طلب از تو

آمدی دیر آمدی زود آمدی جانم به لب اما چرا حالا ولی.
آدم جان به لب لبش را می گزد. لب به خون می نشیند. آدم جان به لب در دل خونی دارد و دریایی .
آدم لب به لب جانش را به لب آورده و بالا می آورد. آدم لب گزیده از لبان بسته و باز می ترسد. و دلهره دارد، دلشوره ای دارد و تاب تحمل حروف مهیب را ندارد.
آدم لب به سر، جان به سر ، لبالب از خون است و می هراسد و می دود به پشت. به جلو. به همه سو می گریزد و می ترسد از لب های جنبنده به هرز.و چون بند بازی لب شیشه راه می رود به احتیاط. و پا بریده و خون آلود بازی را می بازد و ناگهان.
ناگهان تو. ناگهان این تویی مهیب؟ آیا تویی که به جایت نمی آورم؟ تو یی تو ؟ همان که شناسنامه اش خاک است و پخش در باد است؟
و ناپیدایی تو.یا پیدا ؟
با توام ای زبان در کام. جان بسته تویی یا تو. منم یا تو. تویی یا من:
بیت:
من با تو چنانم ای نگار رفتنی/کاندر غلط ام که من توام یا تو منی
گه من منم گه من توام/ گه تو تویی گه تو منم.
دعا:
نگارا. جانا . فرازا، بالا بلندا من نه. نه منم و نه تو. خود تویی.
مسافران باز آمده از غیبیرا دریاب. دمی به شهادت آمده و بازمان غیب کن.
باز خواهیم رفت و درهم و بر هم خواهیم شد.
پالوده خواهیم شد و ناگهان.
به تکانه ای. در انتظار لحظه ای نشسته ام که تو باشی و بیایی و همان باشی که باید.
یا شاید.
ای تو، ای باز آمده از دیاری نه چندان دور؛ ای که نه جانی نه لب. ای در میان. همیشه در میان. در نمان.برگرد و بمان...

۱۷ اردی‌بهشت ۱۳۸۷   ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




طلب همه از خدا


جسته گریخته و پراکنده، مثل مرغ سر کنده در هراسم از روز، وقتی آغاز می شود.
از خود می پرسم آیا، این همان فسردگی جنگ است یا، هیبت مهیب مهر که به تن ما گشاد افتاده؟
این است مواعید که دادی؟ دریغا دریغ از ابر. لبریزم از صبر. و جوشش تازه را در دل، گیر افتاده به عنکبوت کهنه ای می بینم ناشناس.
کجاست آن مادر دیرینه؟ کجاست آن زن، آن مهری که بوی باد در اندامش می پیچید و گرمم می کرد؟
من، خوابم می آید. اما انگار بیدارم؟ دست به چشم می مالم و پلک می زنم؟ تویی؟ خودتی تو؟ به جایت نمی آورم یار دیرپا.
خانه خرابم. کو همه؟ کو آن همه ؟ کو آن همه آدم. کو آن شیر گیر ؟ پریشان است در بیشه های بی شیر یا، در تدارک گریز است از هستی؟
من هم می آیم.
مرا هم ببر برادر. جان من، جانان من.
دستم را بگیر. سنگینم اما می آیم.
رخصت بده ، ساعتی کوتاه ام دریا، من خوابم می آید. بگذار بخوابم ای فکر بیدار.
ای همهمه ی آن شب. آ ن قفلهای عوض کرده. کلید دزدیده.تو آن وهمی ، آن خوابی که در آن جمع مان جمع است. آن لحظه ای تو ، همان ساعتی که در خواب، تمام کسانی را میبینی جمع، در جایی که نمی دانی کجاست.
اما این هجوم چیست،؟ این حمله ی نابهنگام قفلها و کلیدها دیگر چیست؟ این وهم زنده را نمی فهمم.
از هیبت این کابوس بی خوابم.
به جستجوی همه بر آمده ام ونمی یابم. و نفیر طولانی نیازمندی می کشم از دررد و می گویم ای خدا،همه را دریاب.

۱۴ اردی‌بهشت ۱۳۸۷   ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




بگذریم

بگذریم و از سطح سنگین هوای هفته ی گذشته عبور کنیم و در کمال آرامش بگوییم برنگرد و قوم لوط را ننگر کهٰ بازگشتت همان و نمک شدن ات همان.
اما نوشته ی اخیر من راجع به مجله ی خاطره انگیز طنز و کاریکاتور در سایت پرشین کارتون منتشر شده است که خواندنش بدک نیست.
بگذریم از اینکه نوشتن و غرقه شدن در نوشتار آدمی را نجات می دهد.

۳۱ فروردين ۱۳۸۷   ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




طلب پنبه از همه

چيزهاي كمي نيست كه دلم را بفشارد و اين بغض لعنتي ، اين ميراث ابدي آدم و حوا را به ديواره هاي درونم نفشارد.
به دور و برم نگاه مي كنم ، به در ، به ديوار ، انگار بناست جاي نام هر كس زخمي بر گوشتم كنده باشد.
كه هر نشانه اي زخم را نو كند.
چرا تنها زخمها هستند كه نو مي شوند؟
تو را مي گويم تو. اي راه رفته را ناتوان از بازگشت.
اي كه به مادرم نمي ماني.
آرامي و خويشتن دار.و دستت بضاعت ناچيز مرا نمي ربايد: آري اصلن به مادرم نمي ماني.
تو را مي گويم.
مادرم نيستي كه منت سنگيني رحم و شير ات بر سرم باشد و بر سرم بكوبي.
. دستمان از دست هم جدا نمي شد. و خيال خودمان را به زور با هم تقسيم نمي كرديم.
اين منم تنها ، آويخته با كلماتم، به نقشهايي كه هنوز نكشيده ام. اين منم غرقه. در روياي مسافرت به قعر جهان، و تماشاي بلندترين برجهاي جهان. و سوداي روي هم گذاشتنشان را در سر دارم. تا برج بابل ام احيا شود.
(آن باد هوا كه ما را تكان داد و دور كرد همين بود: همين بي آرزويي مطلق، همين كه با هم به سوي خيلي چيزها دويديم و عرق ريختيم، و با هم خيلي چيزها به دست آورديم و ديگر مانديم بي رويا)
ناگهان همه چيز پر شد از باد هوا.
سر فرصت ، سر آن خيابان مي ايستم و مدتها نگاه مي كنم. به آسمان صاف بهار هشتاد و هفت .و خيس مي شوم.
نمي دانم آن تك ابر از كجا مامور است كه تنها بر من ببارد.
تو را مي خوانم. تويي كه سالهاست خودم مي نويسمت. به تو، براي تو مي نويسم و تو نمي خواني. تو را مي گويم:
اندرونم پر شده است از اعداد.ساعتها را جدا مي شمارم، روزها را جدا.اما قرن ها هستند كه من و تو را، تمام ما را بي شتاب و در آرامش ابدي گور نما، مي شمارند.
ماييم كه جدا مي كنيم و جدا مي شويم.
جدايي خاصيت بي خاصيت ماست ، تنها كاري است كه از فرط نتوانستن كارهاي ديگر مي كنيم:
پوست را از ميوه ، ميوه را از هسته، كاني را از معدن، آهن را از سنگ، چوب را از جنگل، و خود را از يكديگر جدا مي كنيم: امازودا جدايي روح از تن.
زودا.اي يهودا، اي تمام نفرين شدگان زمين ، كه دعاتان مستجاب تر است از هزارپيغمبر خفته. اي بيداران ، اي محتاجان به زاناكس، ديازپام و لوراز پام،.اي متهمان به قتل، اي محكومين به قتل، اي مقتولان ، اي تمام دستفروشان آريا شهر، اي قهرمانان باز ي هاي كامپوتري ، اي اعضاي انجمن دفاع از حيوانات خانگي( كه در اساسنامه تان ذكر نكرده ايد انسان هرگز جاي حيوان را براي انسان نخواهد گرفت)اي طلبه هاي متعصب ، اي تمام پشيمانان از فروش خانه ، پيش از تغيير ناگهاني قيمتها، اي زمينها ي لواسان،اي زمانهاي هدر،با شمايم اي همه ي چيزهاي به درد خور تر از من، اي لباس و جوراب هاي دست دوز دوران جنگ ، مملو از ذغال ، براي دفاع در برابر حملات شيميايي، اي كارخانه ي چاپ اسكناس، اي شهيد هاي نفهميده، اي ديروز، اي پريروز، اي خواب عميق، اي بوسه ي اول، اي مادر جوان، اي آفتاب ديرپاي جمعه، اي ناداني پيش دبستان، اي بي سوادي مطلق، اي كنجكاوي زود رونده از دست، اي تلفنهاي هر روزه، اي نقشه هاي كشيده در تنهايي ، اي آقاي پدر بزرگ، اي عمو ، اي خدا ، اي خدا ، خون دماغ شده ام ، با پنبه اي يا ابر، مرا درياب.

۱۵ فروردين ۱۳۸۷   ||    نظر خوانندگان ( 5 )   




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.