، آن آوا جلوی رویت باز بشود ؟
جملاتی هستند که میان هزار صفحه ی کتاب گم و گورند و ناگهان بر تو فرود می آیند. میان جریان خلوت ات با متن.جملاتی چون جمله ی درخشان شمس تبریزی که گفت و گفت و ناگهان هم گفت:
هرکه شاخ را گرفت، شکست و فرو افتاد.هرکه درخت را گرفت، همه شاخ، آن اوست.


۱۷ خرداد ۱۳۸۶   ||    نظر خوانندگان ( 3 )   




نوشتن خوب نيست

این یادداشت را که خواهی خواند قبلا برای شماره‌ی سد مجله‌ی کاپوچینو نوشته بودم.
یک نوشته است درباره‌ی نوشتن. که گمانم برای بازکردن وبلاگم مناسب بوده باشد.
هرچند نه من آن آدم آن موقع‌ام نه تو.

* * *

دیگر لال شده‌ام و دست و پا گم کرده‌ام و زبانم بند آمده و نمی‌توانم بگویم «نوشتن خوب است» چون نوشتن این جمله خوب نیست.
نوشتن خوب است چون وقت نوشتن آدم سکوت می‌کند و مجبور نیست صدای گفتگوی خودش را با خودش و یا با دیگری بشنود.
نوشتن خوب نیست چون رویاهای آدم در سکوت مجسم می‌شوند و جان می‌گیرند و در هیبت آدم و شیء و جانوری بختک‌وار می‌افتند روی تن آدم.
نوشتن خوب است چون با نوشتن آدم فراموش می‌کند و چون کنجی را گرفته و دارد می‌نویسد پیش دیگران نیست و آدم‌ها هم در تفاهمی متقابل فراموشش می‌کنند.
نوشتن خوب نیست چون رفته رفته آدم خودش را هم فراموش می‌کند و به یاد نمی‌آورد این سطور سرد را چه کسی قلمی کرده. حکایت کوری می‌شود که دست به رنده می‌کشید و می‌گفت «دیوان ایرج میرزا است».
نوشتن خوب است چون کسی که بالای صندلی ایستاده و طناب انداخته گردنش ناگهان چشمش می‌افتد به تکه کاغذی خالی و هوس می‌کند بنویسد.
نوشتن خوب نیست چون آدم را «جان‌دوستک» می‌کند. در این رابطه نویسنده‌ای را می‌شناختم که از همین اعضای هر از گاهی بنویس همین کاپوچینو بود و مثل خل‌ها ریش و موی بلندی داشت و حالا مرده. با نوشتن از خودکشی منصرف شده بود و سر پیری دم مرگ کچل شده بود و مدام نعره می‌زد نمی‌خواهم بمیرم.
نوشتن خوب است چون آدم خالی می‌شود.
نوشتن خوب نیست چون ظرف تنگ خالی دوباره و زود پر می‌شود.
و خوب نیست چون روی سر این و آن خالی می‌شود.
و خوب نیست چون محدود است به الفبا.
و خوب نیست چون محدود است به اقلیم و زبان و ترجمه.
و خوب نیست چون سواد می‌خواهد و حوصله زمان‌دار خواندن.
و خوب نیست چون سه روز سر آن که «سد» را با سین می‌نویسند نه صاد چانه می‌زنی آخرش هم شماره‌ی «صد» را منتشر می‌کنند. بی‌توجه به جشن‌های «سده». درب! را محکم می‌کوبند به هم تا از فردا حافظ توی ابرها بخواند و تنبک بزند که:
«دوش دیدم که ملائک درب می‌خانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند»
نوشتن خوب است اما نوشتن خوبی‌های نوشتن کار خوبی نیست.
از همین رفت و آمد جنون‌زده میان «هست» و «نیست» است که لال شده‌ام و تکلیفم با خودم روشن نیست که حالا لال‌ام یا دارم حرف می‌زنم.

۱۲ خرداد ۱۳۸۶   ||    نظر خوانندگان ( 7 )   




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.